نظام سرمایه داری در بحران

رویدادهای مهم در حال دگرگون سازی جهان، به شکلی که ما آنرا می‌شناسیم، هستند. در حالی که ترامپ باعث ایجاد آشفتگی سیاسی و اقتصادی در سطح جهانی شده است، تناقضات انباشته ‌شده نزدیک به دو دهه بحران و رکود سرمایه‌داری به نقطه اوج خود نزدیک می‌شوند. از نسل‌کشی در غزه تا شکست غرب در اوکراین، و از افزایش تعرفه‌های تجاری تا انفجار بدهی جهانی، تحولات دوران‌ساز هستند، که حواس میلیاردها انسان را متمرکز خود ساخته است.

نوشارتار حاضر برای نخستین بار به زبان اصلی در این پیچ منتشر شده است!

برای ارزیابی این وضعیت، بین‌الملل کمونیست انقلابی (RCI) هشت هفته دیگر، نخستین کنگره جهانی خود را در ایتالیا برگزار می‌کند. نمایندگان و میهمانان در بحث‌های عمیقی پیرامون پیش‌نویس سند چشم‌انداز جهانی ما، که توسط کمیته اجرایی بین‌المللی ما منتشر شده است، در این کنگره شرکت خواهند کرد. به یقین، تجزیه و تحلیل‌های منسجم از وضعیت جهانی امروز منوط به دریافت درکی روشن از این رویدادهاست، که بدون آن یک سازمان انقلابی به مانند کشتی بدون قطب‌نما خواهد بود.

در طول دو سال گذشته، " کمیته انترناسیونال انقلابی " (RCI) رشدی بسیار چشم‌گیر داشته است. امروز ما در هفتاد کشور جهان حضور فعال داریم. کنگره جهانی ما گامی سرنوشت‌ساز در آماده‌سازی انترناسیونال ما برای مواجهه با رویدادهای غیرمنتظره، مبارزات طبقاتی و دگرگونی‌های انقلابی پیش‌رو خواهد بود.

ما در دوره‌ای از چرخش‌های تند و تغییرات ناگهانی در وضعیت جهانی زندگی می‌کنیم. انتخاب دونالد ترامپ به عنوان رئیس‌جمهور ایالات متحده و سیاست‌های او، بی‌ثباتی عظیمی را وارد سیاست جهانی، اقتصاد جهانی و روابط بین قدرت‌ها کرده است.

ترامپ مسبب این آشفتگی نبوده است، بلکه این آشفتگی نتیجه بحران سرمایه‌داری است. اما اقدامات او این فرآیند را به شدت تسریع کرده است. تضادهایی که برای مدت طولانی در زیر سطح انباشته شده بودند، ناگهان به سطح آمده و کل وضعیت را بر هم زده‌اند. نظم به اصطلاح لیبرال جهانی، که برای دهه‌ها وجود داشت، اکنون در برابر چشمان ما در حال فروپاشی است.

در تحلیل وضعیت جهانی باید از اصول بنیادین شروع کنیم. سرمایه‌داری نظامی است که مدت‌هاست نقش تاریخی خود را سپری کرده است. این نظام در دوران زوال خود، پیوسته جنگ، بحران و تخریب محیط زیست را تشدید می‌کند، که در درازمدت، خودِ تهدیدی بزرگ علیه وجود حیات بر روی کره زمین را به دنبال دارد. هدف این سند، تشریح ویژگی‌های اصلی این بحران و تأکید بر لزوم ساختن یک سازمان انقلابی است که بتواند نظام موجود را سرنگون کند. و این تنها راه تضمین آینده برای بشریت است.

در تحلیل نهایی، ناتوانی نظام سرمایه‌داری در توسعه نیروهای مولده، علت بحران است. اقتصاد در محدودیت‌های دولت-ملت و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید محصور شده است. دهه‌هاست که سرمایه‌داری از روش‌های مختلفی برای غلبه بر این محدودیت‌ها استفاده کرده‌ است، که از آنها می‌توان به اختصار از اقداماتی مانند افزایش نقدینگی، توسعه تجارت جهانی و غیره نام برد که همگی آنها اکنون در حال تبدیل شدن به ضد خود هستند.

انتخاب ترامپ

انتخاب دونالد ترامپ در نوامبر ۲۰۲۴ یک تغییر سیاسی مهم و جلوه‌ای از بحران مشروعیت دموکراسی بورژوایی بود، که منحصر به ایالات متحده نیست بلکه همه کشورها نیز دربر می‌گیرد. علی‌رغم تلاش‌های گسترده بخش اصلی طبقه حاکم و هیئت حاکمه آمریکا برای جلوگیری از پیروزی او، ترامپ یک پیروزی قاطع به دست آورد.

این نتیجه به طور گسترده‌ای، به ویژه توسط مفسران لیبرال، رسانه‌های جریان اصلی و بخش‌هایی از "چپ"، به عنوان شاهدی بر یک چرخش گسترده‌تر به راست در سیاست آمریکا و جهان تفسیر شده است.

چنین "توضیحاتی" سطحی و گمراه‌ کننده هستند. علاوه بر این، آنها ما را به نتیجه‌گیری‌های سطحی سوق خواهند داد. به عنوان مثال، اینکه جو بایدن و دموکرات‌ها به نوعی نماینده یک آلترناتیو مترقی‌تر و "دموکراتیک‌تر" هستند - ادعایی کوته‌بینانه است که با واقعیت‌های موجود در تضاد قرار دارد.

دولت بایدن کاملاً ارتجاعی بود، واقعیتی که به ویژه در عرصه سیاست خارجی روشن بود. به یاد بیاوریم که "جو نسل‌کش" به نتانیاهو چک سفید امضا داد تا در غزه با دست باز در کشتار جمعی فلسطینیان ادامه دهد. او کمپینی از سرکوب وحشیانه علیه دانشجویان و دیگرانی که جرأت مخالفت با این سیاست ارتجاعی را داشتند، رهبری کرد.

به همین ترتیب، در مورد اوکراین، او مسئول تحریک عمدی درگیری بود که به کشتاری خونین منجر شد، میلیاردها دلار پول نقد و کمک نظامی را در اختیار رژیم ارتجاعی کی‌یف گذاشت، و درگیر یک سیاست خطرناک تحریک‌آمیز علیه روسیه شد که ایالات متحده را تا آستانه جنگ جهانی سوم پیش برد.

در کارزار انتخاباتی، ترامپ خود را به عنوان "نماینده صلح" در مقابل سیاست‌های جنگ‌طلبانه دار و دسته بایدن معرفی کرد. این تمایز به ویژه در میان رأی‌دهندگان در مناطقی با جمعیت قابل توجه مسلمان و عرب تأثیرگذار بود.

درست است که بخشی از حامیان ترامپ را عناصر واپس‌گرا تشکیل می‌دادند، اما این عوامل به‌تنهایی نمی‌توانند وسعت موفقیت او و این واقعیت را توضیح دهند که او توانست سهم آرای خود را در تقریباً تمام گروه‌های جمعیتی افزایش دهد - به‌ویژه حتی در میان جوامع کارگری سیاه‌پوست و لاتین‌تبار. در واقع، در چندین ایالتی که ترامپ در آن‌ها عملکرد قوی‌تری داشت یا میزان آرای خود را بهبود بخشید، رأی‌دهندگان به‌طور هم‌زمان از ابتکارات مترقی در همه‌پرسی‌ها حمایت کردند، از جمله اقداماتی برای حفاظت از حقوق سقط جنین یا افزایش حداقل دستمزد.

عامل کلیدی پیروزی ترامپ در توانایی بی‌نظیر او برای شناسایی، بیان و سازماندهی احساسات عمیقاً ریشه‌دار ضدنظام حاکم است که سراسر جامعه آمریکا را درنوردیده است. این نارضایتی گسترده از نظام حاکم، سوخت اصلی حرکت سیاسی او را تأمین کرد.

نمونه بارز این پدیده را می‌توان در واکنش عمومی به ترور مدیرعامل "یونایتد هلث‌کر" United Healthcare توسط "لوئیجی مانجیونه" Luigi Mangione مشاهده کرد. در حالی که خود این عمل تکان‌دهنده بود، واکنش عمومی - که با همدردی بیشتر با مهاجم به جای قربانی همراه بود - حتی گویاتر بود. مانیونه از سوی بسیاری به عنوان نوعی قهرمان مردمی شناخته می‌شود. نکته قابل توجه این است که این واکنش تنها به جناح چپ سیاسی محدود نبود، بلکه بخشی از محافظه‌کاران و رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه، از جمله حامیان ترامپ نیز آن را به اشتراک گذاشتند.

این وضعیت یک اضداد را نشان می‌دهد. ترامپ، با وجود میلیاردر بودن و احاطه شدن توسط میلیاردرهای دیگر، با موفقیت خود را به عنوان صدای خشم ضد نظام مستقر معرفی کرده است. این تناقض، ماهیت نامنسجم و تحریف‌شده‌ی فضای سیاسی فعلی را برجسته می‌کند. با این وجود، این نشان‌دهنده‌ی نارضایتی واقعی و گسترده از نهادهای جریان اصلی است، که شامل کسب‌وکارهای بزرگ، نخبگان سیاسی و دستگاه دولتی به طور کلی. نیز می‌شود.

ریشه این خشم ضد وضع موجود را می‌توان در بحران سرمایه‌داری یافت. این خشم از زمان بحران سال ۲۰۰۸ به ابعاد عظیمی رسیده است، بحرانی که سیستم هنوز به طور کامل از آن بهبود نیافته است. حمایت از دموکراسی بورژوایی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری برای دهه‌ها بر این باور بنا شده بود که سرمایه‌داری قادر به برآورده کردن برخی از نیازهای اساسی طبقه کارگر مانند بهداشت و درمان عمومی، آموزش همگانی، حقوق بازنشستگی و دیگر نیازهای عمومی است و این انتظار که استانداردهای زندگی هر نسل در مقایسه با نسل قبل، هرچند اندک، بهبود یابد.

این وضعیت دیگر وجود ندارد. در ایالات متحده، در سال ۱۹۷۰ میلادی بیش از ۹۰ درصد از افراد سی ساله درآمدی بیشتر از والدین خود در همان سن داشتند. اما تا سال ۲۰۱۰ میلادی، این درصد به ۵۰ درصد کاهش یافت. تا سال ۲۰۱۷، تنها ۳۷ درصد از آمریکایی‌ها انتظار داشتند که فرزندانشان به سطح زندگی بهتری نسبت به خودشان دست یابند.

طبق آمار اداره کار، از اوایل دهه ۱۹۸۰، دستمزدهای واقعی کارگران آمریکایی یا ثابت مانده یا کاهش یافته است، به ویژه با برون‌سپاری مشاغل به کشورهای دیگر. به همین ترتیب، مؤسسه سیاست اقتصادی گزارش می‌دهد که دستمزدها برای خانوارهای با درآمد پایین و متوسط از اواخر دهه ۱۹۷۰ رشد کمی داشته یا اصلاً رشد نکرده است، در حالی که هزینه زندگی همچنان در حال افزایش است.

در این میان، یک قطبی‌شدن وقیحانه ثروت خودنمایی می‌کند. از یک سو، تعدادی انگشت‌شمار از میلیاردرها دارایی‌های خود را افزایش می‌دهند و از سوی دیگر، تعداد فزاینده‌ای از کارگران برای تأمین معاش خود با مشکلات بیشتری روبرو هستند. کارگران و زحمتکشان با کاهش‌های ریاضتی، دستمزدهایی که توسط تورم نازل‌تر می‌شوند، افزایش قبوض انرژی، بحران مسکن و غیره مواجه هستند.

رسانه‌ها، سیاستمداران، احزاب سیاسی مستقر، پارلمان‌ها، قوه قضائیه، همگی به درستی به عنوان نماینده منافع یک اقلیت ممتاز کوچک نمایان‌تر می‌شوند، که آنها تنها بر نهاد دفاع از منافع تنگ‌نظرانه و خودخواهانه خود استوار هستند، و نه برای خدمت به نیازهای اکثریت.

بحران سال ۲۰۰۸ میلادی اعمال شدید سیاست‌های ریاضتی در معیشت مردم در همه کشورها را به دنبال داشت. تمام دستاوردهای گذشته مورد هجوم قرار گرفت. توده‌ها شاهد از دست رفتن استانداردهای زندگی خود بودند، در حالی که بانک‌ها نجات داده می‌شدند. این امر باعث قیام خشم عظیمی از مردم، جنبش‌های اعتراضی توده‌ای و مهم‌تر از همه، بحران بی‌سابقه مشروعیت تمام نهادهای بورژوایی شد.

در گام نخست، این روحیه اعتراضی که نمونه بارز آن در جنبش‌های گسترده ضدریاضتی حدود سال ۲۰۱۱ مشاهده شد، در جریان چپ متبلور گشت. در این راستا، ما شاهد ظهور چهره‌ها و جنبش‌های چپگرا و ضدنظام مانند پودموس در اسپانیا، سیریزا در یونان، جرمی کوربین در بریتانیا و برنی سندرز در آمریکا بودیم. با این حال، با عریان شدن محدودیت‌های سیاست‌های اصلاح‌طلبانه رهبران هر یک از این سازمان‌ها و شخصیت‌های رهبری این سازمان‌ها، آنها در نهایت از انتظارات ایجادشده عقب نشسته و به آن‌ها خیانت کردند. این شکست حقیرانه این چهره‌های چپ بود که راه را برای ظهور عوام‌فریبان ارتجاعی مانند ترامپ هموار کرد.

همین فرآیندها در اکثر کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری در جریان است: بحران سرمایه‌داری، هجوم به حقوق و دست‌آوردهای طبقه کارگر، ورشکستگی چپ و ظهور عوام‌فریبان راست‌گرا که بر موج احساسات ضد وضع موجود سوار شده‌اند.

خطر فاشیسم یا بناپارتیسم؟

حتی قبل از انتخاب ترامپ، کمپین پر سر و صدایی در رسانه‌های بورژوایی و چپ برای محکوم کردن او به عنوان یک فاشیست وجود داشت.

مارکسیسم یک علم است. مانند همه علوم، دارای واژگان علمی است. کلماتی مانند "فاشیسم" برای ما معانی دقیقی دارند. آنها صرفاً عناوین توهین‌آمیز یا برچسب‌هایی نیستند که بتوان به راحتی به هر فردی که مورد تأیید ما نیست، چسباند.

بیایید با یک تعریف دقیق از فاشیسم شروع کنیم. در معنای مارکسیستی، فاشیسم یک جنبش ضدانقلابی است - یک جنبش توده‌ای که عمدتاً از لومپن پرولتاریا و خرده‌بورژوازی خشمگین تشکیل شده است، که به مانند پتکی تخریب‌گر جهت سرکوب و پراکنده‌سازی طبقه کارگر عمل می‌کند و هدف نهایی آن برپایی یک دولت توتالیتر است، که در آن بورژوازی قدرت دولتی را به یک بوروکراسی فاشیستی واگذار می‌کند.

ویژگی اصلی دولت فاشیستی، تمرکز شدید و قدرت مطلق دولتی است که در آن بانک‌ها و انحصارات بزرگ محافظت می‌شوند، اما تحت کنترل شدید مرکزی توسط یک بوروکراسی فاشیستی بزرگ و قدرتمند قرار می‌گیرند. در کتاب "ناسیونال سوسیالیسم چیست؟"، تروتسکی اینگونه توضیح می‌دهد:

"فاشیسم آلمانی، همانند فاشیسم ایتالیایی، با تکیه بر پشتوانه خرده‌بورژوازی به قدرت رسید، که آن را به یک قوای کوبنده علیه سازمان‌های طبقه کارگر و نهادهای دموکراتیک تبدیل کرد. اما فاشیسم در قدرت، به هیچ‌رو حاکمیت خرده‌بورژوازی نیست، بلکه برعکس، آن‌چه در عمل برقرار می‌شود، بی‌رحمانه‌ترین دیکتاتوری سرمایه انحصاری است."

اینها، به طور کلی، ویژگی‌های اصلی فاشیسم هستند. این چگونه با ایدئولوژی و محتوای پدیده ترامپ مقایسه می‌شود؟ ما قبلاً تجربه یک دولت ترامپ را داشته‌ایم که - طبق هشدارهای هولناک دموکرات‌ها و کل هیئت حاکمه لیبرال - قرار بود، دموکراسی بورژوایی را از بین ببرد، که چنین کاری نکرد.

گام‌های بزرگی برای محدود کردن حق اعتصاب و تظاهرات برداشته شد، و حتی اقداماتی برای لغو اتحادیه‌های کارگری آزاد صورت گرفت. انتخابات طبق معمول برگزار شد، و سرانجام، اگرچه در میان هیاهوی عمومی، جو بایدن در یک انتخابات جانشین ترامپ شد. هر چه دوست دارید در مورد اولین دولت ترامپ بگویید، اما هیچ ارتباطی با هیچ نوع فاشیسمی نداشت.

