بخش چهار – انقلاب بهمن ۱۳۵۷
در جریان مبارزه علیه شاه، جنبش تودهای پیوسته گسترش یافت و طبقهٔ کارگر نیز روزبهروز رادیکالتر شد. اوج این روند، رویدادهای انقلابی سال ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ بود. انقلاب، میدانِ آشکارِ رویارویی و سنجشِ قوای نیروهای اجتماعیِ متخاصم در مبارزه بر سر قدرت است. در انقلاب ۱۳۵۷، قدرت عظیم پرولتاریا بهروشنی و بیدرنگ خود را نشان داد. سه میلیون نفر به خیابانها آمدند و بزرگترین بسیج تودهای در تاریخ ایران را رقم زدند. در برابر جنبش تودهها با چنین ابعادی، رژیمِ ظاهراً نیرومند شاه همچون یک خانهٔ پوشالی فرو ریخت.
در فاصله زمانی کوتاهی، اوضاع سراسر دگرگون شد. دولتِ قدرتمند وقت، در نخستین آزمون جدی خود، از هم فروپاشید. در چنین شرایطی، نقش حزب پیشتاز کارگری اهمیتی تعیینکننده پیدا میکند. هنگامی که مبارزهٔ طبقاتی به نقطهای بحرانی میرسد و مسئلهٔ تصرف قدرت دولتی در میان است، این مسئلهٔ رهبری است که در نهایت سرنوشت همهچیز را تعیین میکند.
انقلاب ایران در واقع در اواخر سال ۱۳۵۵ / اوایل سال ۱۹۷۷ آغاز شد؛ زمانی که اعتراضات مدنی نویسندگان و وکلا با مطالبهی آزادیهای بیشتر شکل گرفت. طبق معمول، قشر روشنفکر همچون دماسنجی بسیار حساس عمل میکند و بازتابدهندهی نارضایتیهایی است که به مرور و در خاموشی در اعماق جامعه انباشته میشوند. امپریالیسم آمریکا با احساس خطر، به شاه فشار آورد تا دست به اصلاحات بزند وفضای سیاسی را باز کند. این وضعیت برای پژوهشگران تاریخ کاملاً آشناست: فشار از پایین، در مرحلهای معین، به شکاف در درون طبقه حاکم میانجامد. طبقه حاکم که از سرنگونی خود بیم دارد، برای جلوگیری از وقوع انقلاب از پایین، به اصلاحات از بالا روی میآورد. با این حال، همانگونه که ”الکسی دو توکویل“ Alexis de Tocqueville (۲۹ ژوئیه ۱۸۰۵ / ۷ مرداد ۱۱۸۴ – ۱۶ آوریل ۱۸۵۹ / ۲۷ فروردین ۱۲۳۸ خورشیدی اندیشمند سیاسی، جامعهشناس و تاریخنگار فرانسوی، که بیش از همه برای اثرش «دمکراسی در آمریکا» شناخته میشود.) توضیح داده است، خطرناکترین لحظه برای یک حکومت ناکارآمد، معمولاً زمانی فرامیرسد که تصمیم میگیرد دست به اصلاحات بزند. شاه نیز اصلاحاتی را اعلام کرد که شامل تشکیل مجلس نیز میشد؛ اما این اصلاحات، نه تنها مشکلات را حل نکرد، بلکه عمل راه را برای سرنگونی حکومت او هموار ساخت. این اقدامات زمینه را برای ورود مستقیم طبقه کارگر به همراه تودههای محروم و اقشار متوسط، به صحنه تاریخ فراهم آورد.
نقش پیشرو طبقه کارگر، حاصلِ کلِ روندِ توسعهی پیشین بود. درست همان موفقیتهای اقتصاد ایران، به تقویتِ عظیمِ پرولتاریا (طبقه کارگر) انجامید. رشد درآمدهای نفتی موجب توسعهی چشمگیر صنعت ایران شد؛ روندی که پس از جهش قیمت نفت در سال ۱۹۷۳، شتاب بیشتری گرفت. تولید ناخالص ملی (GNP) ایران در سالهای ۷۴-۱۹۷۳ به میزان ۳۳.۹ درصد و در سالهای ۷۵-۱۹۷۴ به میزان ۴۱.۶ درصد دیگر رشد کرد. بخش صنعت نیز با سرعت گسترش پیدا کرد و در پی آن، شمار و توانِ طبقهٔ کارگر نیز افزایش یافت. بدینسان، رژیم در جریان نیروهای مولد، در واقع «گورکنان» خود را در هیئتِ پرولتاریای نیرومند ایران پرورش داد. طبقه کارگر نه تنها به شکلی گسترده توسعه یافته بود، بلکه نیرویی بسیار جوان و تازهنفس به شمار میرفت. اما همزمان با این رشد عظیم در صنعت، تضادهای اجتماعی نیز پیوسته حادتر میشدند. تورم به شدت اوج گرفت و بستر را برای بروز ناآرامیهای گسترده در سال ۱۹۷۷ فراهم ساخت. افزون بر شرایط معیشتیِ اسفبارِ تودههای مردم، حکومت شاه در سال ۱۹۷۶ برنامهای برای ریاضت اقتصادی (کاهش هزینهها) اعلام کرد. در نتیجه تصمیم شاه برای توقف برنامهٔ توسعه، پروژههای گسترش صنعتی تقریباً تا ۴۰ درصد کاهش یافتند. همین سیاست بهتنهایی به این معنا بود که بیش از ۴۰ درصد کارگران غیرماهر و ۲۰ درصد کارگران ماهر با بیکاری روبهرو شدند. با افزایش بیکاری، دستمزدها نیز به شدت کاهش یافت و دولت مزایایی را که پیشتر به کارگران اعطا کرده بود، پس گرفت. واکنش طبقه کارگر در قالبِ جنبشِ اعتصابیِ رو به گسترشی در آبادان و بهشهر نمود یافت؛ کارگران صنعت نساجی خواستار افزایش دستمزدها و پاداشها شدند.