علاوه بر این، توازن طبقاتی نیروها از دهه ۱۹۳۰ به طور قابل توجهی تغییر کرده است. در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری، دهقانان، که بخش بزرگی از جمعیت را تشکیل می‌دادند، به تعداد بسیار کمی کاهش یافته‌اند و مشاغلی که قبلاً "طبقه متوسط" محسوب می‌شدند (کارمندان دولت، پزشکان، معلمان) پرولتریزه شده‌اند، و این بخش‌ها به اتحادیه‌ها پیوسته و اعتصاب می‌کنند. وزن اجتماعی طبقه کارگر با توسعه نیروهای مولد در طول رونق عظیم اقتصادی که پس از پایان جنگ جهانی دوم رخ داد، به شدت تقویت شد.

ایدئولوژی ترامپیسم – اگر هم چنین چیزی وجود داشته باشد - از فاشیسم بسیار دور است. دونالد ترامپ، به دور از تمایل به یک دولت قوی، ایده‌آلش سرمایه‌داری بازار آزاد است که در آن دولت نقشی کوچک یا در بهترین حالت هیچ نقشی نداشته باشد، اما با این حال تعرفه‌های حمایتی در آن نقشی مهم باز کنند.

برخی دیگر این ایده را مطرح کرده‌اند که ترامپ نماینده یک رژیم بناپارتیستی است. ایده در اینجا، باز هم، به تصویر کشیدن ترامپ به عنوان یک دیکتاتور است که در مسیر درهم شکستن طبقه کارگر قرار دارد. اما این نوع برچسب‌زنی چیزی را توضیح نمی‌دهد. در واقع، ترامپ به دور از تلاش برای درهم شکستن طبقه کارگر، به طور عوام‌فریبانه به آن متوسل می‌شود و سعی در آرام کردن آن دارد. البته، او به عنوان یک سیاستمدار بورژوا، نماینده منافعی است که اساساً با منافع کارگران در تضاد است. اما این او را به یک دیکتاتور تبدیل نمی‌کند.

می‌توان به این یا آن عنصر در وضعیت کنونی اشاره کرد که بتوان آن را نشانه‌ای از بُناپارتیسم دانست. ممکن است چنین باشد. اما اظهاراتی از این دست را می‌توان درباره تقریباً هر رژیم بورژوا دموکراتیک معاصر نیز مطرح کرد.

صرف وجود عناصری خاص از یک پدیده، به خودی خود هنوز به معنای ظهور واقعی آن پدیده نیست. البته می‌توان گفت عناصری از بناپارتیسم در ترامپیسم وجود دارد. اما این به هیچ وجه به معنای آن نیست که یک رژیم بناپارتیستی واقعاً در ایالات متحده وجود دارد.

مشکل این است که "بناپارتیسم" یک اصطلاح بسیار انعطاف‌پذیر است. این اصطلاح طیف گسترده‌ای از چیزها را پوشش می‌دهد، که از مفهوم کلاسیک بناپارتیسم، که اساساً حکومت با شمشیر است، شروع می‌شود. تحلیل دولت فعلی ترامپ در واشنگتن به این شیوه مفید نیست، که علی‌رغم ویژگی‌های فراوانش، هنوز یک دموکراسی بورژوایی باقی مانده است. وظیفه ما برچسب زدن به چیزها نیست، بلکه دنبال کردن فرآیند در حین آشکار شدن آن و درک جنبه‌های اساسی آن است.

تغییرات ساختاری در روابط جهانی

سیاست خارجی ترامپ نمایانگر یک چرخش بزرگ در روابط جهانی و پایان نظم لیبرال جهانی است که به مدت ۸۰ سال پس از جنگ جهانی دوم وجود داشت. این تغییر، به رسمیت شناختن افول نسبی امپریالیسم آمریکا و وجود قدرت‌های امپریالیستی رقیب، به ویژه روسیه و چین - رقیب اصلی امپریالیسم آمریکا در عرصه جهانی - است.

در پایان جنگ جهانی دوم، ایالات متحده به شدت تقویت شده بود. با ویرانی اروپا و ژاپن در اثر جنگ، آمریکا ۵۰ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان و ۶۰ درصد از تولیدات صنعتی جهان را به خود اختصاص داده بود. تنها رقیب جدی آن در عرصه جهانی، اتحاد جماهیر شوروی بود که پس از جنگ، با شکست دادن آلمان نازی و پیشروی در سراسر قاره، قوی‌تر از قبل ظاهر شده بود.

انقلاب چین بلوک استالینیستی را بیشتر تقویت کرد. ایالات متحده برای بازسازی اروپای غربی و ژاپن در تلاش برای مهار "پیشروی کمونیسم" در تلاش بود. بوروکراسی شوروی علاقه‌ای به انقلاب جهانی نداشت و کاملاً آماده بود تا با آمریکا به یک توافق موقت برسد، که در سیاست به آن "همزیستی مسالمت‌آمیز" اطلاق می‌شد.

بدین ترتیب، دوره‌ای از تعادل نسبی بین دو ابرقدرت هسته‌ای، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، آغاز شد که به جنگ سرد معروف شد. بر پایهٔ سلطهٔ آمریکا، مجموعه‌ای از نهادهای رسمی چندجانبه برای مدیریت روابط جهانی (سازمان ملل متحد) و اقتصاد جهان (صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی که در کنفرانس برتون وودز در سال ۱۳۲۳ خورشیدی تأسیس شدند) ایجاد گردید. این تعادل با رونق اقتصادی پس از جنگ تقویت شد، دورانی از رشد خارق‌العادهٔ نیروهای تولیدی و گسترش بازار جهانی را به دنبال داشت.

این دوره تا فروپاشی استالینیسم در سال‌های ۱۹۸۹-۱۹۹۱ و احیای سرمایه‌داری در روسیه و چین ادامه یافت. این امر چرخش بزرگ دیگری را در وضعیت جهانی ایجاد کرد، که در آن ایالات متحده به قدرت امپریالیستی مسلط تبدیل شده بود. این قدرت امپریالیستی توسط هیچ‌کس به چالش کشیده نمی‌شد.

جنگ امپریالیستی سال ۱۹۹۱ میلادی (۱۳۶۹ شمسی) علیه عراق تحت حمایت سازمان ملل متحد انجام شد، با رأی موافق روسیه و رأی ممتنع چین. به نظر می‌رسید هیچ مخالفتی در برابر سلطهٔ امپریالیسم آمریکا وجود ندارد. از منظر اقتصادی، واشنگتن جهانی‌سازی و "نئولیبرالیسم" را پیش برد: یعنی ادغام بیشتر بازار جهانی تحت سلطهٔ امپریالیسم آمریکا و کوچک‌سازی نقش دولت.

آن دوره سلطه بی‌قید و شرط امپریالیسم آمریکا در طول ۳۵ سال گذشته به آرامی فرسوده شده است، تا جایی که اکنون یک وضعیت کاملاً جدید به وجود آمده است.

آمریکا با اتکا بر تکبر بی‌حدوحصر خود که محصول این سلطه بود، به حمله نظامی علیه عراق و افغانستان دست زد. اما در اینجا تاریخ راه وارونگی را پیش گرفت، چرا که آمریکایی‌ها برای مدت ۱۵ سال در این جنگ‌های غیرقابل‌بُرد در تحمل هزینه‌های گزاف مالی و تلفات انسانی گرفتار شدند. و سرانجام در اوت ۲۰۲۱ میلادی (مرداد ۱۴۰۰ شمسی)، مجبور به عقب‌نشینی تحقیرآمیزی از افغانستان شدند.

این تجربیات هیچ اشتهایی برای ماجراجویی‌های نظامی خارجی در میان مردم آمریکا باقی نگذاشت و طبقه حاکم آمریکا را از اعزام نیروهای زمینی به خارج بسیار محتاط کرد. همراه با ظهور قدرت‌های جدید منطقه‌ای و جهانی، توازن نسبی نیروها در سطح جهان در حال تغییر بود. امپریالیسم آمریکا از این تجربیات هیچ درسی نگرفت. از پذیرش توازن جدید نیروها امتناع کرد و در عوض سعی کرد سلطه خود را حفظ کند و بنابراین درگیر مجموعه‌ای از درگیری‌ها شد که نمی‌توانست در آنها پیروز شود.

یک جهان چندقطبی؟

وضعیت جهانی تحت سلطه بی‌ثباتی عظیم در روابط جهانی است، که خود محصول مبارزه برای هژمونی جهانی میان ایالات متحده - پرتوان‌ترین قدرت امپریالیستی جهان که در حال افول نسبی است - و چین - یک قدرت امپریالیستی جوان‌تر و پویاتر در حال ظهور - است. ما شاهد یک تغییر عظیم هستیم، که از نظر مقیاس قابل مقایسه با حرکت صفحات تکتونیکی پوسته زمین است. چنین حرکاتی با انفجارهایی از هر نوع همراه می‌شودند. جنگ در اوکراین - جایی که یک شکست تحقیرآمیز برای آمریکا و ناتو در حال شکل‌گیری است - و درگیری‌ها در خاورمیانه، بیانگر این واقعیت هستند.

رویکرد ترامپ به روابط بین‌المللی نشان‌ دهنده تلاشی برای پذیرش این واقعیت است که آمریکا نمی‌تواند تنها پلیس جهان باشد. به باور او و همکاران نزدیکش، تلاش آمریکا برای حفظ هژمونی و سلطه مطلق، بسیار پرهزینه، غیرعملی و آسیب‌زننده به منافع اصلی امنیت ملی این کشور است.

این بدان معنا نیست که ایالات متحده دیگر یک قدرت امپریالیستی نیست یا اینکه سیاست‌های ترامپ به نفع مردم تحت ستم جهان است. هیچ چیز به اندازه این ادعا از حقیقت دورتر نیست. سیاست خارجی ترامپ نشان‌دهنده مرزبندی دقیقی از آنچه به عنوان منافع اساسی امنیت ملی آمریکا محسوب می‌شود و آنچه در این مجموعه نمی‌گنجد، می‌باشد. مرزبندی که ابتدا از خود آمریکای شمالی آغاز می‌شود.

هنگامی که ترامپ می‌گوید آمریکا باید کنترل کانال پاناما و گرینلند را در اختیار داشته باشد، او در واقع نیازهای امپریالیسم ایالات متحده را بیان می‌کند. کانال پاناما یک مسیر تجاری حیاتی است که اقیانوس آرام را به خلیج مکزیک متصل می‌کند و ۴۰ درصد از ترافیک کانتینری ایالات متحده از طریق آن جابه‌جا می‌شود.

در مورد گرینلند، این جزیره همیشه موقعیت ژئواستراتژیک مهمی داشته است، به همین دلیل ایالات متحده حضور نظامی در این جزیره دارد. گرمایش جهانی منجر به افزایش ترافیک کشتیرانی بین اقیانوس آرام و اقیانوس اطلس از طریق قطب شمال شده است. یخ کمتر قطبی به معنای دسترسی آسان‌تر به بستر دریاهاست، جایی که ذخایر عظیمی از مواد معدنی کمیاب خاکی وجود دارد. خود جزیره نیز دارای ذخایر مهمی از مواد معدنی حیاتی (خاکی کمیاب، اورانیوم) و همچنین گاز و نفت است که اکنون به دلیل گرمایش جهانی، دسترسی به آنها آسان‌تر شده است. در اینجا ایالات متحده برای کنترل این مسیرهای تجاری و منابع با چین و روسیه در رقابت است.

سیاست خارجی ترامپ بر اساس به رسمیت شناختن محدودیت‌های قدرت ایالات متحده استوار است، که در نتیجه آن می‌بایست آمریکا خود را از مجموعه‌ای از درگیری‌های پرهزینه مانند اوکراین و خاورمیانه رها سازد و در عوض بر معاملات، به منظور بازسازی قدرت خود و تمرکز بر رقیب اصلی خود در عرصه جهانی، یعنی چین متمرکز شود.

در تمام دوره پس از پایان جنگ جهانی دوم، یا شاید حتی قبل از آن، امپریالیسم آمریکا تظاهر به عمل به نام حقوق بشر، گسترش دموکراسی و»نظم مبتنی بر قوانین»، دفاع از »اصل مقدس مصونیت مرزهای ملی« و غیره می‌کرد.

آنها از طریق نهادهای بین‌المللی "چندجانبه" که ظاهراً بی‌طرف بودند و همه کشورها در آنها حق رأی داشتند، عمل می‌کردند. از جمله این نهادها می‌توان از سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی، صندوق بین‌المللی پول و غیره نام برد. در واقعیت، این تنها یک پوشش ظاهری بود. همیشه یک نمایش مسخره بود، تا حدی که تنها منافع امپریالیسم آمریکا از طریق این نهادها بیان می‌شد. تفاوت اکنون این است که ترامپ کوچک‌ترین اهمیتی به این تظاهرها نمی‌دهد. به نظر می‌رسد مصمم است تمام قواعد را پاره کند و واقعیت‌ها را آنگونه که هستند، صریح‌تر بیان نماید.

برخی استدلال کرده‌اند که در مواجهه با قدرت لجام‌گسیخته ایالات متحده، ایده یک جهان چندقطبی چیزی مترقی بود که به کشورهای تحت ستم درجه بیشتری از حاکمیت می‌داد، اید‌ئالی که باید برای آن مبارزه کنیم. اکنون می‌توانیم نگاهی اجمالی به آنچه یک جهان "چندقطبی" ممکن است به نظر برسد، بیندازیم: قدرت‌های امپریالیستی که جهان را به حوزه‌های نفوذ تقسیم می‌کنند و کشورها را برای تسلیم شدن به این یا آن قدرت، تحت فشار قرار می‌دهند.

افول نسبی امپریالیسم آمریکا

باید تأکید کنیم که وقتی از افول امپریالیسم آمریکا صحبت می‌کنیم، به یک افول نسبی اشاره داریم. یعنی افول در مقایسه با موقعیت قبلی آن نسبت به سایر قدرت‌های رقیب. ایالات متحده، از هر نظر، همچنان قدرتمندترین و ارتجاعی‌ترین قدرت جهان است.

در سال ۱۹۸۵ میلادی (۱۳۶۴ خورشیدی)، آمریکا ۳۶ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را به خود اختصاص می‌داد. این رقم اکنون در سال ۲۰۲۴ (۱۴۰۳ خورشیدی) به ۲۶ درصد کاهش یافته است. در همین بازه زمانی، سهم چین از ۲.۵ درصد به ۱۸.۵ درصد افزایش پیدا کرده است. ژاپن که در سال ۱۹۹۵ (۱۳۷۴ خورشیدی) به اوج ۱۸ درصدی رسیده بود، اکنون به تنها ۵.۲ درصد سقوط کرده است.

ایالات متحده همچنان از طریق کنترل بر بازارهای مالی، بر اقتصاد جهانی سلطه دارد. سهم عظیمی معادل ۵۸ درصد از ذخایر ارزی جهان به دلار آمریکا نگهداری می‌شود (در حالی که تنها ۲ درصد به یوان چین اختصاص دارد)، هرچند این رقم نسبت به سال ۲۰۰۱ میلادی (۱۳۸۰ خورشیدی)، که ۷۳ درصد بود، کاهش یافته است. همچنین، دلار آمریکا ۵۸ درصد از صورتحساب‌های صادراتی جهان را شامل می‌شود. از نظر خالص خروج سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی (که به‌نوعی نمایانگر صادرات سرمایه است)، ایالات متحده با ۴۵۴ میلیارد دلار در رتبه نخست جهان قرار دارد، در حالی که چین (شامل هنگ‌کنگ) با ۲۸۷ میلیارد دلار در جایگاه دوم ایستاده است.

قدرت اقتصادی یک کشور است که به آن نفوذ بین‌المللی می‌بخشد، اما این نفوذ نیازمند پشتیبانی از سوی قدرت نظامی است. هزینه‌های نظامی ایالات متحده ۴۰ درصد از کل هزینه‌های نظامی جهان را تشکیل می‌دهد؛ در حالی که چین با ۱۲ درصد در رتبه دوم و روسیه با ۴.۵ درصد در رتبه سوم قرار دارند. ایالات متحده بیش از مجموع ده کشور بعدیِ این رده‌بندی برای امور نظامی هزینه می‌کند.

با این حال، ایالات متحده دیگر نمی‌تواند مدعی سلطه بی‌چون‌وچرای خود بر جهان باشد. قدرت اقتصادی عظیم چین و پیشرفت‌های نظامی ناشی از آن، همراه با برتری نظامی‌ای که روسیه در میدان‌های نبرد اوکراین به نمایش گذاشته است، چالشی جدی و نیرومند را در برابر آمریکا قرار داده‌اند. بدین ترتیب، از هر سو، محدودیت‌های قدرت جهانی آمریکا به‌طرزی بی‌رحمانه در حال آشکار شدن هستند.