در ۸ سپتامبر ۱۹۷۸ / ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ معروف به ”جمعه سیاه“، نیروهای نظامی هزاران تظاهرکننده را در تهران به قتل رساندند. در واکنش به این رویداد، کارگران دست به اعتصاب زدند. این اعتصاب جرقهای بود برای شعلهور شدن باروت خشم مردمی که در سراسر کشور انباشته شده بود.
در ۱۸ شهریور ۱۳۵۷ / ۹ سپتامبر ۱۹۷۸، کارگران پالایشگاه نفت تهران در اعتراض به کشتار روز قبل و و در همبستگی با قربانیان، فراخوان اعتصاب دادند و علیه حکومت نظامی موضع گرفتند. تنها یک روز بعد، این اعتصاب همچون آتشی که به سرعت گسترش مییابد، به شیراز، تبریز، آبادان و اصفهان سرایت کرد. کارگران پالایشگاهها در همه جا دست به اعتصاب زدند. مطالبات اقتصادی کارگران به سرعت به مطالبات سیاسی تبدیل شد: «مرگ بر شاه!»، «مرگ بر ساواک!»، «مرگ بر امپریالیسم آمریکا!». پس از آن، کارگران نفت اهواز نیز ادست به اعتصاب زدند و در پایان سپتامبر، کارگران بخشهای غیرنفتی خوزستان نیز به اعتصاب پیوستند. بیش از هر چیز، این جنبش کارگران نفت ــ که بهاصطلاح بخش برخوردار و ممتاز طبقهٔ کارگر ایران به شمار میرفتند ــ بود که ضربهای تعیینکننده بر پایههای رژیم وارد کرد.
هرچه دامنه و مدت اعتصابات بیشتر میشد، ماهیت جنبش نیز تغییر میکرد. پیوسته بخشهای تازهای به مبارزه کشیده میشدند: کارکنان بخش دولتی ــ معلمان، پزشکان، کارکنان بیمارستانها، کارمندان اداری، کارکنان پست، مخابرات و تلویزیون، و همچنین کارکنان حملونقل، راهآهن، فرودگاههای داخلی و بانکها ــ همگی به این جنبش گسترده پیوستند.
کارکنان اداری و دفتریِ یقهسفید نیز که تجربهٔ اندکی از مبارزه داشتند یا اساساً هیچ تجربهای در این زمینه نداشتند، به درون جنبش عمومی کشیده شدند. اعتصاب کارکنان بانک مرکزی ایران تأثیر بهسزایی داشت. این رویداد پس از آن رخ داد که تودههای خشمگین صدها بانک را به آتش کشیده بودند. زمانی که کارمندان بانکها دست به اعتصاب زدند، فاش کردند که در سه ماه گذشته، ۱۷۸ نفر از اعضای هیئت حاکم – از جمله بستگان شاه – مبلغ یک میلیارد دلار را به خارج از کشور منتقل کردهاند.
شاه که خانوادهاش را به خارج فرستاده بود و خود نیز سرگرم تدارک مقدمات برای تبعیدی آسوده بود، یک میلیارد دلار به آمریکا انتقال داده بود (این مبلغ علاوه بر حدود یک میلیارد دلار دیگری بود که در بانکهایی در بن، سوئیس و سایر نقاط جهان نگهداری میشد). خزانهٔ ایران بهدست نظام استبدادی و نگهبان آن، ساواکِ منفور، غارت شده بود. موج اعتصابات، ماشین دولتی را فلج کرد؛ کارمندان دولت نیز دست به اعتصاب زده بودند. اما این اعتصاب باشکوه ۳۳ روزهٔ کارگران نفت بود که تقریباً همهچیز را از حرکت انداخت. همین واقعیت بهتنهایی قدرت عظیم پرولتاریای ایران را نشان میداد: تنها یک اعتصاب کارگران نفت، دولت را از درآمدی بالغ بر ۷۴ میلیون دلار در روز محروم میکرد. کارگران نفت شریان اصلی درآمدهای دولت را قطع کرده بودند.
تروتسکی در کتاب “تاریخ انقلاب روسیه” مینویسد:
«بارزترین ویژگی یک انقلاب، مداخلهی مستقیم تودهها در رویدادهای تاریخی است. در روزگار عادی، دولت — خواه پادشاهی باشد خواه دموکراتیک — خود را برتر از ملت قرار میدهد و تاریخ به دست متخصصان این عرصه ساخته میشود: پادشاهان، وزیران، دیوانسالاران، نمایندگان مجلس و روزنامهنگاران. اما در آن لحظات سرنوشتساز که نظم کهن برای تودهها دیگر تحملناپذیر میشود، آنان موانعی را که ایشان را از عرصه سیاست بیرون نگاه میداشت درهم میشکنند، نمایندگان سنتی خود را کنار میزنند و با دخالت خویش، بنیادی نخستین را برای یک رژیم نو پی میریزند. اینکه این خوب است یا بد، را به داوری اخلاقگرایان میسپاریم. ما خود، واقعیتها را چنان که مسیر عینی تحول پیش مینهد خواهیم پذیرفت. تاریخ یک انقلاب، برای ما پیش از هر چیز، تاریخ ورود قهرآمیز تودهها به قلمرو فرمانروایی بر سرنوشت خویش است.»