این افول نسبی، به‌طور اقتصادی، در قالب فرار نسبی سرمایه از دلار، اوراق خزانه‌داری آمریکا و سهام شرکت‌های آمریکایی نمود پیدا می‌کند. با افزایش رقابت بین‌المللی، به‌ویژه از سوی چین، انحصارهای آمریکایی با چالش‌های بیشتری مواجه شده‌اند و سهام شرکت‌های آمریکایی دیگر مانند گذشته برای سرمایه‌گذاران یک گزینه‌ی مطمئن به شمار نمی‌روند. به‌همین ترتیب، با افزایش کوه‌‌وار بدهی فدرال آمریکا و توسل هرچه بیشتر دولت به تأمین مالی از طریق کسری بودجه، اوراق قرضه دولتی آمریکا (treasuries) دیگر آن پناهگاه امن مالی سابق محسوب نمی‌شوند. این روند، با وجود تعرفه‌های تجاری آمریکا، به تضعیف دلار و کاهش سلطه آن در عرصه مالی جهانی انجامیده است.

این وضعیت نشان‌دهنده نوعی "اصلاح بازار" است که قیمت ارز، دارایی‌ها و اوراق قرضه آمریکا را به موقعیت واقعی و تضعیف‌شده اقتصاد سرمایه داری این کشور نزدیک‌تر می‌کند. با این وجود، همانند قدرت نظامی آمریکا و نقش پیشین آن به عنوان پلیس جهانی، هیچ جایگزین عملی‌ای برای دلار در تجارت و امور مالی جهانی وجود ندارد. از همین روست که نگرانی فزاینده‌ای در میان استراتژیست‌های بورژوازی درباره تأثیرات آشوب‌گرانه‌ای که از دست دادن اعتماد به دلار می‌تواند بر نظام مالی جهانی و اقتصاد بین‌المللی داشته باشد، به چشم می‌خورد.

این نمونه‌ای دیگر از شیوه‌هایی است که افول نسبی سرمایه‌داری آمریکا و ظهور "چندقطبی‌گرایی" جدید، به بی‌ثباتی و عدم اطمینان بیشتر در مقیاس جهانی دامن خواهد زد. یکی پس از دیگری، تمام ستون‌های نظم پساجنگی (جنگ جهانی دوم) در حال فرسایش و تضعیف هستند - با پیامدهایی انفجاری در عرصه‌های اقتصادی، نظامی و سیاسی.

قدرت نظامی روسیه

در حالی که روسیه یک غول اقتصادی قابل مقایسه با چین نیست، اما یک پایگاه اقتصادی و فناوری مستحکم ایجاد کرده است. این امر آن را قادر ساخته است تا با موفقیت در برابر تهاجم اقتصادی بی‌سابقه‌ای که غرب تحت لوای "تحریم‌ها" بر آن تحمیل کرده است، مقاومت کند. علاوه بر این، این کار را در حالی انجام داده است که جنگی را ادامه می‌دهد که تمام سیستم‌های تسلیحاتی استفاده شده علیه آن توسط امپریالیسم غربی را شکست داده است. این کشور یک ارتش قدرتمند ساخته است که با نیروهای ترکیبی کشورهای اروپایی برابری می‌کند؛ یک صنعت دفاعی مهیب ساخته است که هم از ایالات متحده و هم از اروپا در تولید تانک، توپخانه، مهمات، موشک و پهپاد پیشی گرفته است؛ و بزرگترین زرادخانه هسته‌ای جهان را که از اتحاد جماهیر شوروی به ارث برده است، در اختیار دارد.

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و غارت عمده اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده، طبقه حاکم روسیه با ایده پذیرفته شدن در میز جهانی با شرایط برابر شروع به بازی کرد. آنها حتی ایده پیوستن به ناتو را مطرح کردند، که توسط غرب رد شد. ایالات متحده در سدد اعمال سلطه کامل و بی‌قید و شرطی بر جهان بود و نیازی به تقسیم قدرت با روسیه‌ای ضعیف و بحران‌زده نمی‌دید.

تحقیر روسیه به شکلی آشکار نخست با تجزیه ارتجاعی یوگسلاوی توسط آلمان و آمریکا در حوزه نفوذ سنتی روسیه، و سپس با بمباران صربستان در سال ۱۹۹۹ (۱۳۷۸ خورشیدی) آشکار شد. یلتسین، که عروسک خیمه‌شب‌بازی امپریالیسم آمریکا و مردی الکلی و سبک‌مغز بود، نماینده همین رابطه فرودستانه بود.

با این حال، همان‌گونه که روسیه به‌تدریج از بحران اقتصادی بهبود می‌یافت، محافل حاکم دیگر حاضر به پذیرش تحقیرشان در عرصه بین‌المللی نبودند. این همان نیروی محرکه‌ی صعود پوتین بود، همان بناپارتیست حیله‌گر که با انواع مانورها و مکاری‌ها راه خود را به قدرت گشود.

آنها شروع به عقب راندن پیشروی ناتو به سمت شرق کردند، حرکتی که تمام وعده‌های داده شده به روس‌ها در سال ۱۹۹۰ را نقض می‌کرد، زمانی که به آنها قول داده شده بود که در ازای پذیرش یک آلمان متحد در داخل ائتلاف، هیچ گسترش ناتو به سمت شرق وجود نخواهد داشت.

در سال ۲۰۰۸ میلادی (۱۳۸۷ خورشیدی)، روسیه جنگ کوتاه و مؤثری در گرجستان به راه انداخت و ارتش این کشور را که توسط ناتو آموزش دیده و تجهیز شده بود، نابود کرد. این اولین اخطار روسیه بود که نشان می‌داد دیگر تجاوزهای غرب را تحمل نخواهد کرد. سوریه و اوکراین مراحل بعدی بودند. در هر یک از این کشورها، قدرت روسیه در تقابل با امپریالیسم آمریکا مورد آزمایش قرار گرفت. در همین حال، افول نسبی امپریالیسم آمریکا با عقب‌نشینی تحقیرآمیز آنها از افغانستان در اوت ۲۰۲۱ (مرداد ۱۴۰۰ خورشیدی) بیش‌ازپیش آشکار شد.

تهاجم روسیه به اوکراین نتیجه منطقی امتناع غرب از پذیرش نگرانی‌های امنیت ملی روسیه بود، که در تقاضای بی‌طرفی برای اوکراین و توقف گسترش ناتو به سمت شرق بیان می‌شد. وقتی دونالد ترامپ ادعا می‌کند که این جنگ غیرضروری بود و اگر او رئیس‌جمهور بود هرگز اتفاق نمی‌افتاد، این احتمالاً درست است. امپریالیسم آمریکا و متحدان اروپایی آن به خوبی آگاه بودند که عضویت اوکراین در ناتو از دیدگاه منافع امنیت ملی روسیه یک خط قرمز است. با وجود این، آنها تصمیم گرفتند در سال ۲۰۰۸ از اوکراینی‌ها برای درخواست عضویت در ناتو دعوت کنند. این یک تحریک آشکار بود که منطقاً به جدی‌ترین عواقب منجر می‌شد. این گام مهلک بود که در نهایت به جنگ منجر شد.

غرب بر "حق اوکراین برای پیوستن به ناتو" اصرار می‌ورزید – در حالی که وضعیت بیطرفی این کشور، ممنوعیت استقرار پایگاه‌های نظامی خارجی و عدم مشارکت در اتحادیه‌های نظامی، مواردی بودند که قبلاً توافق شده و حتی در اعلامیه استقلال اوکراین نیز ثبت شده بود. رئیس سیا، ویلیام جی. برنز William J. Burns، بارها در این مورد هشدار داده بود. اما گروه جنگ‌طلبان که سیاست خارجی دولت بایدن را هدایت می‌کردند – و خود جو بایدن – نظرات دیگری داشتند.

بایدن فکر می‌کرد می‌تواند از اوکراین به عنوان گوشت دم توپ در کمپینی برای تضعیف روسیه و فلج کردن نقش آن در جهان استفاده کند. کشوری مانند روسیه، رقیب امپریالیسم آمریکا، نمی‌توانست اجازه داشته باشد که هژمونی جهانی ایالات متحده را تهدید کند. در مارس ۲۰۲۲، بایدن، که از غرور خود باد کرده بود، حتی ایده تغییر رژیم در مسکو را مطرح کرد! او همراه با اروپایی‌ها متقاعد شده بود که تحریم‌های اقتصادی و فرسودگی نظامی، روسیه را به نقطه فروپاشی خواهد رساند. آنها قدرت اقتصادی و نظامی روسیه را به طور جدی دست کم گرفته بودند. در نتیجه، امپریالیسم آمریکا خود را درگیر یک جنگ غیرقابل‌بُرد کرده بود، که به معنای هدررفت عظیم منابع مالی و نظامی این کشور بوده است.

ترامپ اکنون اصرار دارد که این فاجعه حاصل اقدامات او نبوده است. او می‌گوید: "این جنگِ من نیست، این جنگِ جو بایدن است." و این گفته درست است. استراتژیست‌های سرمایه‌داری کاملاً قادرند بر پایه محاسبات نادرست، اشتباهاتی مرتکب شوند – و این دقیقاً یکی از همان موارد است. هنگامی که ترامپ می‌گوید جنگ در اوکراین نمایانگر منافع اساسی آمریکا نیست، او کاملاً بر حق است. آمریکا با تهدیدی به‌مراتب بزرگ‌تر در آسیا و منطقه اقیانوس آرام روبه‌روست؛ یعنی قدرت در حال رشد چین، علاوه بر مشکلات دیگر در خاورمیانه و بحران اقتصادی رو به گسترش. همین واقعیت، شتاب ترامپ برای بیرون کشیدن امپریالیسم آمریکا از باتلاق خطرناک اوکراین را توضیح می‌دهد. اما مشکلاتی که بایدن و دست‌نشانده‌های اروپایی‌اش پدید آورده‌اند، به‌سادگی قابل حل نیستند.

مردان و زنانی که در واشنگتن، لندن، پاریس و برلین سکان قدرت را در دست دارند، به‌طور سیستماتیک هر تلاشی را برای رسیدن به راه‌حلی صلح‌آمیز خراب کردند. در آوریل ۲۰۲۲ میلادی (فروردین ۱۴۰۱ خورشیدی)، مذاکراتی نسبتاً پیشرفته میان اوکراین و روسیه در ترکیه در جریان بود که می‌توانست بر اساس پذیرش شماری از خواسته‌های روسیه، به پایان جنگ منجر شود. اما امپریالیسم غرب، در قالب شخص بوریس جانسون Boris Johnson ، این مذاکرات را به شکست کشاند و با وعده حمایت نامحدود از اوکراین، زلنسکی را تحت فشار قرار داد تا از امضای توافق خودداری کند؛ حمایتی که قرار بود به پیروزی کامل اوکراین منتهی شود.

امروز آمریکا با شکستی تحقیرآمیز در اوکراین مواجه است. تحریم‌ها اثر مورد نظر را نداشته‌اند. روسیه به جای فروپاشی اقتصادی، از نرخ‌های رشد اقتصادی باثباتی برخوردار بوده که به مراتب از غرب پیشی گرفته است. به جای انزوا، اکنون روابط اقتصادی نزدیک‌تری با چین و چندین کشور کلیدی که قرار بود در حوزه نفوذ آمریکا باشند برقرار کرده است. کشورهایی مانند هند، عربستان سعودی، ترکیه و دیگران به آن کمک کرده‌اند تا تحریم‌ها را دور بزند.

چین و روسیه اکنون به متحدانی بسیار نزدیک تبدیل شده‌اند که مخالفت با سلطه آمریکا بر جهان آنان را به یکدیگر پیوند داده است، و مجموعه‌ای از کشورهای دیگر را نیز دور خود جمع کرده‌اند. هنگامی که شکست ایالات متحده در اوکراین سرانجام محقق شود، این امر پیامدهایی عظیم و ماندگار برای روابط جهانی خواهد داشت و بیش از پیش به تضعیف قدرت امپریالیسم آمریکا در سراسر جهان خواهد انجامید.

شکست آمریکا و ناتو در اوکراین پیامی قدرتمند ارسال خواهد کرد. امپریالیسم آمریکا به عنوان ابرقدرت جهان همیشه نمی‌تواند اراده خود را تحمیل کند. علاوه بر این، روسیه با ارتشی بزرگ، مجهز به جدیدترین روش‌ها و تکنیک‌های جنگ مدرن و با یک مجموعه نظامی-صنعتی قدرتمند، از این بحران بیرون آمده است.

سیاست ترامپ در این‌جا چرخشی آشکار از سیاست پیشین امپریالیسم آمریکا به‌شمار می‌رود. او دریافته است که این جنگ علیه روسیه قابل پیروزی نیست و از این‌رو در تلاش است ایالات متحده را از آن خارج سازد. همچنین محاسبه‌ای در کار است مبنی بر این‌که رسیدن به توافقی با روسیه که منافع امنیت ملی این کشور (یعنی منافع امپریالیسم روسیه) را به‌رسمیت بشناسد، ممکن است این کشور را از اتحاد نزدیکش با چین - رقیب اصلی امپریالیسم آمریکا در عرصه جهانی- دور کند. با این حال، به‌نظر نمی‌رسد این محاسبات به نتیجه برسند، چرا که در طول سه سال جنگ، غرب، روسیه را آن‌چنان به چین نزدیک کرده است که بازگرداندن این روند به‌سادگی ممکن نیست. اظهارات و اقدامات اخیر دولت‌های روسیه و چین نیز نشان می‌دهند که هر دو طرف نزدیکی خود را راهبردی و بلندمدت می‌دانند.

ظهور چین به عنوان یک قدرت امپریالیستی

دگرگونی سریع چین از یک وضعیتِ به‌غایت عقب‌مانده‌ی اقتصادی به یک کشور سرمایه‌داری قدرتمند، کمتر مشابهی در تاریخ معاصر دارد. این کشور در مدت زمانی به‌طرز حیرت‌آوری کوتاه، به جایگاهی صعود کرده که قادر است قدرت امپریالیسم مسلط آمریکا را به چالش بکشد.

چینِ امروز، هیچ‌گونه شباهتی با چینِ ضعیف، نیمه‌فئودال و نیمه‌مستعمره‌ی سال ۱۹۳۸ میلادی (۱۳۱۷ خورشیدی) ندارد. در واقع، چین در شرایط کنونی نه‌تنها یک کشور سرمایه‌داری است، بلکه اکنون دارای تمامی ویژگی‌های یک قدرت امپریالیستیِ تمام‌عیار نیز هست.

توضیح این دگرگونی بدون درک نقش حیاتی انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ میلادی (۱۳۲۸ خورشیدی) غیرممکن است. این انقلاب، سیستم زمینداری و سرمایه‌داری را ملغی کرد و پایه‌های یک اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده دولتی را بنا نهاد که شرط لازم برای تبدیل چین از یک کشور عقب‌مانده و نیمه‌مستعمره به موقعیت کنونی آن به عنوان یک غول اقتصادی بود.

این کشور به عنوان کشوری که دیر به عرصه بین‌المللی وارد شده، مجبور بوده برای کنترل منابع مواد اولیه و انرژی برای صنعت خود، زمینه‌های سرمایه‌گذاری برای سرمایه‌هایش، مسیرهای تجاری برای واردات و صادراتش و بازارهای محصولاتش مبارزه کند. چین توانسته موفقیت‌های قابل توجهی در همه این زمینه‌ها بدست آورده است.

رشد ۳۰ ساله چین نتیجه سرمایه‌گذاری عظیم در ابزارهای تولید و اتکا به بازارهای جهانی بوده است. در ابتدا، از ذخایر بزرگ نیروی کار ارزان خود برای صادرات کالاهایی مانند پارچه و اسباب‌بازی به بازار جهانی استفاده کرد.

اکنون، ما شاهد یک اقتصاد سرمایه‌داری پیشرفته با فناوری مدرن در این کشور هستیم، که در مجموعه‌ای از بازارهای با فناوری بالا مانند وسایل نقلیه الکتریکی و باتری‌های EV، سلول‌های فتوولتائیک، مواد تشکیل‌دهنده آنتی‌بیوتیک، پهپادهای تجاری، زیرساخت‌های ارتباطی سلولی 5G، نیروگاه‌های هسته‌ای و غیره موقعیت جهانی پر قدرتی را در تصاحب دارد. این تصاحب نه تنها از نظر حجم فروش، بلکه از نظر نوآوری نیز خودنمایی می‌کند.

چین همچنین در زمینه رباتیک در جهان از پیشازان بزرگ به‌شمار می‌رود. این کشور با داشتن ۴۷۰ ربات به ازای هر ده هزار کارگر تولیدی - علیرغم برخورداری از نیروی کار تولیدی بیش از ۳۷ میلیون نفری - در رتبه سوم جهان از نظر تراکم ربات‌های صنعتی قرار دارد. این آمار مربوط به سال ۲۰۲۳ میلادی (۱۴۰۲ خورشیدی) است و احتمالاً از آن زمان موقعیت چین بهبود یافته است، چرا که در همان سال این کشور مسئول پنجاه و یک درصد از تمام نصب‌های جدید ربات‌های صنعتی در جهان بود.

در این رتبه‌بندی، چین تنها پس از کره جنوبی (۱۰۱۲ ربات) و سنگاپور (۷۷۰ ربات) قرار گرفته و از آلمان (۴۲۹ ربات) و ژاپن (۴۱۹ ربات) پیشی گرفته است. همچنین چین به میزان قابل توجهی از سطح ایالات متحده (۲۹۵ ربات) بالاتر قرار دارد.

از نظر صادرات سرمایه، چین تنها پس از آمریکا قرار می‌گیرد. در سال ۲۰۲۳ میلادی (۱۴۰۲ خورشیدی)، سهم آمریکا از جریان خروجی سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی جهانی ۳۲.۸ درصد بود، در حالی که چین و هنگ‌کنگ در مجموع ۲۰.۱ درصد را به خود اختصاص دادند. از نظر حجم انباشته سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی، آمریکا با ۱۵.۱ درصد از کل جهانی پیشتاز است و چین و هنگ‌کنگ با ۱۱.۳ درصد در رده بعدی قرار می‌گیرند.

در نتیجه نحوه احیای سرمایه‌داری در چین، دولت نقش مهمی در اقتصاد ایفا می‌کند. این کشور سیاست آگاهانه‌ای برای پرورش و تامین مالی توسعه فناوری داشته است. پروژه "ساخت چین ۲۰۲۵" یا „Made in China 2025“ با هدف دستیابی به یک جهش بزرگ در صنایع کلیدی و خودکفا کردن کشور و عدم وابستگی به غرب برنامه ریزی شد. در این میان هزینه‌های تحقیق و توسعه چین به طور قابل توجهی افزایش یافته و تقریباً هم‌تراز با هزینه‌های آمریکا است.

این موفقیت بدون ایجاد تضادها و تعارضات فزاینده با سایر کشورهای سرمایه‌داری حاصل نشد، که در نهایت به جنگ تجاری فعلی با ایالات متحده منجر شده است.

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و گشایش بازارهای جدید تحت سیاست جهانی‌سازی، رشد اقتصاد سرمایه‌داری در چین در ابتدا توسط اقتصاددانان و سرمایه‌گذاران غربی به عنوان یک فرصت طلایی دیده می‌شد.

سرمایه‌گذاران غربی با شتاب‌زدگی به دنبال تأسیس کارخانه‌ها در چین بودند، جایی که می‌توانستند از منابع به ظاهر بی‌پایان نیروی کار ارزان بهره‌برداری کنند. بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۹ (۱۳۷۶ تا ۱۳۹۸ خورشیدی)، ۳۶ درصد از رشد سرمایه جهانی در چین اتفاق افتاد. نفوذ سرمایه آمریکایی در چین به حدی گسترده بود که به نظر می‌رسید این دو اقتصاد به طور جدایی‌ناپذیری به هم پیوند خورده‌اند.

رشد اقتصادی چین در واقع برای چندین دهه نقش حیاتی در توسعه اقتصاد جهانی ایفا کرد. در سال ۲۰۰۸ (۱۳۸۷ خورشیدی)، حتی بورژوازی غربی امیدوار بود که چین بتواند اقتصاد جهانی را از رکود خارج کند. با این حال، همانطور که ما در آن زمان اشاره کردیم، این رشد برای آنها پیامدهای بسیار جدی و تهدیدآمیزی به همراه داشت.

کارخانه‌های تولیدی با فناوری مدرن و سرمایه گذاری شده توسط غربی‌ها، مقادیر عظیمی از کالاهای ارزان‌قیمت را تولید می‌کردند که می‌بایست صادر می‌شدند، زیرا تقاضا برای آنها در خود چین محدود باقی می‌ماند. در نهایت، این امر مشکلات جدی برای ایالات متحده و سایر اقتصادهای غربی ایجاد کرده است.

همه چیز به نقطه مقابل خود تغییر کرد .پرسشی که روزبه‌روز پررنگ‌تر می‌شد، این بود: در نهایت چه کسی به نفع چه کسی عمل می‌کند؟ اگرچه سرمایه‌داران غربی از سودهای کلان بهره می‌بردند، اما در سایه‌ی این رابطه، چین به پیشرفته‌ترین توانایی‌های صنعتی، دانش فنی پیشرفته، زیرساخت‌های مدرن و نیروی کار متخصص مجهز می‌شد. این تحولات به‌ویژه در آمریکا به عنوان "خطری جدی" تلقی می‌شد.

چین اکنون به یک تامین‌کننده غیرقابل جایگزین برای تولیدکنندگان جهانی تبدیل شده است، چه در تولید محصولات مصرفی نهایی مانند "آیفون" و چه در تولید کالاهای سرمایه‌ای و قطعات ضروری. چین تامین‌کننده اصلی ۳۶ درصد از واردات ایالات متحده است و بیش از ۷۰ درصد از تقاضای آمریکا برای این دسته از کالا‌ها را برآورده می‌سازد.

چین به یک رقیب سیستماتیک ایالات متحده در صحنه جهانی تبدیل شده است. این معنای واقعی جنگ تجاری ترامپ علیه این کشور است. این مبارزه‌ای بین دو قدرت امپریالیستی برای اثبات قدرت نسبی خود در بازار جهانی است. واشنگتن شدیدترین اقدامات را برای این کار انجام داده است، از جمله ممنوعیت فروش پیشرفته‌ترین ریزتراشه‌ها به چین، ممنوعیت فروش پیشرفته‌ترین ماشین‌آلات "لیتوگرافی"، و جلوگیری از مناقصه شرکت‌هایی مانند "هواوی" برای قراردادهای زیرساخت 5G در چندین کشور و غیره.

اما تلاش‌های آمریکا برای مهار پیشرفت چین در فناوری‌های پیشرفته، نتیجه‌ای معکوس به همراه داشته است. در واکنش به این محدودیت‌ها، چین برنامه‌های خود برای دستیابی به خودکفایی را شتاب بخشیده است. هرچند این کشور همچنان با موانعی روبروست - برای مثال به دلیل عدم دسترسی به پیشرفته‌ترین دستگاه‌های لیتوگرافی EUV که برای تولید میکروپروسسورهای (ریزپردازنده) پیشرفته ضروری هستند - اما با خلاقیت توانسته راهکارهای موقتی و جزئی برای این محدودیت‌ها بیابد.

صادقانه باید گفت که علیرغم تمام پیشرفت‌ها، اقتصاد چین با تناقضات بسیاری روبروست. بهره‌وری نیروی کار در چین از طریق توسعه علم، صنعت و فناوری به رشد خود ادامه داده، حال آنکه در اروپا برای مدتی طولانی راکد مانده و در ایالات متحده تنها در سال‌های اخیر رشد مختصری را تجربه کرده است. با این وجود، بهره‌وری کلی نیروی کار چین هنوز فاصله قابل توجهی با سطح آمریکا دارد و پر کردن این شکاف نیازمند زمان خواهد بود.

همچنین می‌توان به درستی فرض کرد که نرخ‌های رشد بی‌سابقه‌ای که چین در چند دهه گذشته به دست آورده، قابل تداوم نخواهد بود. در واقع، این روند کاهشی هم‌اکنون آغاز شده است. در دهه ۱۹۹۰ (۱۳۷۰-۱۳۷۹ خورشیدی)، چین با سرعت خیره‌کننده ۹ درصد در سال رشد کرد که در برخی اوج‌ها به ۱۴ درصد نیز رسید. بین سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۹ (۱۳۹۱-۱۳۹۸ خورشیدی)، نرخ رشد بین ۶ تا ۷ درصد در نوسان بود و اکنون این رقم به حدود ۵ درصد رسیده است. با این حال، باید توجه داشت که اقتصاد چین در کلیت خود هنوز سریع‌تر از کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری غرب در حال رشد است.

البته، با توجه به این واقعیت که چین به یک اقتصاد سرمایه‌داری تبدیل شده و به شدت در بازار جهانی ادغام شده است، در نهایت باید با تمام مشکلاتی که این امر به همراه دارد، روبرو شود. در حال حاضر، نابرابری‌های منطقه‌ای در توسعه اقتصادی و همچنین نابرابری عظیم درآمدی وجود دارد. بیکاری در بین کارگران مهاجر و جوانان افزایش یافته است.

بسته‌های محرک اقتصادی عظیم، اقدامات کینزی، منجر به افزایش بدهی شده است. بدهی دولت به تولید ناخالص داخلی که در سال ۲۰۰۰ میلادی تنها ۲۳ درصد بود، اکنون در سال ۲۰۲۴ به ۶۰.۵ درصد افزایش یافته است. این افزایش قابل توجهی است، اما هنوز کمتر از اکثر اقتصادهای پیشرفته سرمایه‌داری است. با این حال، کل بدهی (دولتی، شرکتی و خانوار) به سی‌صد درصد تولید ناخالص داخلی رسیده است.

افزایش حمایت‌گرایی و کاهش تجارت جهانی بدون شک بر چین تأثیر خواهد گذاشت. تنها راهی که می‌تواند بر این بحران غلبه کند، تلاش بیشتر برای تخلیه مازاد تولید خود به بازار جهانی است که به نوبه خود به تنش‌ها در مقیاس جهانی می‌افزاید و همزمان بحران کل سیستم را عمیق‌تر می‌کند.

در این مبارزه عظیم بین دو غول اقتصادی، این سوال به صراحت مطرح می‌شود: چه کسی پیروز خواهد شد؟ ستون‌های مطبوعات غربی پر از ارزیابی‌های منفی و هشدارهای وخیم برای آینده اقتصاد چین است.

مطبوعات غربی پیوسته سعی می‌کنند تصویری بسیار تیره از اقتصاد چین ارائه دهند – همانطور که همیشه در رابطه با اقتصاد روسیه انجام می‌دهند، که با این حال، هنوز نرخ رشد سالانه سالم حدود ۴ تا ۵ درصد را حفظ کرده است، که خود به هیچ وجه نشان‌دهنده اقتصادی در آستانه فروپاشی نیست.

چین قطعاً از بحران مصون نیست، اما ذخایر قابل توجهی برای مقابله با این چالش و بیرون آمدن از آن با آسیب بسیار کمتر از آنچه اغلب در مطبوعات غربی تبلیغ می‌شود، دارد. مهم‌تر از همه، باید در نظر داشت که چین، اگرچه یک کشور سرمایه‌داری است، اما هنوز ویژگی‌های خاص بسیاری دارد.

در واقع، این اقتصادی است که هنوز عناصر بسیار قابل توجهی از کنترل دولتی، مداخله و برنامه‌ریزی را حفظ کرده است. این امر در مقایسه با کشورهایی مانند ایالات متحده، به نفع اقتصاد خود عمل می‌کند.

همچنین عوامل مهم سیاسی، فرهنگی و روانی وجود دارند که می‌توانند نقش تعیین‌کننده‌ای در هرگونه درگیری با قدرت‌های امپریالیستی خارجی ایفا کنند. مردم چین خاطرات طولانی و تلخی از سلطه، استثمار و تحقیر گذشته خود به دست امپریالیسم دارند.

هر چقدر هم که از طبقه حاکم خود متنفر باشند، نفرت از امپریالیست‌های خارجی بسیار عمیق‌تر است و می‌تواند حمایت قدرتمندی را برای رژیم در مبارزه با آمریکا فراهم کند.

محافل حاکم آمریکا با وحشت فزاینده‌ای شاهد رشد چین بوده‌اند. آنها موضعی ستیزه‌جویانه اتخاذ کرده‌اند، که از یک سو با افزایش تعرفه‌های ظالمانه ترامپ و از سوی دیگر با تحریکات مداوم بر سر تایوان ابراز شده است.

جنگ‌طلبان در واشنگتن دائماً چین را به برنامه‌ریزی برای حمله به آنچه چینی‌ها جزیره‌ای شورشی می‌دانند که به حق متعلق به خودشان است، متهم می‌کنند.

اما محافل حاکم چین توسط مردانی اداره می‌شوند که مدت‌هاست هنر صبر در دیپلماسی را آموخته‌اند. آنها نیازی به حمله به تایوان ندارند. آنها می‌دانند که دیر یا زود، این جزیره با سرزمین اصلی متحد خواهد شد. آنها ده‌ها سال برای بازپس‌گیری کنترل هنگ کنگ از بریتانیا صبر کردند. و هیچ دلیلی برای جستجوی یک راه‌حل نظامی عجولانه برای این مشکل نمی‌بینند.

تنها یک اشتباه محاسباتی جدی از سوی جنگ‌طلبان در واشنگتن، یا یک تصمیم عجولانه از سوی ملی‌گرایان تایوانی برای اعلام استقلال، آنها را به اقدام نظامی تحریک خواهد کرد. در چنین شرایطی، مردان در پکن تمام برگ‌های برنده را در دست خواهند داشت.

هیچ راهی وجود ندارد که تایوان بتواند مدت زیادی در برابر قدرت ارتش و نیروی دریایی چین که تنها چند مایل دورتر مستقر است، مقاومت کند، در حالی که آمریکایی‌ها برای مقابله با شرایط دشوار و خطرناک باید نیروی بزرگی را در سراسر اقیانوس جابجا کنند.

در هر صورت، هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که دونالد ترامپ شخصاً به دنبال درگیری نظامی با چین باشد. او روش‌های دیگری را ترجیح می‌دهد - اعمال تحریم‌های فلج‌کننده و تعرفه‌های گمرکی بالا - تا چین را به تسلیم وادارد. اما چین هیچ قصدی برای تسلیم شدن ندارد، نه در یک جنگ اقتصادی و نه در یک درگیری نظامی واقعی.

تا همین اواخر، چین قدرت خود را عمدتاً از طریق ابزارهای اقتصادی به نمایش می‌گذاشت، اما در حال حاضر در حال تقویت قدرت نظامی خود نیز هست. چین اخیراً ۷.۲ درصد افزایش در هزینه‌های دفاعی خود را اعلام کرده است. این کشور در حال حاضر دارای یک ارتش زمینی عظیم و قدرتمند است و اکنون در حال توسعه یک نیروی دریایی به همان اندازه قدرتمند و مدرن برای دفاع از منافع خود در دریاهای آزاد است.

یک مقاله اخیر بی‌بی‌سی بیان می‌کند که این کشور اکنون بزرگترین نیروی دریایی جهان را دارد و از ایالات متحده پیشی گرفته است. همچنین صحیح نیست که بگوییم نیروهای مسلح آن بر پایه فناوری و تجهیزات قدیمی هستند. همان مقاله بیان می‌کند که:

"به گفته وزارت دفاع ایالات متحده، چین اکنون کاملاً متعهد به توسعه جنگ 'هوشمند‌سازی شده'، یا روش‌های نظامی آینده مبتنی بر فناوری‌های مخرب - به ویژه هوش مصنوعی است."

و اضافه می‌کند:

"آکادمی علوم نظامی چین ماموریت یافته است تا از طریق 'همجوشی غیرنظامی-نظامی'، یعنی پیوند شرکت‌های فناوری بخش خصوصی چین با صنایع دفاعی این کشور، این امر را محقق کند. گزارش‌ها نشان می‌دهند که چین ممکن است در حال حاضر از هوش مصنوعی در رباتیک نظامی و سیستم‌های هدایت موشکی، و همچنین وسایل نقلیه هوایی و دریایی بدون سرنشین استفاده می‌کند."

علاوه بر این، چین یکی از فعال‌ترین برنامه‌های فضایی جهان را دارد. در میان سایر ماموریت‌ها، این کشور برنامه‌های بلندپروازانه‌ای برای ساخت یک ایستگاه فضایی در ماه و بازدید از مریخ دارد. جدا از علاقه ذاتی علمی آنها، این برنامه‌ها به وضوح با یک برنامه بسیار بلندپروازانه تجدید تسلیحات مرتبط هستند.

توسعه سرمایه‌داری در چین اکنون یک واقعیت تثبیت‌شده است انکار این موضوع بی‌معنی است. همچنین، از دیدگاه عینی، این یک تحول منفی از دیدگاه انقلاب جهانی نیست، زیرا یک طبقه کارگر عظیم ایجاد کرده است، طبقه‌ای که به افزایش مداوم سطح زندگی خود در یک دوره طولانی عادت کرده است. این یک طبقه کارگر جوان و تازه‌ نفس است، که شکست‌ها آن را رنج نداده و در بند سازمان‌های رفرمیست نیست.