دقیقاً همین اتفاق در سال ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ در ایران رخ داد. پایهٔ مادی انقلاب بهمن را باید در رشد نیروهای مولد و دگرگونیهایی جستوجو کرد که طی تمام دورهٔ پیشین در سرمایهداری ایران روی داده بود.
شاه حمایت همهٔ بخشهای تودههای مردم را از دست داده بود: دهقانان، روشنفکران، لایههای مختلف طبقهٔ متوسط و، از همه نگرانکنندهتر برای رژیم، ارتش. خودِ دستگاه دولتی نیز زیر ضربات پیدرپی تودهها در حال فروپاشی بود.
روزبهروز تظاهرات و بسیجهای تودهای ادامه داشت؛ جنبشی که دیگر بسیار فراتر از چارچوب زندگی عادی پیش رفته بود. تودهها به سفارتخانههای بریتانیا و آمریکا حمله میکردند و هزاران پرچم آمریکا را به آتش میکشیدند. در گوشهوکنار خیابانهای شهرهای ایران، آدمکهای جیمی کارتر، رئیسجمهور آمریکا، و شاه بارها به دار کشیده میشدند. شاه به نمادی از نظمِ موجودِ منفور و همچنین سرکوبهای خونینِ ساواک بدل شده بود.
دولت، در تحلیل نهایی، آنگونه که مارکس و لنین توضیح دادهاند، چیزی جز مجموعهای از نیروهای مسلح و نهادها و دستگاههای وابسته به آنها نیست. در هر جامعهٔ طبقاتی، افراد تشکیلدهندهٔ ارتش از لایههای گوناگون جامعه برمیخیزند و ترکیب ارتش، کموبیش، بازتابی از ترکیب اجتماعی جامعه است. در شرایط عادی، نیروهای مسلح یکپارچه، نفوذناپذیر و خللناپذیر به نظر میرسند. اما در دورههای انقلابی، هنگامی که فشارها و تنشهای عظیم بر نیروهای مسلح وارد میشود، ترکها و شکافهای درونی آنها بهسرعت آشکار میشود. در لحظات سرنوشتساز انقلاب، ارتش مستعد آن است که در امتداد خطوط طبقاتی دچار انشعاب شود. انسجام ارتش امری مطلق و خدشهناپذیر نیست؛ این انسجام به شدت فشاری بستگی دارد که جنبش تودهای بر آن وارد میکند.
بر اساس شواهد تاریخی نیروی یک انقلاب میتواند نیروهای مسلح را به سمت تودههای مردم متمایل گرداند. گرایش به شکاف در درون نیروهای مسلح بر اساس خطکشیهای طبقاتی، با میزان دوقطبی شدنِ جامعهی طبقاتی – آنگاه که تودهها برای کسب قدرت دولتی مبارزه میکنند – نسبت مستقیم دارد. نشریهی آمریکایی «نیوزویک» در گزارشی، جمعیت خشمگینی را توصیف کرد که در میدان ژاله گرد آمده بودند و در اعتراض به برقراری حکومت نظامی، علیه رژیم شعار میدادند: «هنگامی که جمعیت نزدیکتر شد، نیروهای مسلح به تظاهرکنندگان دستور دادند متفرق شوند؛ اما جمعیت بهجای عقبنشینی، از دستور سرپیچی کرد و از خط هشدار گذشت. گاز اشکآور بهتدریج نفسشان را بند میآورد، اما حاضر نبودند عقبنشینی کنند. سرانجام، نظامیان اسلحههای خود را بالا بردند و رگبارهایی به هوا شلیک کردند؛ اما حتی در آن لحظه نیز جمعیت قدمبهقدم به صفوف سربازان نزدیکتر شد. آنگاه سربازان لولهٔ تفنگهایشان را پایین آوردند و هنگامی که جمعیت همچنان پیش میآمد، رگبارهای پیاپی گلوله را به سوی تظاهرکنندگان گشودند.»
شکاف طبقاتی در ارتش بهیکباره و در نتیجهٔ روندی ساده پدید نمیآید؛ بلکه طی مجموعهای از تحولات شکل میگیرد که بهتدریج صفبندیهای درونی ارتش را دگرگون میکنند. سربازان و نیروهای ردهپایین ارتش، رفتار و روحیهٔ تودههای مردم را زیر نظر میگیرند و میکوشند دریابند تا چه اندازه در مبارزه مصمماند، تا کجا برای برانداختن نظم کهنه پیش خواهند رفت و تا چه اندازه آمادهٔ فداکاریاند.
در چنین شرایطی، هنگامی که سربازان درمییابند که عزم تودهها برای به سرانجام رساندن مبارزه جدی و خللناپذیر است، از اجرای فرمان افسران خود سر باز میزنند و با سلاحهایشان به صفوف مردم میپیوندند. در ایران نیز دقیقاً همین اتفاق رخ داد. زمانی که هزاران نفر از سوگواران، با سردادن شعارهایی علیه شاه، به سوی دروازهٔ گورستان بهشت زهرا در تهران راهپیمایی میکردند، به یک خودروی زرهی حمله بردند. سرگردی از خودرو بیرون آمد و فریاد زد: «ما قصد کشتن شما را نداریم! شما برادران ما هستید! سپس سلاح خود را به جمعیت پیشنهاد کرد و گفت: «بفرمایید، تفنگم را بگیرید و اگر خواستید مرا با آن بکشید!» سوگواران با شور و هیجان به استقبال این حرکت رفتند و شعارهای وحدت علیه رژیم سر دادند. وقایع مشابه دیگری نیز رخ داد؛ شماری از سربازان وظیفه، پس از دریافت دستور برای گشودن آتش به روی تظاهرکنندگان، یا افسران خود را هدف گلوله قرار دادند و یا دست به خودکشی زدند. در سوی دیگر ماجرا، بسیاری از سربازانی که از خدمت گریخته یا سر به شورش برداشته بودند، توسط ساواک اعدام شدند.
یک افسر ارتش ایالات متحده در مصاحبهای با نشریه “نیوزویک” درباره ارتش ایران گفت: «من چندان به قابلیت ایستایی آنها اطمینان ندارم؛ نمیدانیم این ارتش تا کجا تاب خواهد آورد و در چه نقطهای از هم خواهد پاشید.» همچنین به نقل از یک مقام ایرانی آمده است: «هرچه شاه ارتش خود را مدت بیشتری در خیابانها نگه دارد، خطر سرایت روحیهٔ نافرمانی به درون آن بیشتر میشود.» این قاعده کلی در تمام کشورهایی که چنین وضعیتی در آنها پدید میآید، صدق میکند. پرسش همواره همان است: نقطه گسست کجاست؟ یعنی در چه لحظهای کمیت به کیفیت تبدیل میشود؟ در چه نقطهای، ترسِ سرباز از افسری که هفتتیر و چماق در دست دارد، جای خود را به درکِ قدرتِ عظیم و سهمگینِ تودهها میدهد؟ البته نمیتوان از پیش به چنین پرسشی پاسخ داد. پاسخ را تنها روند دیالکتیکیِ مبارزه میان نیروهای زنده و درگیر در میدان عمل مشخص میکند.
در ایران، برای نخستین بار طی ۲۵ سال گذشته، تانکها در بیرون کاخ مستقر شدند. خودِ شاه در گفتوگو با مجلهٔ “نیوزویک” گفت: «فکر میکنم پنجشنبهٔ گذشته در وضعیتی بسیار وخیم قرار داشتیم و اوضاع تا آستانهٔ انفجار پیش رفته بود. مردم به قانون پایبند نبودند و کوچکترین اعتنایی به هشدارهای دولت نمیکردند. در واقع، میتوانستند هر چیزی را که میخواستند، به تصرف خود درآورند.»»
به این ترتیب، هنگامی که ارتش در برابر تودههای مردم در نقطهٔ اوج مبارزه قرار میگیرد، قطببندیِ قاطع جامعه میتواند در قالب شکافی در درون ارتش نیز بازتاب پیدا کند. در لحظهٔ سرنوشتساز، سربازان ایرانی از شلیک به سوی کارگران و دهقانانِ همطبقهٔ خود سر باز زدند و سلاحهایشان را به سوی طبقهٔ حاکم نشانه رفتند. در سال ۱۳۵۷ خورشیدی / ۱۹۷۹ میلادی، بارها چنین اتفاقی افتاد: سربازان و افسران جزء از گشودن آتش به روی تظاهرکنندگان خودداری کردند.
اما به دلیل فقدان یک خطمشی طبقاتیِ انقلابی و روشن، این فرصت از دست رفت. ارتش در ایران دچار شکاف شده بود، اما فاقد جهتگیری طبقاتیِ شفافی بود.
پس از بروز شکاف در ارتش، شاه کنترل کامل خود را بر آن از دست داد. او که دچار هراس شده بود، پس از اندکی تردید، آخرین تلاش خود را برای حفظ قدرت به کار بست و شاپور بختیار از “جبهه ملی” را به مقام نخستوزیری منصوب کرد. اما این ترفند ناکام ماند و بحران شدت بیشتری گرفت. در ۲۶ دی ۱۳۵۷ / ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹، کشور در تبوتابی انقلابی به سر میبرد. دیگر هیچ امیدی برای شاه باقی نمانده بود و او سرانجام ناچار شد سوار هواپیما شده و راهی مصر شود. بدینسان، توهمِ داشتنِ نیروی نظامیِ شکستناپذیر، یکشبه فروریخت و به غبار بدل شد. انقلاب ایران پنجمین ارتش بزرگ جهان را درهم شکست؛ ارتشی که از پشتیبانی قدرت امپریالیسم آمریکا برخوردار بود و منافع حیاتی این امپریالیسم در این منطقهٔ راهبردی از خاورمیانه به خطر افتاده بود. بااینهمه، در لحظهٔ سرنوشتساز، فشار تودهها چنان شدید و سهمگین بود که این ارتش عظیم، همچون جامی که در میانهٔ یک بزم مستانه از روی میز بر زمین میافتد و خرد میشود، تکهتکه فروپاشید.