"چین یک اژدهای خفته است. بگذارید چین بخوابد، زیرا وقتی بیدار شود، جهان را به لرزه درخواهد آورد." این جمله‌ای است که اغلب به ناپلئون نسبت داده می‌شود. چه او این را گفته باشد و چه نه، قطعاً در حال حاضر در مورد پرولتاریای قدرتمند چین صدق می‌کند. لحظه حقیقت ممکن است برای مدتی به تعویق بیفتد. اما وقتی آن نیروی عظیم شروع به حرکت کند، لرزه‌هایی با ابعادی به عظمت زمین لرزه‌های حولناک را بوجود خواهد آورد.

ایجاد تعادل بین قوا

ضعف نسبی امپریالیسم آمریکا و ظهور چین وضعیتی را ایجاد کرده است که در آن برخی کشورها می‌توانند یکی را در برابر دیگری موازنه کنند و درجه کوچکی از خودمختاری را برای پیگیری منافع خود، حداقل در سطح منطقه‌ای به دست آورند. این شامل کشورهایی مانند ترکیه، عربستان سعودی، هند و دیگران در درجات مختلف می‌شود.

ظهور گروه بریکس که رسماً در سال ۲۰۰۹ میلادی (۱۳۸۸) آغاز به کار کرد، نشان دهنده تلاش چین و روسیه برای تقویت جایگاه خود در عرصه جهانی، حفاظت از منافع اقتصادی خود و پیوند دادن مجموعه‌ای از کشورها به حوزه نفوذ خود است.

اجرای تحریم‌های اقتصادی گسترده توسط امپریالیسم آمریکا علیه روسیه این روند را تسریع کرد. روسیه در تدوین سازوکارهایی برای اجتناب و غلبه بر تحریم‌ها، مجموعه‌ای از اتحادها را با کشورهای دیگر، از جمله عربستان سعودی، هند، چین و بسیاری دیگر، برقرار کرده است.

به جای نشان دادن قدرت آمریکا، طحریم‌هایی که به شکست انجامیدند، محدودیت‌های توانایی امپریالیسم آمریکا در تحمیل اراده خود را آشکار کردند. این مهم، تعدادی از کشورها را به فکر جایگزین‌هایی برای سلطه آمریکا بر تراکنش‌های مالی خود وادار ساخت. عضویت در بریکس با دعوت یا درخواست کشورهای جدید گسترش یافته است.

هنگام پرداختن به این سوال، داشتن حس تناسب مهم است. هر چقدر هم که این تغییرات مهم باشند، کشورهای عضو بریکس مملو از انواع تناقضات هستند. برزیل، در حالی که بخشی از بریکس است، همزمان بخشی از مرکوسور، بلوک تجارت آزاد آمریکای جنوبی، نیز هست که در حال مذاکره برای توافق تجارت آزاد با اتحادیه اروپا است.

هند نیز عضوی از این گروه است، اما با پذیرش اعضای جدید مخالفت می‌کند چرا که این امر موجب کاهش وزن و نفوذ آن در بلوک می‌شود. این کشور از یک سو در پیوندی به نام "مشارکت استراتژیک" با ایالات متحده نقش بازی می‌کند، و از سوی دیگر عضو اتحاد امنیتی-نظامی "کواد" Quad متشکل از آمریکا، ژاپن و استرالیا می‌باشد، و در این میان نیروی دریایی هند به طور منظم با آمریکا مانورهای نظامی برگزار می‌کند.

آنچه در اینجا قابل توجه است این است که کشوری مانند هند، متحد آمریکا و رقیب چین، نقش مهمی در کمک به روسیه برای دور زدن تحریم‌های آمریکا ایفا کرده است. هند نفت روسیه را با تخفیف می‌خرد و سپس آن را به صورت محصولات پالایش‌شده با قیمت بالاتر به اروپا می‌فروشد. فعلاً آمریکا تصمیم گرفته است که علیه هند اقدامی انجام ندهد.

تا کنون، بریکس چیزی بیش از یک اتحاد سست از کشورها نبوده است. قلدری امپریالیستی ایالات متحده علیه رقبایش چیزی است که آنها را به یکدیگر نزدیک‌تر می‌کند و نیز دیگران را به پیوستن تشویق.

بحران اروپا

در حالی که ایالات متحده شاهد کاهش نسبی قدرت و نفوذ خود در سطح جهانی بوده است، قدرت‌های امپریالیستی قدیمی اروپایی مانند بریتانیا، فرانسه، آلمان و دیگران، به نسبت روزهای باشکوه سابق خود بسیار بیشتر تنزل یافته و به قدرت‌های جهانی درجه دو تبدیل شده‌اند. شایان ذکر است که اروپا، به عنوان یک بلوک امپریالیستی - به ویژه در دهه گذشته - تضعیف شده است. به عنوان مثال، مجموعه‌ای از کودتاهای نظامی، فرانسه را از آفریقای مرکزی و ساحل عاج عمدتاً به نفع روسیه بیرون رانده است.

قدرت‌های اروپایی از امپریالیسم آمریکا در جنگ نیابتی اوکراین علیه روسیه پیروی کردند، چیزی که تأثیر ویرانگری بر اقتصاد آنها داشته است. پس از فروپاشی استالینیسم در ۱۹۸۹–۱۹۹۱ (۱۳۶۸–۱۳۷۰ ه.ش)، آلمان سیاست گسترش نفوذ به شرق را دنبال کرده و پیوندهای اقتصادی تنگاتنگی با روسیه ایجاد نمود. صنعت آلمان از انرژی ارزانقیمت روسیه سود برد. پیش از جنگ اوکراین، بیش از ۵۰٪ گاز طبیعی، ۳۳٪ نفت و ۵۰٪ زغال‌سنگ وارداتی آلمان از روسیه تأمین می‌شد.

این یکی از دلایل موفقیت صنعت آلمان در جهان بود، دو دلیل دیگر عبارتند از مقررات‌زدایی از بازار کار (که تحت ابتکار دولت‌های سوسیال دموکرات انجام شد) و سرمایه‌گذاری‌های انجام‌شده در صنعت در نیمه دوم قرن گذشته بودند. تسلط طبقه حاکم آلمان بر اتحادیه اروپا و تجارت آزاد با چین و ایالات متحده، چرخه‌ای مثبت را تکمیل کرد که به آلمان اجازه داد ظاهراً از بحران ۲۰۰۸ بدون آسیب بیرون بیاید.

از آنجایی که روسیه بزرگترین تأمین‌کننده نفت (۲۴.۸ درصد)، گاز خط لوله (۴۸ درصد) و زغال سنگ (۴۷.۹ درصد) بود، وضعیت برای کل اتحادیه اروپا مشابه آلمان بود. تحریم‌های اروپایی که پس از شروع جنگ اوکراین علیه روسیه اعمال شد، منجر به افزایش بسیار زیاد قیمت انرژی، افزایش تورم و از دست دادن رقابت‌پذیری صادرات اروپا شد. در نهایت، اروپا مجبور شد گاز طبیعی مایع (LNG) بسیار گران‌تری را از ایالات متحده و فرآورده‌های نفتی بسیار گران‌تر روسیه را از طریق هند وارد کند.

در واقع، بخش بزرگی از گاز آلمان هنوز هم از روسیه می‌آید، با این تفاوت که این گاز اکنون به صورت گاز طبیعی مایع شده (LGN) و با قیمتی بسیار بالاتر به این کشور وارد می‌شود. در واقع طبقه حکام آلمان، فرانسه و ایتالیا از گوشت تن مردم بریده‌اند و اکنون آنها بهای سنگینی برای تامین انرژی می‌پردازند. در این میان، ایالات متحده، حتی در دوران ریاست‌جمهوری جو بایدن (Joe Biden)، «وفاداری» خود به متحدان اروپایی‌اش را با به‌راه‌انداختن یک جنگ تجاری علیه آنان و از طریق مجموعه‌ای از اقدامات حمایت‌گرایانه و یارانه‌های صنعتی (تحمل غرامت) پاسخ داده است.

جامعه اقتصادی اروپا و بعدها اتحادیه اروپا، تلاشی از سوی قدرت‌های امپریالیستی ضعیف‌شده قاره برای اتحاد پس از جنگ جهانی دوم به امید داشتن سهم بیشتر در سیاست و اقتصاد جهانی بود. با وجود رشد اقتصادی مداوم در این مجموعه، در عمل، سرمایه‌داری آلمان بر سایر اقتصادهای ضعیف‌تر تسلط داشت، که بر پایه آن درجه‌ای از ادغام اقتصادی و حتی یک ارز واحد نیز حاصل شد.

با این‌حال، طبقات حاکم ملی مختلفی که این ساختار (اتحادیه اروپا) را تشکیل می‌دهند، همچنان هر یک با منافع خاص خود به‌صورت مجزا (ملی/کشوری) باقی مانده‌اند. با وجود تمام سخن‌پردازی‌ها، نه سیاست اقتصادی مشترکی وجود دارد، نه سیاست خارجی واحدی، و نه ارتش واحدی که بتواند آن را اجرا کند. در حالی که سرمایه‌داری آلمان بر صادرات صنعتی رقابتی استوار است و منافعش در شرق نهفته است، فرانسه مبالغ کلانی یارانه‌ی کشاورزی از اتحادیه اروپا دریافت می‌کند و منافع امپریالیستی‌اش عمدتاً در مستعمرات سابق فرانسه، به‌ویژه در آفریقا، قرار دارد.

بحران بدهی‌های دولتی که پس از رکود اقتصادی سال ۲۰۰۸ (۱۳۸۷ ه.ش) رخ داد، اتحادیه اروپا را تا به مرز ناتوانی خود سوق داد. اوضاع اکنون حتی بدتر هم شده است. گزارش اخیر" ماریو دراگی" Mario Draghi، رئیس سابق بانک مرکزی اروپا، بحران سرمایه‌داری اروپایی را با عباراتی نگران‌کننده ترسیم می‌کند. در اصل، دلیل اینکه اتحادیه اروپا قادر به رقابت با رقبای امپریالیستی خود در جهان نیست، این واقعیت است که این اتحادیه یک نهاد اقتصادی-سیاسی واحد نیست، بلکه مجموعه‌ای از چندین اقتصاد کوچک و متوسط است که هر کدام طبقه حاکم، صنایع ملی، مجموعه مقررات و غیره خود را دارند. اقتصاد اروپا دچار رکود شده و از نظر رشد بهره‌وری در رده‌های پایین‌تر نسبت به رقبایش پشت سر گذاشته شده است.

نیروهای مولد ازپتانسیل‌های موجود دولت-ملت‌ها پیشی گرفته‌اند و این مشکل به ویژه در اقتصادهای کوچک اما بسیار توسعه‌یافته اروپا حاد شده است.

افول طولانی مدت قدرت‌های امپریالیستی اروپایی با این واقعیت که ایالات متحده هزینه‌های دفاعی آن را تأمین می‌کرد و از نظر سیاسی از اتحادیه اروپا حمایت می‌کرد، پنهان مانده بود. امپریالیسم ایالات متحده در طول ۸۰ سال، اروپا را تحت سلطه خود به عنوان سدی در برابر اتحاد جماهیر شوروی تقویت می‌کرد. این یک ترتیب بسیار مفید برای سرمایه‌داری اروپایی بود، زیرا می‌توانست بخش قابل توجهی از هزینه‌های دفاع نظامی خود را به پسرعموی قدرتمند خود در آن سوی اقیانوس اطلس برون‌سپاری کند.

این دوران اکنون به پایان رسیده است. امپریالیسم آمریکا در دوران دونالد ترامپ (Donald Trump) تصمیم گرفته است با تلاش برای دستیابی به توافقی با روسیه، افول نسبی خود را مدیریت کرده و بتواند استوارتر بر رقیب اصلی خود در عرصه جهانی، یعنی چین، تمرکز کند. مرکز سیاست و اقتصاد جهانی دیگر نه اقیانوس اطلس، بلکه اقیانوس آرام است این جابه‌جایی، از پایان جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵ میلادی / ۱۳۲۴ خورشیدی) تاکنون در حال شکل‌گیری بوده، اما اکنون به‌شکلی انفجاری به صحنه‌ی آشکار سیاست جهانی آمده است.

این امر شوک بزرگی به روابط جهانی وارد آورده است، که هیچ کس نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. اگر ایالات متحده بخواهد با روسیه به تفاهم برسد، امپریالیسم اروپا را در موقعیت بسیار ضعیفی قرار می‌دهد. ایالات متحده دیگر دوست و متحد آن نیست. برخی حتی پا را فراتر گذاشته و گفته‌اند که واشنگتن اکنون اروپا را رقیب یا دشمن خود می‌داند.

حداقل، ترامپ به روشنی اعلام کرده است که ایالات متحده دیگر آماده نیست تا حمایت مالی در دفاع از اروپا را ادامه دهد. برداشتن چتر حمایتی ایالات متحده، همانطور که برخی آن را توصیف کرده‌اند، به وضوح تمام نقاط ضعف انباشته شده امپریالیسم اروپایی را که طی دهه‌ها افول ایجاد شده است، آشکار کرده است.

بحران سرمایه‌داری اروپا پیامدهای سیاسی و اجتماعی مهمی دارد. ظهور نیروهای پوپولیست راست‌گرا، شکاکیت به (اتحادیه) اروپا و ضدیت با نظام موجود در سراسر قاره، نتیجه مستقیم این بحران است. طبقه کارگر اروپا، با نیروهای عمدتاً دست‌نخورده و طعم شکست نچشیده خود، دور جدیدی از ریاضت اقتصادی و اخراج‌های گسترده را بدون مبارزه نخواهد پذیرفت. صحنه برای انفجار مبارزه طبقاتی به تندی در حال شکل‌گیری می‌باشد.

جنگ در خاورمیانه

درگیری کنونی در خاورمیانه را تنها می‌توان در پس‌زمینه اوضاع جهانی درک کرد. امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه تضعیف شده بود، در حالی که روسیه، چین و همچنین ایران تقویت شده بودند. اسرائیل احساس خطر می‌کرد. حمله‌ی ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) ضربه‌ای جدی به طبقه حاکم اسرائیل بود. این حمله افسانه شکست‌ناپذیری را از بین برد و توانایی دولت صهیونیستی در محافظت از شهروندان یهودی خود را زیر سوال برد، همان پرسش کلیدی‌ای که طبقه‌ی حاکم اسرائیل همواره برای بسیج جمعیت پشت سر خود از آن بهره می‌برد.

در این میان فروپاشی توافق‌نامه اسلو را که پس از فروپاشی استالینیسم امضا شده بود، به وضوح آشکار شد. تمامی این جریان از ابتدا تا انتها کلاهبرداری مغرضانه بیش نبود. طبقه حاکم صهیونیستی هرگز حتا در تصور واگذاری سرزمینی قابل سکونت به فلسطینی‌ها نیز نبود. صهیونیسم «سازمان خودگردان فلسطین» (Palestinian National Authority - PA) را صرفاً ابزاری برای برون‌سپاری وظیفه‌ی کنترل و سرکوب فلسطینیان تلقی می‌کردند. تجربه‌ای موجب بی‌اعتبار شدن فتح (Fatah) و سازمان خودگردان شد - که به‌درستی صرفاً عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی اسرائیل دیده می‌شدند - و همین امر، با رضایت ضمنی اسرائیل، به قدرت‌گیری حماس (Hamas) انجامید؛ نیرویی که از نگاه بسیاری، تنها بازیگرِ پیگیرِ مبارزه برای حقوق ملی فلسطینیان به شمار می‌آمد.

 

اما در واقع، روش‌های ارتجاعی حماس، فلسطینیان را به بن‌بستی کشانده است که به سختی می‌توان راهی برای خروج از آن دید.

توافق‌نامه‌های ابراهیم (Abraham Accords)، که در سال ۲۰۲۰ میلادی (۱۳۹۹ خورشیدی) تحت فشار نخستین دولت دونالد ترامپ (Donald Trump) امضا شدند، با هدف تثبیت جایگاه اسرائیل به‌عنوان بازیگری مشروع در منطقه و عادی‌سازی روابط تجاری میان آن و کشورهای عربی شکل گرفتند. این روند به معنای دفن کامل آرمان‌های ملی فلسطینیان بود—کاری که رژیم‌های ارتجاعی عرب با رضایت خاطر آماده‌ی انجامش بودند. حمله‌ی ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) واکنشی نومیدانه به همین روند بود.

حمله در ابتدا با شور و شعف فلسطینی‌ها مواجه شد، اما پیامدهای دهشتناکی در پی داشت. این حمله به بنیامین نتانیاهو (Benjamin Netanyahu)، که پیش از آن با موجی طولانی از اعتراضات توده‌ای روبه‌رو بود، بهانه‌ای کامل داد تا کارزار نسل‌کُشی علیه غزه را آغاز کند. یک سال بعد، اسرائیلی‌ها غزه را به توده‌ای از آوار دودآلود بدل کرده بودند، اما به اهداف اعلام‌شده‌ی خود دست نیافته بودند: نه گروگان‌ها آزاد شده بودند و نه حماس نابود شده بود. این ناکامی به تظاهرات گسترده‌ی صدها هزار اسرائیلی انجامید و حتی در سپتامبر ۲۰۲۴ (شهریور ۱۴۰۳) اعتصاب عمومی کوتاهی نیز روی داد.