امپریالیسم آمریکا چنان سرمستِ توهمات خود درباره شکستناپذیری ارتش ایران بود – ارتشی که وفاداریاش به شاه و منافع ایالات متحده در خاورمیانه، خدشهناپذیر پنداشته میشد -، با ناباوریِ محض به وقایع تهران مینگریست. واشنگتن که ناگهان از این چرخش غیرمنتظرهی رویدادها شوکه شده و از هراسِ انقلابی که نهادهای بهظاهر مستحکم را همچون پشهای از سر راه برداشته بود فلج گشته بود، مدتی زمان نیاز داشت تا تصمیم بگیرد چه واکنشی نشان دهد. ارتش ایران، که توسط پنتاگون آموزش دیده بود، اکنون بهکلی در هم کوبیده شده بود؛ آن هم به دست انقلابی که پرچم آمریکا را به آتش میکشید و شعار میداد: «مرگ بر امپریالیسم آمریکا». این چرخشی شگرف بود که بر کل وضعیت جهان تأثیر گذاشت. طنین این شعارها بیدرنگ سراسر خاورمیانه را درنوردید و چون سرب مذاب که در گوش بریزند، پردهی گوش حاکمان سعودی را سوراخ کرد. این رویداد تپش قلب طبقه حاکم آمریکا را برید و لرزه بر اندام ستاد فرماندهی ارتش ایالات متحده انداخت.
زمانی که خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ / اول فوریه ۱۹۷۹، از تبعیدگاه خود در پاریس بازگشت، نبرد علیه شاه عملاً به پایان رسیده بود. نظام پیشین بهکلی از هم پاشیده و قدرت در خیابانها رها شده بود و در انتظار کسی بود تا آن را به دست گیرد. اگرچه این روحانی سالخورده نقش واقعی و مؤثری در سرنگونی شاه ایفا نکرده بود، اما کسانی بودند که مشتاقانه میخواستند نقشی محوری و رهبریکننده به او واگذار کنند. از این رو، افسرانی به دیدار او آمدند و وعده دادند که واحدهای کلیدی نیروهای مسلح از او پشتیبانی خواهند کرد. بدنهٔ فرماندهی ارتش بهشدت نگران بود که بتواند دوباره کنترل اوضاع را در دست گیرد و «نظم» را برقرار سازد. در سراسر کشور، فرار سربازان و درجهداران از پادگانها بهصورت روزانه رخ میداد؛ و هنگامی که شاپور بختیار از پلیس ارتش و گارد شاهنشاهی برای سرکوب شورش هنرجویان نیروی هوایی استفاده کرد، درگیریهای مسلحانه آغاز شد. این شورش بهسرعت در میان واحدهای نظامی گسترش یافت. بخشی از “جبهه ملی” به رهبری مهدی بازرگان، جناح مبارزِ هوادار خمینی، و برخی گروههای چپگرای افراطی (مانند فداییان و مجاهدین) به صف شورشیان پیوستند. در مدتزمانی کوتاه، آنها بخش عمدهای از ماشین جنگی شاه را درهمشکستند و کارخانههای اسلحهسازی، پایگاههای نظامی، ایستگاههای تلویزیونی، زندانها و ساختمان مجلس را به تصرف خود درآوردند. بدنهٔ فرماندهی ارتش کاملاً فلج شده بود. شاپور بختیار مخفی شد و بازرگان – که خمینی او را به مقام نخستوزیری منصوب کرده بود – زمام امور را به دست گرفت.
در جریان اعتصابات تودهای انقلابی، طبقه کارگر اقدام به سازماندهی «شوراها» (سوویتها) و دیگر نهادهای مستقلِ قدرت در مراحل اولیه شکلگیریشان کرد. این نهادها شبیه به «سوویتهای کارگری» بودند که نخستین بار در جریان اعتصابات تودهای انقلاب ۱۹۰۵ میلادی / ۱۲۸۳ تا ۱۲۸۴ خورشیدی، روسیه پدیدار شدند؛ هرچند پس از شکست آن انقلاب، توسط دولت تزاری از میان برداشته شدند. اما در سال ۱۹۱۷ میلادی / ۱۲۹۵ تا ۱۲۹۶ خورشیدی، سوویتها بار دیگر سر برآوردند و نقشی کلیدی در انقلاب اکتبر ایفا کردند. بهعلاوه، برخلاف ادعای اصلاحطلبان، نظام شورایی پدیدهای مختص به روسیه نبود. در جریان انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ میلادی / ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۷ خورشیدی آلمان نیز، نهادهایی مشابه بهطور خودجوش شکل گرفتند که تجسمی از «خودسازماندهی» کارگران بودند. در تمامی بنادر، شهرها و پادگانهای آلمان، شوراهای کارگران، سربازان و ملوانان تشکیل شد و قدرت سیاسی مؤثری را در دست گرفتند. بعدها در باواریا و همچنین در جریان انقلاب ۱۹۱۹ میلادی / ۱۲۹۷ تا ۱۲۹۸ خورشیدی مجارستان نیز شوراها تشکیل شدند. در بریتانیا نیز در سال ۱۹۲۰ میلادی / ۱۲۹۸ تا ۱۲۹۹ خورشیدی «شوراهای اقدام» (Councils of Action) شکل گرفتند — که لنین آنها را «سوویتهایی که تنها نام سوویت را ندارند» توصیف کرد — و بار دیگر در جریان اعتصاب عمومی سال ۱۹۲۶ میلادی / ۱۳۰۴ تا ۱۳۰۵ خورشیدی (در قالب کمیتههای اقدام و شوراهای صنفی) پدیدار شدند. با اینکه استالینیستها و اصلاحطلبان کوشیدند مانع از ظهور مجدد شوراها شوند، اما این نهادها در هر بزنگاه سرنوشتساز در کشورهای گوناگون دوباره سر برآوردند؛ بهویژه در انقلاب ۱۹۵۶ میلادی / ۱۳۳۵ خورشیدی مجارستان که با تشکیل «شورای کارگری بوداپست» همراه بود.
در ایران، شوراها در سال ۱۳۵۷ خورشیدی / ۱۹۷۹ میلادی پدیدار شدند، اما متأسفانه هرگز تا سطحی که در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به آن دست یافته بودند، تکامل نیافتند. با این حال، پتانسیلِ شکلگیری قدرت کارگری وجود داشت. ”آصف بیات“ نوشته است که بحران انقلابی، بستر مادی لازم برای چنین سازمانیابیای را فراهم کرده بود و اشکال سازمانی و کارکردیِ قدرت کارگری از پیش، بهصورت جنینی، وجود داشتند. (لنین نیز در سال ۱۹۰۵، در مورد شوراهای روسیه، نکتهٔ مشابهی را مطرح کرد و آنها را اشکال جنینیِ «حکومت کارگری» خواند.) بااینحال، شوراها در نخستین مرحلهٔ پیدایش خود چیزی جز کمیتههای اعتصابِ گسترشیافته نیستند. در آن شرایط، عناصری از قدرت دوگانه نیز شکل گرفته بود. مدیریت نمیتوانست بدون اجازهٔ کارگران وظایف «عادی» خود را انجام دهد و دستگاه اداری نیز به همین ترتیب قادر به انجام وظایف خود نبود. ازاینرو، نمایندگان کارخانهٔ ذوبآهن اصفهان ناچار شدند با کارگران راهآهن مذاکره کنند و از آنان بخواهند زغالسنگ مورد نیاز کارخانه را از کرمان حمل کنند تا دیگهای بخار کارخانه گرم نگه داشته شوند. توافق مشابهی نیز میان کارگران نفت و کارگران راهآهن صورت گرفت تا سوختِ لازم برای مصرف داخلی—در زمانی که تمامیِ دیگر بخشهای تولید متوقف شده بود—حمل و جابهجا شود. اینها در واقع عناصری از یک شکلِ ابتداییِ «اداره اجتماعی توسط طبقه کارگر» بودند.
در ماههای آذر و بهمن / دسامبر و فوریه، مردم کنترل تعدادی از شهرها و شهرکها را، بهویژه در استانهای آذرینشینِ شمال و مناطق حاشیه دریای خزر — از جمله زنجان، ارومیه، سلماس، اردبیل، مراغه و عجبشیر — به دست گرفتند. ایده تشکیل «شوراها» از تجربه مستقیم و بیواسطه خودِ کارگران سرچشمه میگرفت. طبقه کارگر از طریق کنش و تجربه مستقیم خود میآموزد که مبارزهاش را فراتر از حدودِ ابتداییِ مطالبات اقتصادی پیش ببرد و اصول بنیادینِ سلطه و مشروعیتِ سرمایهداری را به پرسش بکشد. سه روز پس از انقلاب، یعنی در ۲۵ بهمن ۱۳۵۷ / ۱۴ فوریه ۱۹۷۹، خمینی به همه کارگران دستور داد که به سر کار خود بازگردند. اما مقاومت کارگران نفت، خمینی را واداشت تا به تهدید متوسل شود: «هرگونه سرپیچی از دولت موقت و خرابکاری در کار آن، به منزله مخالفت با انقلاب اصیل اسلامی تلقی خواهد شد.» با وجود این تهدیدها، این جنبش با همان شدت و حدت ادامه یافت. تنها در نخستین ماهِ پس از روی کار آمدن دولت موقت در ماه فوریه، دستکم ۵۰ هزار کارگر دست به اعتصاب زدند. این ناآرامیهای کارگری، ناشی از تحولی بنیادین در آگاهی کارگران بود که در جریان انقلاب، و بهویژه پس از قیام، رخ داده بود. کارگران خواستار پرداخت دستمزدهای معوقه خود بودند و در برابر تعطیلی کارگاهها و اخراجها ایستادگی میکردند.
در شماری از مناطق شمالی، مردم برای ادارهٔ امور روزمرهٔ خود شوراهایی تشکیل دادند. همچنین پس از قیام در نیروی هوایی، برای همان نوع اداره و سازماندهی، شوراهایی نیز پدید آمد که به «شوراهای همافران» معروف بودند. این سازمانهای کارگری و شوراهای کارخانه که پس از انقلاب سر برآورده بودند، مدتی به حیات خود ادامه دادند و در شرایطی دشوار، سرسختانه برای بقا مبارزه کردند. اما در غیاب یک حزب انقلابیِ واقعیِ طبقهٔ کارگر، آنان در نبردی از پیش باخته قرار داشتند. به محض آنکه دولت جدید پایههای خود را مستحکم کرد، کارزار سراسریِ ارعاب، آزار و تروری علیه شوراهای کارگری آغاز شد. پس از یورش به کردستان و احیای تدریجیِ سیاستِ مدیریت از بالا از سوی حکومت، جلوههای قدرت کارگری در کارخانهها به شکلی بیرحمانه سرکوب شدند. در پی این شکست، جنبش کارگری به طور کلی دچار افول و رکود شد. در تمام این روند، حزب توده ایران قاطعانه در کنار حکومت ایستاد و از خمینی حمایت کرد.