ماهیت این تظاهرات نه حمایت از آرمان فلسطین بود و نه مخالفت با خود جنگ. با این وجود، این واقعیت که چنین درجه‌ای از مخالفت گسترده با نخست‌وزیر در بحبوحه جنگ وجود داشت، نشانه‌ای از عمق اختلافات در جامعه اسرائیل است.

فروپاشی حمایت از نتانیاهو، او را به سمت تشدید اوضاع با حمله به لبنان و حزب‌الله سوق داد، که با تحریکات مداوم علیه ایران همراه بود. او برای نجات سیاسی خود، بارها نشان داده است که آماده است تا یک جنگ منطقه‌ای را آغاز کند، جنگی که ایالات متحده را مجبور به مداخله مستقیم به نفع او خواهد کرد.

با وجود خطری که کشتار در غزه می‌تواند به بی‌ثباتی انقلابی رژیم‌های ارتجاعی عرب (در عربستان سعودی، مصر، و بیش از همه در اردن) منجر شود، بایدن به وضوح اعلام کرد که حمایت او از اسرائیل "آهنین" است، و نتانیاهو بارها این چک سفید را نقد کرد و مسیر تشدید تنش به سوی یک جنگ منطقه‌ای را دنبال کرد. او علاوه بر نسل‌کشی در غزه، تهاجم زمینی به لبنان، حملات هوایی به ایران، یمن و سوریه، و سپس تهاجم زمینی به سوریه را آغاز کرد.

فروپاشی ناگهانی و غیرمنتظره رژیم اسد در سوریه، بار دیگر موازنه نیروهای منطقه‌ای را تغییر داد. ترکیه از نظر اقتصاد جهانی یک قدرت سرمایه‌داری کوچک است، اما قدرتی است که جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای بزرگی دارد. اردوغان بسیار ماهرانه از درگیری بین امپریالیسم آمریکا و روسیه به نفع خود استفاده کرده است.

رجب طیب اردوغان (Recep Tayyip Erdoğan) که احساس کرده بود ایران و روسیه - که او در سال ۲۰۱۶ میلادی (۱۳۹۵ خورشیدی) در سوریه با آن‌ها توافق کرده بود - درگیر مسائل دیگری هستند (روسیه در اوکراین و ایران در لبنان)، تصمیم گرفت از یورش جهادگرایان تحریر الشام (HTS) از ادلب پشتیبانی کند. به شگفتی همگان، این اقدام موجب فروپاشی کامل رژیم شد. میزان فرسایش و تهی‌شدن این نظام، بر اثر تحریم‌های اقتصادی، فساد ساختاری و فرقه‌گرایی، بسیار بیشتر از آن بود که پیش‌تر تصور می‌شد. تقسیم فعلی سوریه ادامه‌ی بیش از صد سال دخالت امپریالیستی است که ریشه‌ی آن به توافق سایکس–پیکو (Sykes–Picot) بازمی‌گردد.

در نهایت، تا زمانی که مسئله ملی فلسطین حل نشود، صلحی در خاورمیانه نمی‌تواند برقرار شود. اما این امر تحت نظام سرمایه‌داری محقق نمی‌شود. منافع طبقه حاکم صهیونیستی در اسرائیل (که توسط قدرتمندترین قدرت امپریالیستی جهان حمایت می‌شود) نه تنها اجازه تشکیل یک سرزمین واقعی برای فلسطینی‌ها بلکه حتا اجازه حق بازگشت میلیون‌ها پناهنده را نخواهد داد.

از نقطه نظر صرفاً نظامی، فلسطینی‌ها نمی‌توانند اسرائیل را شکست دهند، چرا که اسرائیل یک قدرت امپریالیستی سرمایه‌داری مدرن با پیشرفته‌ترین فناوری نظامی و یک سرویس اطلاعاتی بی‌نظیر بوده و همچنین کاملاً توسط امپریالیسم آمریکا حمایت می‌شود.

پس فلسطینی‌ها به چه نیروهای دیگری می‌توانند تکیه کنند؟ هیچ اعتمادی نمی‌توان به رژیم‌های مرتجع عرب داشت، رژیم‌هایی که در ظاهر از آرمان فلسطین حمایت می‌کنند اما به آن خیانت کرده و در هر قدم با اسرائیل و امپریالیسم همکاری کرده‌اند.

تنها دوستان واقعی فلسطینی‌ها را می‌توان در خیابان‌های اعراب یافت - توده‌های ستمدیده کارگران، دهقانان، خرده‌پاها و فقرای شهری و روستایی. اما وظیفه فوری آنها تسویه حساب با حاکمان ارتجاعی خودشان است. این امر، مسئله لغو سرمایه‌داری از طریق سلب مالکیت از زمین‌داران، بانکداران و سرمایه‌داران را مطرح می‌کند. بدون این، انقلاب در شمال آفریقا و خاورمیانه هرگز نمی‌توان به موفقیتی درخور دست یافت.

یک طبقه کارگر قدرتمند در منطقه، بیش از همه در مصر و ترکیه، و همچنین در عربستان سعودی، کشورهای خلیج فارس و اردن وجود دارد. یک قیام موفق در هر یک از این کشورها، که طبقه کارگر را به قدرت برساند، موازنه قوا تغییر خواهد کرد. بنابراین، شرایط مساعدتری برای آزادی فلسطینیان ایجاد خواهد کرد و راه را برای یک مبارزه انقلابی علیه اسرائیل هموار خواهد کرد که ناگزیر از کل این وضعیت ناشی می‌شود.

دولت اسرائیل و طبقه حاکم صهیونیستی آن تنها با ایجاد مبارزه طبقاتی در جمعیت کشور قابل شکست است. در حال حاضر، چشم‌انداز مبارزه طبقاتی در اسرائیل بعید به نظر می‌رسد. با این حال، جنگ و نزاع مداوم می‌تواند در نهایت بخشی از توده‌های مردم اسرائیل را به این نتیجه برساند که تنها راه صلح، حل عادلانه مسئله ملی فلسطین است.

درغیاب چشم‌اندازی برای دگرگونی سوسیالیستی جامعه، نه تنها جنگ‌های بی‌پایان، که توسط دولت‌های ارتجاعی با قدرت‌های امپریالیستیِ در رأس آنها به راه انداخته می‌شوند، حل نخواهند نشد، بلکه دیگر مشکلات اجتماعی-اقتصادی و سیاسی نیز ادامه خواهند یافت. تحت حاکمیت امپریالیسم، آتش‌بس‌های موقت و توافق‌نامه‌های صلح صرفاً راه را برای جنگ‌های جدید هموار می‌کنند. اما بی‌ثباتی عمومی که هم علت جنگ‌ها و هم پیامد آنهاست، شرایط را برای جنبش انقلابی توده‌ها در دوره بعدی ایجاد خواهد کرد.

تنها راه نجات و آزادی فلسطین یک انقلاب سوسیالیستی به عنوان بخشی از قیام عمومی توده کارگران و دهقانان فقیر علیه رژیم‌های ارتجاعی منطقه می‌باشد، در غیر این صورت هیچ پیروزی دوام نخواهد داشت. کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا دارای منابع عظیم و بکری هستند که می‌توانند دوام یک جامعه شکوفا و مرفه را تضمین کند. در عوض، کل تاریخ خاورمیانه و شمال آفریقا پس از به اصطلاح استقلال از حاکمیت مستقیم امپریالیستی، چیزی جز کابوسی برای اکثریت مردم نبوده است. بورژوازی نشان داده است که قادر به حل هیچ یک از مشکلات اساسی نبوده است.

نقش بسیار مخربی که استالینیست‌ها بر پایه نظریه نادرست «دو مرحله‌ای» بنا نهادند، نقشی بسیار مهلک در روند انقلابی ملتها داشته است. نظریه‌ای که انقلاب پرولتری را به طور مصنوعی از انقلاب به اصطلاح بورژوا-دموکراتیک جدا می‌کند. این نظریه ارتجاعی منجر به شکست‌های فاجعه‌بار جنبش‌ها در بسیاری از کشورهای منطقه شده و شرایط را برای ظهور حکومت‌های دیکتاتوری ارتجاعی و سرکوبگر با جنون بنیادگرایی مذهبی در این کشورها یکی پس از دیگری فراهم کرده است. تنها یک انقلاب سوسیالیستی پیروز می‌تواند به این کابوس پایان دهد.

تنها یک فدراسیون سوسیالیستی می‌تواند مسئله ملی را به طور بنیادی برای همیشه حل کند. همه خلق‌ها، نه تنها فلسطینی‌ها و یهودیان اسرائیلی، بلکه کردها، ارمنی‌ها و همه دیگران، حق زندگی در صلح را در چنین فدراسیون سوسیالیستی خواهند داشت. در چنین شرایطی پتانسیل اقتصادی منطقه در یک برنامه تولید سوسیالیستی مشترک به طور کامل می‌تواند بالفعل شده، بیکاری و فقر را به گذشته‌ای پر کابوس بسپارد. تنها بر این اساس، می‌توان بر نفرت‌های ملی و مذهبی قدیمی غلبه کرد.

این تنها امید واقعی برای مردم خاورمیانه است.

مسابقه تسلیحاتی و نظامی‌گری

به‌طور تاریخی، هرگونه تغییر چشم‌گیر در توازن نسبی قدرت میان نیروهای امپریالیستی معمولاً از طریق جنگ حل‌و‌فصل می‌شده است. برای نمونه‌ می‌توان به‌ویژه از دو جنگ جهانی قرن بیستم نام برد. امروزه، وجود سلاح‌های هسته‌ای، احتمال وقوع یک جنگ جهانی آشکار در دوره آینده را منتفی می‌کند.

سرمایه‌داران برای حفظ بازارها، حوزه‌های سرمایه‌گذاری و نفوذ خود جنگ‌ها به راه می‌اندازند. یک جنگ جهانی امروز منجر به نابودی کامل زیرساخت‌ها و زندگی خواهد شد که هیچ قدرتی از آن سودی نخواهد برد. برای وقوع یک جنگ جهانی، یک رهبر دیوانه بناپارتیست که بر یک قدرت هسته‌ای بزرگ حکومت کند، لازم است. این امر تنها بر اساس شکست‌های قاطع طبقه کارگر امکان‌پذیر خواهد بود. این چشم‌انداز اکنون پیش روی ما نیست.

با این‌حال، نزاع میان قدرت‌های امپریالیستی—که بازتابی از تلاش آن‌ها برای تقسیم مجدد کره‌ی زمین است—بر وضعیت جهانی سلطه دارد. این تعارض خود را در قالب چندین جنگ منطقه‌ای نشان می‌دهد که موجب ویرانی گسترده و کشتار ده‌ها هزار انسان شده‌اند، و همچنین در تنش‌های تجاری و دیپلماتیک که به‌طور مداوم در حال افزایش‌اند. در سال گذشته، تعداد جنگ‌ها به بالاترین حد خود از زمان پایان جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵ میلادی / ۱۳۲۴ هجری شمسی) رسید.

این امر منجر به یک مسابقه تسلیحاتی جدید، رشد نظامی‌گری در کشورهای غربی و افزایش فشار برای بازسازی، تجهیز مجدد و نوسازی نیروهای مسلح در همه جا شده است. ایالات متحده قرار است در طی سی سال آینده حدود ۱.۷ تریلیون دلار برای نوسازی زرادخانه هسته‌ای خود هزینه کند. اکنون آنها تصمیم دارند موشک‌های کروز را برای اولین بار پس از دوران جنگ سرد، در خاک آلمان مستقر کند.

فشار زیادی بر همه کشورهای ناتو برای افزایش هزینه‌های دفاعی خود وجود دارد. چین از افزایش ۷.۲ درصدی هزینه‌های دفاعی خود خبر داده است. هزینه‌های نظامی روسیه در سال ۲۰۲۴ پس از نتایج آموخته شده در جنگ حدود ۴۰ درصد افزایش یافت و به ۳۲ درصد از کل هزینه‌های فدرال و ۶.۶۸ درصد از تولید ناخالص داخلی رسید. هزینه‌های نظامی جهانی در سال ۲۰۲۳ به ۲.۴۴ تریلیون دلار رسید که نسبت به سال ۲۰۲۲، ۶.۸ درصد افزایش داشته است. این بزرگترین افزایش از سال ۲۰۰۹ و بالاترین سطح ثبت شده تاکنون بوده است.

حتا با کنار گذاشتن محاسبات در باره نیروی کار هدر رفته و توسعه تکنولوژیکی که می‌توانستند برای اهداف ضروری اجتماعی مورد استفاده قرار گیرد، این مبالغ بسیار هنگفت می‌باشند. کمونیست‌ها می‌بایست در تبلیغات و تهییج خود بر این نکته تأکید کنند.

ساده‌نگری است اگر مدعی شویم که سرمایه‌داران برای تقویت رشد اقتصادی، مسابقه تسلیحاتی جدیدی را آغاز کرده‌اند. چرا که در واقع، هزینه‌های تسلیحاتی ذاتاً تورم‌زا هستند و هرگونه تأثیری بر اقتصاد کوتاه‌ مدت بوده که با کاهش در سایر بخش‌ها می‌تواند جبران ‌شود. این روند در درازمدت، با تخلیه ارزش اضافی همراه شده و به اقتصاد تولیدی لطمه می‌زند. این شاخ و شانه کشی‌ها میان قدرت‌های امپریالیستی به دلیل کسب توان در تقسیم مجدد جهان می‌باشد که به افزایش هزینه‌های نظامی دامن می‌زند. سرمایه‌داری در مرحله امپریالیستی خود ناگزیر به درگیری نظامی بین قدرت‌ها کشیده شده و در نهایت مردمان را در جنگ‌ها درگیر خواهد کرد.

مبارزه علیه نظامی‌گری و امپریالیسم به نقطه کانونی دوران ما تبدیل شده است. ما مخالفان سرسخت جنگ‌های امپریالیستی و امپریالیسم هستیم، اما پاسیفیست نیستیم. باید تأکید کنیم که تنها راه تضمین صلح، لغو نظام سرمایه‌داری است که مولد جنگ است.

تلاش سرمایه‌داری اروپا برای تجدید تسلیحات

گرایش به سوی نظامی‌گری و افزایش هزینه‌های تسلیحاتی در اروپا نتیجهٔ تقویت و پیروزی امپریالیسم روسیه در جنگ علیه اوکراین می‌باشد. از سوی دیگر نتیجهٔ عقب‌نشینی ایالات متحده در حمایت نظامی از اروپا کشورهای این حیطه را وادار به افزایش هزینه‌های تسلیحاتی می‌کند. در کنار آن تلاش قدرت‌های اروپایی برای نشان دادن این واقعیت که هنوز در صحنهٔ جهانی نقش ایفا می‌کنند، انگیزه دیگری برای ادامه این روند شده است.

هزینه‌های نظامی روسیه برای سال ۲۰۲۴ حدود ۱۳.۱ تریلیون روبل (۱۴۵.۹ میلیارد دلار) بود که ۶.۶۸ درصد از تولید ناخالص داخلی این کشور را تشکیل می‌دهد. این رقم نسبت به سال قبل بیش از ۴۰ درصد افزایش نشان می‌دهد. با در نظر گرفتن برابری قدرت خرید، این رقم تقریباً ۴۶۲ میلیارد دلار می‌شود.

در همین حال، اروپا از سال ۲۰۱۴ هزینه‌های نظامی خود را ۵۰ درصد افزایش داده و در سال ۲۰۲۴ به مجموع ۴۵۷ میلیارد دلار رسانده است. در این مورد، تعدیل رقم روسیه بر اساس قدرت خرید منطقی است، زیرا آنچه ما مقایسه می‌کنیم میزان تانک، توپخانه یا مهماتی است که با هر دلار می‌توان در روسیه و اروپا خریداری کرد. به عبارت دیگر، روسیه در زمینه نظامی از کل اروپا پیشی گرفته است.

روسیه همچنین از نظرتولید مهمات، موشک و تانک از تمامی ناتو به همراه ایالات متحده، پیشی گرفته است. طبق برآوردهای اطلاعاتی ناتو، روسیه سالانه 3 میلیون مهمات توپخانه تولید می‌کند. در حالیکه ظرفیت تولید ناتو، از جمله ایالات متحده، تنها 1.2 میلیون، یعنی کمتر از نصف رقم روسیه می‌باشد.

 

افزون بر این، جنگ در اوکراین شیوهٔ انجام جنگ‌ها را به‌کلی دگرگون کرده است. همان‌گونه که همواره در جنگ‌ها رخ می‌دهد، میدان نبرد به محل آزمون فناوری‌ها و فنون نوین در شرایط واقعی بدل می‌شود؛ این فناوری‌ها به‌سرعت با شرایط میدان نبرد تطبیق یافته و دگرگون می‌گردند. ارتش‌های درگیر ناگزیرند به ‌سرعت ابزارها و تاکتیک‌هایی برای مقابله با یکدیگر توسعه دهند. ما شاهد به‌کارگیری گستردهٔ ابزارهای جنگی هوایی، زمینی و دریایی، فنون شناسایی الکترونیکی، اختلال در سامانه‌های ارتباطی و مانند آن بوده‌ایم.

تنها ارتش‌هایی که تجربه واقعی از این روش‌های جدید را دارند، ارتش‌های اوکراین و روسیه هستند. غرب در همه این زمینه‌ها به طور جدی عقب مانده است. جنگ اوکراین توازن نظامی نیروها را به طرز چشم‌گیری به نفع روسیه تغییر داده است.

این بدان معنا نیست که روسیه علاقه‌ای به حمله به اروپا یا حتی بخشی از آن داشته باشد، بلکه این به اصطلاح تهدیدها توسط طبقه حاکم به شدت بزرگ‌نمایی شده است تا افزایش زیاد هزینه‌های نظامی را توجیه و کاهش مخالفت عمومی را رواج بخشد. روسیه هیچ علاقه‌ای به حمله به غرب اوکراین ندارد - که کاری بسیار پرهزینه‌ و حتا پرهزینه‌تر از لشکرکشی نظامی فعلی روسیه خواهد بود - چه برسد به حمله به کشورهای ناتو.

تهدید از دیدگاه سرمایه‌داری اروپا در واقع تهدیدی ناشی از تهاجم روسیه یا درگیری نظامی آشکار میان ارتش‌های روسیه و اروپا نیست. چنین رویارویی‌ای برای هر دو طرف بسیار پرهزینه خواهد بود. افزون بر این، چنین نبردی میان دو طرفی که دارای سلاح‌های هسته‌ای‌ هستند، خواهد بود، که خود چشم‌اندازی به‌غایت خطرناک می‌باشد.

تهدید واقعی برای امپریالیسم در بحران اروپا، این است که توسط بزرگترین قدرت امپریالیستی جهان (ایالات متحده) رها شده و یا تنزل رتبه یافته باشد. در حالی که همزمان با یک امپریالیست قدرتمند دیگر (روسیه) همسایه باشد، که از جنگ کنونی به طور گسترده تقویت شده است.

روسیه به لطف قدرت نظامی و منابع انرژی خود، نفوذ زیادی در جهان اعمال می‌کند؛ و در حال حاضر نفوذ قدرتمندی در صحنه سیاسی اروپا دارد. کشورهایی مانند مجارستان و اسلواکی پیشاپیش از صف‌بندی آتلانتیکیِ قدرت‌های مسلط اروپایی جدا شده‌اند. در برخی کشورهای دیگر مانند آلمان، اتریش، رومانی، جمهوری چک و ایتالیا نیروهای سیاسی در حال ظهور هستند که تا حدودی در جهت مشابهی در مقایسه با یکدیگر در حرکت هستند.

آنچه امپریالیسم اروپا از آن دفاع می‌کند، نه زندگی و خانه‌های مردم اروپا، بلکه سود شرکت‌های چندملیتی و جاه‌طلبی‌های غارتگرانه امپریالیستی طبقه حاکم می‌باشد. در این چشم انداز روسیه رقیب سرمایه‌داری آلمان در اروپای شرقی و مرکزی و رقیب امپریالیسم فرانسه در آفریقا است.

بحران طولانی مدت سرمایه‌داری اروپا به این معنی است: به محض اینکه حمایت ایالات متحده از آن سلب شود، این کشورها قادر به ایستادن روی پای خود نخواهد بود. این کشورها در معرض خطر تقسیم شدن بین منافع رقبا یعنی از یک طرف ایالات متحده، و از طرف دیگر روسیه و چین قرار دارند. گرایش‌های گریز از مرکز، با شروع ادعای منافع ملی سرمایه‌داری، بیش از پیش قوی‌تر می‌شوند. به هیچ وجه بعید نیست که این گرایش‌ها در نهایت منجر به تجزیه اتحادیه اروپا شود.

اقتصاد جهانی: از جهانی‌سازی تا جنگ‌های تجاری و حمایت‌گرایی (پروتکسیونیزم)

معرفی تعرفه‌های گسترده توسط ترامپ در ۲ آوریل، نقطه عطفی در اقتصاد جهانی بود. اما روند کند شدن جهانی‌سازی و حرکت به سوی حمایت‌گرایی بسیار پیش‌تر از آن آغاز شده بود.

رکود جهانی اقتصادی سال ۲۰۰۸ میلادی / ۱۳۸۷ خورشیدی نقطه عطفی در بحران سرمایه‌داری بود. در دوره بلافاصله پیش از این بحران، اقتصاد جهانی حدود ۴ درصد در سال رشد داشت. بین بحران ۲۰۰۸ و شوک همه‌گیری ۲۰۲۰، تنها ۳ درصد رشد داشت. قبل از تعرفه‌های ترامپ، این نرخ حدود ۲ درصد بود که پایین‌ترین نرخ رشد در سه دهه گذشته است.

رکود جهانی سال ۲۰۰۸ نقطه عطفی در بحران سرمایه‌داری بود. در دوره بلافاصله قبل از بحران، اقتصاد جهانی با حدود ۴ درصد در سال رشد می‌کرد. بین بحران ۲۰۰۸ و شوک همه‌گیری کرونا ۲۰۲۰ میلادی / زمستان ۱۳۹۸–۱۳۹۹ خورشیدی، این نرخ به حدود ۳ درصد کاهش یافت. حتی پیش از اعمال تعرفه‌های تجاری از سوی ترامپ، روند رشد به حدود ۲ درصد رسیده بود—که پایین‌ترین نرخ رشد در سه دههٔ گذشته به‌شمار می‌رفت.

در واقع، اقتصاد جهان هرگز از رکود سال ۲۰۰۸ بهبود نیافته است. در آن زمان، کمک مالی گسترده‌ای به بانک‌ها صورت گرفت، اقدامی ناامیدانه برای نجات بخش مالی. کشورهای اروپایی بدهی‌های کلان و کسری بودجه زیادی را انباشته و مجبور به اجرای اقدامات ریاضتی شدند. طبقه کارگر مجبور شد هزینه بحران سرمایه‌داری را بپردازد.

طبقه حاکم، وحشت‌زده، با یک برنامه عظیم تسهیل کمی، تزریق حجم عظیمی از پول به اقتصاد و کاهش بی‌سابقه نرخ بهره به صفر یا حتی منفی، واکنش نشان داد. با این حال، این امر بهبودی ایجاد نکرد، زیرا خانوارها نیز با بدهی مواجه شدند. هیچ زمینه تولیدی برای سرمایه‌گذاری در تولید وجود نداشت، بنابراین نقدینگی اضافی حباب‌هایی را در قیمت سهام، ارزهای دیجیتال و غیره ایجاد کرد.

اقدامات ریاضتی که توسط دولت‌ها در همه جا اجرا شد، در سال ۲۰۱۱ / ۱۳۸۹-۱۳۹۰ خورشیدی منجر به جنبش‌های توده‌ای در سراسر جهان شد: انقلاب در شمال آفریقا و خاورمیانه، جنبش اشغال در ایالات متحده، جنبش "خشمگینان" indignados در اسپانیا، جنبش میدان "سینتاگما" Syntagma در یونان و غیره.

این امر نشان‌دهنده‌ی نارضایتی فزاینده علیه نظام سرمایه‌داری بود که طبقه‌ی کارگر را مجبور به پرداخت هزینه‌های اقدامات نجات بانکی می‌کرد ، که همچنین منجر به بی‌اعتبار شدن تمام نهادهای بورژوایی شد. آن تغییر در آگاهی - همانطور که دیدیم - در ظهور نوع جدیدی از رفرمیسم چپ در حدود سال ۲۰۱۵ / ۱۳۹۴ خورشیدی، نمود سیاسی یافت: "پودموس" Podemos ، "سیریزا" Syriza، "کوربین" Corbyn، "ملانشون" Mélenchon، "سندرز" Sanders و «دولت‌های مترقی» در آمریکای لاتین.

توده‌ها به دلیل مخالفت ظاهراً رادیکال این جریانات با ریاضت اقتصادی به سوی آنها جذب شدند. آن روند زمانی به پایان رسید که مرزهای اصلاح‌طلبی آشکار شد: با خیانت دولت سیریزا در یونان؛ حمایت سندرز از کلینتون؛ فروپاشی کوربینیسم؛ و ورود پودموس به یک دولت ائتلافی در اسپانیا.

در کشورهای تحت سلطه امپریالیسم، شاهد خیزش‌ها و شورش‌های توده‌ای بودیم (در پورتوریکو، هائیتی، اکوادور، شیلی، سودان، کلمبیا و غیره). بسیج‌های گسترده در طول مبارزه برای تجزیه و برپایی جمهوری در کاتالونیا در سال‌های ۲۰۱۷ و ۲۰۱۹ / ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ خورشیدی نیز بخشی از همین روند عمومی بودند.

با این حال، فقدان رهبری به این معنی بود که هیچ یک از آنها به سرنگونی سرمایه‌داری منجر نشد، امری که می‌توانست ممکن باشد.

همه‌گیری کووید-۱۹ در سال ۲۰۲۰، در زمانی که اقتصاد در حال حرکت به سمت رکود جدیدی بود (و هرگز به طور کامل از بحران ۲۰۰۸ بهبود نیافته بود)، شوک خارجی به اقتصاد وارد کرد. این امر سرانجام اقتصاد جهانی را به لبه پرتگاه کشاند.

دوباره، در وحشت، طبقه حاکم به اقدامات ناامیدکننده‌ای برای جلوگیری از یک انفجار اجتماعی متوسل شد. در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته، کارگران توسط دولت برای ماندن در خانه با هزینه هنگفت برای بودجه عمومی پرداخت شدند، که قبلاً از بحران قبلی با بدهی سنگین شده بود.

در طول ۱۵ سال گذشته، تلاش‌های مکرر برای راه‌اندازی مجدد اقتصاد جهانی با تزریق حجم عظیمی از نقدینگی به سیستم از طریق تسهیل کمی، نرخ بهره پایین (۲۰۰۹-۲۰۲۱) و سایر اقدامات اضطراری مشابه، به طرز فجیعی در دستیابی به رشد اقتصادی قابل توجه شکست خورده است. سرمایه‌داران، علیرغم اینکه غرق در پول شده‌اند، اما سرمایه‌گذاری نکرده‌اند.

عامل کلیدی این بود که سرمایه‌داران برای کسب سود به بازاری نیاز دارند که بتوانند محصولات خود را در آن بفروشند. انباشت عظیم بدهی به این معنی است که خانوارها و مشاغل قادر به افزایش مصرف نیستند.

مجموع بدهی خانوارها، دولت‌ها و شرکت‌ها در جهان به حدود ۳۱۳ تریلیون دلار یا ۳۳۰ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان رسیده است، که به حدود ۲۱۰ تریلیون دلار درمقایسه با یک دهه پیش افزایش یافته است.

بدهی بازتابی از این واقعیت است که محدودیت‌های سیستم به نقطه شکست خود رسیده و اکنون مانند مانعی عظیم در برابر هرگونه توسعه بیشتر عمل می‌کند. ترکیبی از سطوح بالای بدهی دولتی و نرخ‌های بهره بالاتر، در حال حاضر مجموعه‌ای از کشورهای تحت سلطه را به لبه پرتگاه کشانده است. کشورهای بیشتری نیز در پی آن به این مشکل دچار خواهند شد.

 

کرونا، این بیماری همه‌گیر همچنین بر آگاهی مردم جهان افزود و ناتوانی نظام سرمایه‌داری مبتنی بر سود خصوصی را در مقابله با یک فوریت بهداشتی آشکار کرد و نشان داد که چگونه سود برای غول‌های داروسازی مقدم بر جان انسان‌ها بوده است.

در دهه‌های ۱۹۹۰ (۱۳۶۹–۱۳۷۹ خورشیدی) و دوهزار (۱۳۷۹–۱۳۸۹ خورشیدی) میلادی، رشد معینی در اقتصاد جهانی رخ داد، هرچند نرخ این رشد به‌طور چشمگیری پایین‌تر از دورهٔ رونق پس از جنگ جهانی دوم، یعنی از سال ۱۹۴۸ تا ۱۹۷۳ میلادی (۱۳۲۷ تا ۱۳۵۲ خورشیدی) بود؛ دوره‌ای که در آن توسعهٔ قابل توجهی در نیروهای مولد صورت گرفت. افزون بر این، رشد اقتصادی در دورهٔ منتهی به بحران ۲۰۰۸ میلادی (۱۳۸۷ خورشیدی)، بر پایهٔ گسترش اعتبارات و «جهانی‌سازی» استوار بود. این روند به نظام سرمایه‌داری امکان داد تا به‌طور جزئی و موقتی از مرزهای محدودکنندهٔ خود فراتر رود. جهانی‌سازی به معنای گسترش تجارت جهانی، کاهش موانع تعرفه‌ای، ارزان‌تر شدن کالاهای مصرفی، و گشوده شدن بازارها و عرصه‌های سرمایه‌گذاری جدید در کشورهایی بود که تحت سلطهٔ امپریالیسم قرار دارند.

اکنون، تمام این عوامل به نقطه مقابل خود تبدیل شده‌اند. گسترش اعتبار و نقدینگی به کوهی از بدهی تبدیل شده است.

جهانی‌سازی (گسترش تجارت جهانی) یکی از محرک‌های اصلی رشد اقتصادی برای یک دوره کامل پس از فروپاشی استالینیسم در روسیه و احیای سرمایه‌داری در چین و ادغام آن در اقتصاد جهانی بود. در عوض، آنچه اکنون با آن سروکار داریم موانع تعرفه‌ای و جنگ‌های تجاری بین تمام بلوک‌های اقتصادی اصلی (چین، اتحادیه اروپا و ایالات متحده) است که هر یک تلاش می‌کند اقتصاد خود را به هزینه دیگران نجات دهد.

در سال ۱۹۹۱ میلادی (۱۳۷۰ خورشیدی)، تجارت جهانی معادل ۳۵ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان بود؛ رقمی که از سال ۱۹۷۴ میلادی (۱۳۵۳ خورشیدی) تاکنون تقریباً بدون تغییر باقی مانده بود. از آن پس، دوره‌ای از رشد سریع آغاز شد که در سال ۲۰۰۸ میلادی (۱۳۸۷ خورشیدی) به اوج خود رسید و به ۶۱ درصد رسید. از آن زمان تاکنون، این شاخص در حالت رکود باقی مانده است.

پیش از دور جدید اعمال تعرفه‌ها، صندوق بین‌المللی پول پیش‌بینی کرده بود که تجارت جهانی در میان‌مدت تنها ۳.۲ درصد در سال رشد خواهد کرد - نرخی به مراتب پایین‌تر از متوسط رشد سالانه‌ی ۴.۹ درصدی دوره‌ی ۲۰۰۰-۲۰۱۹ (۱۳۷۹-۱۳۹۸ خورشیدی) امروز، گسترش تجارت جهانی دیگر آن محرک رشد اقتصادی نیست که در گذشته بود. اکنون این روند کاملاً معکوس شده است.

گرایش به حمایت‌گرایی (پروتکسیونیزم)، که نشانه‌ای از بحران سرمایه‌داری است، مدتی است که در حال شکل‌گیری بوده است. در سال ۲۰۲۳، دولت‌ها در سراسر جهان ۲۵۰۰ اقدام حمایت‌گرایانه (مشوق‌های مالیاتی، یارانه‌های هدفمند و محدودیت‌های تجاری) را معرفی کردند که سه برابر تعداد پنج سال گذشته است.

در دورهٔ نخست ریاست‌جمهوری ترامپ (۲۰۱۷–۲۰۲۱ میلادی / ۱۳۹۶–۱۴۰۰ خورشیدی)، ایالات متحده موضعی تهاجمی و حمایت‌گرایانه در پیش گرفت؛ نه‌تنها در برابر چین، بلکه حتا علیه اتحادیهٔ اروپا. این سیاست در دورهٔ بایدن نیز ادامه یافت. بایدن مجموعه‌ای از قوانین (مانند قانون CHIPS و آنچه «قانون کاهش تورم» خوانده می‌شود) و تدابیری را به اجرا گذاشت که هدف آن‌ها حمایت از تولید داخلی آمریکا به بهای محدود کردن واردات از سایر نقاط جهان بود. با انتخاب دوبارهٔ دونالد ترامپ، تمامی گرایش‌ها به‌سوی حمایت‌گرایی به‌طور چشمگیری شتاب گرفته‌اند و اکنون به یک جنگ تجاری آشکار انجامیده‌اند.