لازم است محتوای واقعیِ طبقاتیِ انقلاب و گرایشهای درگیر در آن را تحلیل کنیم. خمینی و بنیادگرایان هرگز نمیتوانستند به قدرت برسند اگر جنبش کارگران وجود نداشت. بهویژه این گردانهای پرنیروی طبقهٔ کارگر در بخشهای کلیدی اقتصاد بودند که نقش تعیینکننده را در درهم شکستن ستون فقرات دولت ایفا کردند. با این همه، پرولتاریای صنعتی بهتنهایی عمل نمیکند، بلکه در میان لایهها و طبقات اجتماعیِ دیگری احاطه شده است. ترکیب پیچیدهٔ طبقاتیِ جامعهٔ ایران، با لایههای پرشمارِ تهیدستان شهری، عناصر نیمهپرولتر و خردهبورژوایی، بدان معنا بود که پیشاهنگِ آگاهترِ پرولتاریا از هر سو در محاصرهٔ لایههایی قرار داشت که عقبماندهتر بوده و از آگاهی طبقاتیِ کمتری برخوردار بودند. این واقعیت، معادلهٔ انقلاب را بهشدت پیچیده میکرد و راه را برای نفوذ ملایان و عوامفریبان روحانیای چون خمینی باز میگذاشت.
از خرداد ۱۳۵۶ / ژوئن ۱۹۷۷، تا بهمن ۱۳۵۷ / فوریهٔ ۱۹۷۹، مداخلهٔ پرولتاریا نقشی تعیینکننده در سرنگونی رژیم پهلوی ایفا کرد. با این حال، در مراحل آغازین جنبش، یعنی تا حدود اواسط سال ۱۳۵۷ / میانهٔ ۱۹۷۸ میلادی، میتوان گفت که حرکت عمدتاً زیر نفوذ لایههای کمتر-آگاه طبقهٔ کارگر، یعنی کارگران غیرماهر، قرار داشت و در کنار آنان، خردهبورژوازی سنتی (بازاریان) و تهیدستان شهری (لومپنپرولتاریا) نیز حضور داشتند. از آنجا که بسیاری از این افراد نسبتاً تازه از روستاها به شهرها مهاجرت کرده بودند و هنوز از آگاهی طبقاتی استواری برخوردار نبودند، بهآسانی در معرض نفوذ و تأثیر ملایان قرار میگرفتند. این امر تا اندازهای توضیح میدهد که چرا رهبری جنبش به دست روحانیون و، تا حدی، جبههٔ ملی افتاد. این وضعیت بازتابِ سرشتِ طبقاتیِ ناهمگون و شکلنیافتهٔ جنبش تودههایی بود که تازه روند بیداری سیاسی و دستیابی به آگاهی را آغاز کرده بودند. تروتسکی نوشته است که استثمارشدهترین، کممهارتترین و یا از لحاظ سیاسی عقبماندهترین لایههای پرولتاریا، اغلب نخستین کسانی هستند که به میدان مبارزه گام میگذارند؛ اما در صورت شکست نیز معمولاً نخستین گروههاییاند که از صحنهٔ نبرد کنار میروند.
ورودِ نیروی عظیم و سازمانیافتهٔ پرولتاریا به میدان مبارزه بود که نقشی تعیینکننده در انقلاب علیه شاه ایفا کرد. هنگامی که پس از اواسط سال ۱۳۵۷ / میانه ۱۹۷۸ میلادی، کارگران ماهر فراخوان اعتصاب دادند، موج اعتصابها همچون سیلابی عظیم سراسر کشور را فراگرفت و دستگاه دولتی را به فروپاشی کشاند. همین اعتصابها بود که به انقلاب دامنه و عمق لازم را بخشید. بدون مشارکت لایهٔ پیشروِ طبقهٔ کارگر، احتمالاً شاه در آن مقطع سرنگون نمیشد. بدون رهبری پرولتاریا، تودههای فاقد انسجام و سازمانیافتگی نمیتوانستند مبارزه علیه دولت را ادامه دهند. ملّاها به آنان خیانت میکردند، همانگونه که پیشتر نیز چنین کرده بودند. فراموش نکنیم که بنیادگرایان در سال ۱۳۴۲ / ۱۹۶۳ میلادی نیز حمایت سیاسی این لایههای کم-آگاه جامعه را به دست آورده بودند، اما نتوانستند رژیم را سرنگون کنند. آنان اندکی پس از شکست خود، با طبقهٔ حاکم سازش کردند. این واقعیت، افسانهٔ خمینیِ «انقلابی» را برملا میکند.
با این حال، برای درک آنچه در سالهای ۱۳۵۷-۱۳۵۹ خورشیدی / ۱۹۷۹-۱۹۸۰ میلادی رخ داد، ارجاعِ صرف به موازنه نیروهای طبقاتی کافی نیست. در سال ۱۹۱۷ میلادی / ۱۲۹۵-۱۲۹۶ خورشیدی، پرولتاریا در روسیه به مراتب ضعیفتر از طبقه کارگر ایران در سال ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ میلادی بود. با این وجود، تحت رهبری حزب بلشویک (که نباید فراموش کرد در فوریه ۱۹۱۷ میلادی / بهمن-اسفند ۱۲۹۵ خورشیدی از میان جمعیت ۱۵۰ میلیونی، تنها ۸۰۰۰ عضو داشت)، کارگران و دهقانان به سمت برنامه انقلاب سوسیالیستی جذب شدند. دلیل عدم وقوع این رویداد در ایران، نه وضعیت عینی، بلکه سیاستهای نادرست و مواضع سست و سازشکارانهٔ رهبران حزب توده ایران بود. در غیاب یک حزب انقلابیِ پیشتازِ طبقهٔ کارگر، نیروی سیاسی مستقلی وجود نداشت که بتواند جنبش را بر پایهٔ منافع و اهداف طبقاتیِ پرولتاریا سازمان دهد و رهبری کند. در چنین شرایطی، روحانیون توانستند رهبری جنبش را به دست بگیرند. گروههای مختلفی که خود را چپ مینامیدند، یا از رهبری روحانیون پیروی کردند یا به حمایت از جبههٔ ملی روی آوردند. هیچیک نتوانستند خطمشی سیاسی مستقلی بر پایهٔ منافع تاریخیِ طبقهٔ کارگر پیش بگذارند و برای بهقدرترسیدن خودِ کارگران مبارزه کنند؛ نقشی که بلشویکها، تحت رهبری لنین و با مشارکت تروتسکی، در جریان انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ میلادی / ۱۲۹۵–۱۲۹۶ خورشیدی ایفا کردند.
این، تراژدیِ انقلاب ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ میلادی ایران بود. در واقعیت، تنها مشارکت فعالِ پرولتاریا به پیروزی در سال ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ میلادی انجامید. شاه که شکستناپذیر پنداشته میشد، شکست خورد و مجبور به تبعید شد. قدرت واقعاً در دستان طبقه کارگر ایران بود، اما در غیاب یک حزب و رهبریِ انقلابیِ واقعی، خود از آن آگاه نبودند و هیچکس هم این موضوع را برایشان تبیین نکرد. بدینسان، قدرت از میان انگشتانشان لغزید و بلافاصله توسط خمینی و روحانیون تصاحب شد. آنان انقلاب را رهبری نکردند، بلکه صرفاً آن را در جهت اهداف خود به خدمت گرفتند. آنان هرچه در توان داشتند برای خفه کردن و سرکوب جنبش مستقل طبقه کارگر انجام دادند و با تکیه بر عقبماندهترین و جاهلترین اقشار جامعه، خود را بر اریکه قدرت نشاندند. به محض آنکه گدازههای انقلاب سرد شد، بیرحمانه به سرکوب جنبش تودهها پرداختند.
انقلاب اکتبر تنها به این دلیل به پیروزی رسید که پرولتاریای روسیه توسط حزب و رهبریای هدایت میشد که برنامه درست و شعارهای بهموقعی ارائه دادند؛ شعارهایی که کارگران را به سوی فتح قدرت (همانا شعار «تمام قدرت به دست شوراها») رهنمون ساخت. آنان از این طریق، انقلاب را به سرانجامی موفقیتآمیز رساندند. طبقه کارگر در ایران نسبت به جمعیت، نسبت به طبقه کارگر روسیه پیش از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ میلادی / ۱۲۹۶ خورشیدی، سهم بسیار بزرگتری را تشکیل میداد و هنوز هم میدهد. اما در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ / فوریه ۱۹۷۹ میلادی در ایران، جای خالیِ یک حزب انقلابی مشهود بود. شوراها در جریان جنبش اعتصابی شکل گرفتند، اما طرحِ شفافِ مسئله قدرتِ کارگران در دستور کار روز، نیازمند یک رهبری دوراندیش بود. شوراها بدون چشماندازِ به دست گرفتن قدرت، ناگزیر پژمرده شدند و از بین رفتند.
کارل مارکس مدتها پیش توضیح داده بود که طبقهٔ کارگر، بدون سازمانیابی، چیزی جز نیرویی خام و در خدمت استثمار باقی نمیماند. تد گرانت در این باره مینویسد: «درست است که پرولتاریا از قدرتی عظیم برخوردار است. هیچ چرخی به گردش درنمیآید و هیچ لامپی روشن نمیشود، مگر به نیروی کار آن. اما این قدرت، بدون سازمانیابی، صرفاً امکانی بالقوه باقی میماند. همانگونه که بخار نیرویی عظیم در خود نهفته دارد، اما بدون سیلندر و پیستون، بیاثر در فضا پراکنده میشود. برای آنکه قدرت طبقهٔ کارگر از حد یک امکان صرف فراتر رود و به نیرویی مؤثر و بالفعل تبدیل شود، باید سازمان یابد و در نقطهای متمرکز شود. این امر تنها از طریق یک حزب سیاسی، با رهبریای شجاع و دوراندیش و برنامهای صحیح، امکانپذیر است.»