افزایش حمایت‌گرایی و اعمال تعرفه‌ها، پس از همه‌گیری و جنگ اوکراین، شوک دیگری به اقتصاد جهانی وارد خواهد کرد. این امر علاوه بر کسری بودجه، هزینه‌های نظامی، تغییرات جمعیتی و تغییرات اقلیمی، به فشارهای تورمی مداوم در اقتصاد خواهد افزود و در عین حال تقاضا را نیز کاهش خواهد داد.

با این حال، وضعیت اقتصادی بسیار ناپایدار است. احتمال رکود جدید در دوره آینده وجود دارد و حتی رکود احتمالی را نمی‌توان رد کرد.

تعرفه‌های ترامپ

چرخش شدید جریان ترامپ به سمت حمایت‌گرایی و جنگ تجاری آشکار با چین، نشانه‌ای از بحران سرمایه‌داری ایالات متحده است. این به معنای پذیرش این واقعیت است که شرکت‌های تولیدی ایالات متحده نمی‌توانند بدون دخالت دولت در بازار جهانی رقابت کنند. در عین حال، حمایت‌گرایی راهی برای کشورهای رقیب سرمایه‌داری است تا سایر کشورها را مجبور به پرداخت هزینه بحران کنند. «اول آمریکا» لزوماً به معنای «بقیه در انتهای صف» می‌باشد.

ترامپ با اقدامات گسترده حمایت‌گرایانه خود، چندین هدف را دنبال می‌کند. ۱) جریمه کردن واردات کالاهای تولیدی و در نتیجه بازگرداندن مشاغل تولیدی به ایالات متحده. ۲) جلوگیری از رشد چین به عنوان یک رقیب اقتصادی. ۳) استفاده از درآمد حاصل از تعرفه‌ها برای کاهش کسری بودجه ایالات متحده، به طوری که بتواند کاهش مالیات را حفظ کند. ۴) استفاده از تعرفه‌ها به عنوان یک ابزار چانه‌زنی در مذاکرات با سایر کشورها به منظور اخذ امتیازات سیاسی و اقتصادی.

درست است که برخی شرکت‌ها اعلام کرده‌اند که در ایالات متحده سرمایه‌گذاری می‌کنند تا از این طریق تعرفه‌ها را دور بزنند و به بازار ایالات متحده (بزرگترین بازار مصرفی جهان) دسترسی داشته باشند. اما راه‌اندازی کارخانه‌های جدید فرآیندی است که مدتی طول می‌کشد و هرگونه سودی از نظر مشاغل جدید احتمالاً با تأثیر کوتاه‌مدت تعرفه‌ها بر زنجیره‌های تأمین خنثی خواهد شد.

امروزه، پس از سی سال جهانی‌سازی، زنجیره‌های تأمین بسیار طولانی شده‌اند و کشورهای مختلف در بخش‌های مختلف فرآیند تولید، تخصص یافته‌اند. صنعت خودرو در ایالات متحده، مکزیک و کانادا بسیار یکپارچه است و قطعات آن چندین بار از مرزها عبور می‌کنند و سپس طی مراحلی در کشورهای مختلف مونتاژ می‌شوند. هرگونه اقدامی در جهت کوتاه کردن خطوط تأمین، تأثیر مخرب فوری بر اقتصاد خواهد داشت که منجر به گران‌تر شدن یا حتی کمیاب شدن محصولات در برخی موارد می‌شود. عدم قطعیت ایجاد شده توسط استفاده ترامپ از تعرفه‌ها به عنوان ابزاری برای مذاکره، تأثیر مخربی بر تصمیمات سرمایه‌گذاری نیز دارد.

اقتصادهای ایالات متحده و چین عمیقاً در هم تنیده و به یکدیگر وابسته هستند. برای ایالات متحده، در حال حاضر هیچ جایگزین مناسبی برای تولیدات چینی وجود ندارد - کالاهای چینی هم مقرون به صرفه و هم با کیفیت بالا هستند. تلاش برای حذف آنها از بازار ایالات متحده، همانطور که ترامپ دنبال می‌کند، احتمالاً مدت‌ها پیش از آنکه هرگونه احیای تولیدات آمریکایی (اگر اصلاً چنین چیزی محقق شود) صورت گیرد، آسیب‌های اقتصادی جدی وارد خواهد کرد.

هر تلاشی برای گسستن این روابط، پیامدهای منفی برای کل اقتصاد جهانی به همراه خواهد داشت. به‌یاد داشته باشیم که پس از بحران ۱۹۲۹ میلادی (۱۳۰۸ خورشیدی)، این چرخش عمومی به‌سوی حمایت‌گرایی بود که رکود اقتصادی را به یک بحران بزرگ و افسردگی اقتصادی بدل کرد. حجم تجارت جهانی بین سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ میلادی (۱۳۰۸ تا ۱۳۱۲ خورشیدی) حدود ۲۵ درصد کاهش یافت، و بخش بزرگی از این کاهش نتیجهٔ مستقیم افزایش موانع تجاری بود.

برای یک دوره کامل، جهانی‌سازی به نظام سرمایه‌داری اجازه داد تا به‌طور جزئی و موقت از محدوده‌های دولت-ملت فراتر رود. حمایت‌گرایی نشان‌دهنده تلاشی برای محدود کردن نیروهای مولد به محدوده‌های تنگ دولت-ملت است تا سلطه امپریالیسم ایالات متحده بر دیگران را دوباره برقرار کند. همانطور که تروتسکی در دهه ۱۹۳۰ هشدار داد:

"در هر دو سوی اقیانوس، انرژی ذهنیِ قابل‌توجه‌ای صرف حلِّ مسئله‌ای وهم‌آلود می‌شود: چگونه می‌توان تمساح را دوباره به درون تخمش بازگرداند؟ ملی‌گرایی اقتصادیِ به‌ظاهر فرامدرن، به‌واسطهٔ ماهیت ارتجاعی ذاتی‌اش محکوم به نابودی است؛ این پدیده نه‌تنها نیروهای مولد بشر را عقب می‌راند، بلکه آن‌ها را تنزّل نیز می‌دهد." (ملی‌گرایی و حیات اقتصادی، ۱۹۳۴ میلادی/ ۱۳۱۳ شمسی)

همانطور که انتظار می‌رفت، رهبران اتحادیه‌های کارگری در همه جا با صف‌آرایی پشت سر طبقات حاکم خود «در دفاع از مشاغل» در کشورهای خود، به سیاست حمایت از تولیدات داخلی واکنش نشان می‌دهند. کمونیست‌ها باید از یک دیدگاه طبقاتی بین‌المللی و مستقل حمایت کنند. دشمن طبقه کارگر، طبقه حاکم خود ما در داخل کشور است، نه کارگران سایر کشورها.

در برابر تعطیلی کارخانه‌ها، باید شعار اشغال آن‌ها را مطرح کنیم. به‌جای نجات دوبارهٔ شرکت‌های خصوصی با کمک‌های دولتی، ما خواهان باز شدن دفاتر مالی و ملی‌سازی تحت کنترل کارگران هستیم. اگر کارخانه‌ای در چارچوب سرمایه‌داری سودآور نیست، باید آن را مصادره، بازتجهیز و برای اهداف اجتماعی سودمند، در چارچوب یک برنامهٔ دموکراتیک تولید، از نو سازماندهی کرد. نه تجارت آزاد و نه حمایت‌گرایی، هیچ‌کدام به سود طبقهٔ کارگر نیستند؛ این‌ها صرفاً دو سیاست اقتصادی متفاوت‌اند که طبقهٔ حاکم برای مقابله با بحران‌های سرمایه‌داری به‌کار می‌گیرد. راه ‌حل ما نه انتخاب میان این دو، بلکه سرنگونی نظامی است که این بحران‌ها را می‌آفریند.

بحران مشروعیت نهادهای بورژوایی



با توجه به وجود و ادامه بحران‌ها در نظام سرمایه‌داری، این نظام به عنوان یک سیستم اقتصادی، دیگر قادر به توسعه نیروهای مولد به هیچ میزان قابل توجهی نیست و در نتیجه قادر به بهبود استانداردهای زندگی از نسلی به نسل دیگرنیز نمی‌باشد، که منجر به بحران عمیق و فزاینده مشروعیت همه نهادهای سیاسی بورژوایی شده است.

ما با شکاف فاحش و شرم‌آوری در توزیع ثروت مواجه‌ایم؛ در حالی‌که شمار اندکی از میلیاردرها دارایی‌های خود را پیوسته افزایش می‌دهند، بخش فزاینده‌ای از مردم برای تأمین حداقل‌های زندگی دچار دشواری روزافزون هستند. آنان با کاهش هزینه‌های رفاهی، فرسایش قدرت خرید دستمزدها در اثر تورم، قبض‌های سنگین انرژی، بحران مسکن و مانند آن روبه‌رو هستند.

رسانه‌ها، سیاستمداران، احزاب سیاسی مستقر، پارلمان‌ها، قوه قضائیه، همگی به عنوان نمایندگان منافع یک گروه کوچک و ممتاز از نخبگان عمل می‌کنند، که تصمیماتی را برای دفاع از منافع خودخواهانه و تنگ‌نظرانه خود می‌گیرند، نه برای خدمت به نیازهای اکثریت مردم.

این امر بسیار مهم است زیرا طبقه حاکم در مواقع عادی از طریق این نهادها حکومت می‌کند، نهادهایی که عموماً پذیرفته شده و به عنوان نماینده "اراده اکثریت" تلقی می‌شوند. اکنون این امر توسط قشرهای فزاینده‌ای از جامعه مورد سوال قرار گرفته است.

به جای سازوکار معمول دموکراسی بورژوایی که در خدمت کاهش تضادهای طبقاتی است، دیدگاه اقدام مستقیم برای دستیابی به اهداف، به طور فزاینده‌ای پذیرفته می‌شود. مقاله‌ای در لوموند به مکرون در فرانسه هشدار داد که با جلوگیری از تشکیل دولت توسط حزبی که بیشترین نمایندگان منتخب پارلمان را دارد، مردم را در معرض این نتیجه قرار می‌دهد که انتخابات فایده‌ای ندارد. در ایالات متحده، از هر چهار نفر، یک نفر معتقد است که خشونت سیاسی می‌تواند برای "نجات" کشور توجیه شود، که این رقم نسبت به سال گذشته ۱۵ درصد افزایش یافته است.

گسترش و رشد عوام‌فریبان به اصطلاح ضد نظام، نشان از فرسایش مشروعیت دموکراسی بورژوایی و نهادهای آن دارد. در گذشته، وقتی یک دولت راست‌گرا بی‌اعتبار می‌شد، با یک دولت "چپ" سوسیال دموکرات جایگزین می‌شد و وقتی آن دولت بی‌اعتبار می‌شد، با یک دولت محافظه‌کار جایگزین می‌شد. این دیگر یک فرآیند خودکار نیست.

در عوض، چرخش‌های خشونت‌آمیزی به چپ و راست وجود دارد که در رسانه‌ها به عنوان رشد "افراط‌گرایی سیاسی" توصیف می‌شوند. اما تقویت افراط‌گرایی در سیاست صرفاً راهی برای بیان فرآیند قطب‌بندی اجتماعی و سیاسی است که به نوبه خود بازتابی از تشدید مبارزه طبقاتی است. فروپاشی حاصل از مرکز سیاسی همان چیزی است که طبقه حاکم را سرشار از وحشت می‌کند. آنها آرزو دارند با هر وسیله‌ای که در اختیار دارند جلوی آن را بگیرند، اما قادر به انجام این کار نیستند.

دلیل این امر چندان دشوار نیست. دولت‌های چپ و راست امروزه اساساً سیاست‌های یکسانی از کاهش هزینه‌ها و ریاضت اقتصادی را اجرا می‌کنند. این امر منجر به بی‌اعتباری عمومی سیاست، افزایش مداوم امتناع از رأی دادن و ظهور انواع جایگزین‌های شخص ثالث، اغلب با ماهیتی زودگذر، می‌شود. عوام‌فریبان راست‌گرا توانسته‌اند از فضای ضد وضع موجود، به دلیل ناتوانی نیروهای "چپ" در ارائه هرگونه جایگزین واقعی، بهره‌برداری کنند.

هیاهوی نظام سرمایه‌داری لیبرال در مورد "خطر فاشیسم" و "تهدید راست افراطی" در خدمت حمایت از دہدگاه "شر کمتر" است، دیدگاهی که "همه ما باید برای دفاع از دموکراسی متحد شویم"، "از جمهوری دفاع کنیم". این در زمانی است که در بیشتر کشورها، لیبرال‌ها هستند که در قدرت هستند و به طبقه کارگر حمله می‌کنند، نظامی‌گری را تشدید می‌کنند... و به حقوق دموکراتیک حمله می‌کنند.

از این‌رو، ترامپ را، هنگامی‌ که او سیاست اخراج غیر شهروندان به‌ سبب حمایت از فلسطین را دنبال می‌کند، "فاشیست" یا "اقتدارگرا" می‌نامند. پس با این حساب، دولت‌های کشورهای اروپایی را که تظاهرات حامی فلسطین را ممنوع کرده و به ‌شدت سرکوب می‌کنند، چه باید نامید؟ زمانی‌که در آلمان و فرانسه، افراد غیرشهروند صرفاً به‌دلیل حمایت از فلسطین بازداشت و اخراج می‌شوند، این را چه باید خواند؟

لیبرال‌ها از دستگاه قضایی برای اجرای اقداماتی کاملاً غیردموکراتیک استفاده می‌کنند تا سیاستمدارانی را که نمی‌پسندند، از نامزدی در انتخابات محروم کنند—مانند مارین لوپن در فرانسه—یا همان‌طور که در مورد رومانی رخ داد، انتخابات را در صورتی که نتیجه‌اش مورد رضایت‌شان نباشد، لغو می‌کنند! و سپس با چرخشی ریاکارانه، از "وحدت برای دفاع از دموکراسی" و ایجاد "حائل بهداشتی" در برابر راست افراطی سخن می‌گویند.

این سیاستی همسان با جنایت‌پیشگی است که در واقع به تقویت جایگاه عوام‌فریبان (دموگاگ‌های) راست‌گرا می‌انجامد؛ کسانی که با اتکا به چنین وضعیت‌هایی می‌توانند بگویند: "دیدید؟ راست و چپ، همه مثل هم‌اند."

کمونیست‌ها با هرگونه اقدام ارتجاعی علیه حقوق طبقه کارگر و علیه حقوق دموکراتیک مبارزه خواهند کرد، اما اگر به هر نحوی از "دموکراسی" به طور کلی (که به معنای حمایت از دولت سرمایه‌داری است) حمایت کنند یا هنگام حمله به عوام‌فریبان راست‌گرا، پرچم خود را با لیبرال‌ها در هم آمیزند، مهلک خواهد بود.

کمونیست‌ها با هرگونه اقدام ارتجاعی علیه منافع طبقه کارگر و علیه حقوق دموکراتیک مبارزه خواهند کرد، اما اگر آنها از دموکراسی بورژازی (که به طور کلی به معنای حمایت حکومت سرمایه‌داری است) حمایت کنند یا هنگام حمله به عوام‌فریبان راست‌گرا، پرچم خود را با لیبرال‌ها در هم آمیزند، اقداماتی مهلک را رقم خواهد زند.

در واقع، جذابیت عوام‌فریبان راست‌گرا هرچه بیش‌تر با واقعیت عینی جامعه برخورد کند، توخالی و خیالی‌بودنِ خود را آشکارتر خواهد کرد. ترامپ هم‌اکنون در ایالات متحده در قدرت است. او وعده‌های بسیاری داده است و بر موج انتظارات میلیون‌ها انسانی سوار شده که گمان می‌کنند واقعاً قرار است "آمریکا را دوباره عظمت ببخشد". اما این چیزی نیست جز یک توهم محض. برای توده‌ها و طبقهٔ کارگر، "عظمت دوبارهٔ آمریکا" یعنی داشتن شغل‌هایی آبرومند، با دستمزدی مناسب. یعنی بتوانند تا پایان ماه دوام بیاورند بدون آن‌که مجبور باشند دو یا سه شغل مختلف داشته باشند، یا برای گذران زندگی، پلاسما‌ی خون‌شان را بفروشند.

توهمات شدیدی در میان میلیون‌ها نفر در ایالات متحده خودنمایی می‌کنند، که ترامپ «روزهای خوب گذشته» پس از جنگ جهانی دوم را باز خواهد گرداند. اگر یک چیز قطعی باشد، این است که این اتفاق نخواهد افتاد. بحران سرمایه‌داری به این معنی است که بازگشت به عصر طلایی رونق پس از جنگ یا دهه پررونق ۱۹۲۰ (۱۳۰۰ خورشیدی) ، امروز غیر ممکن است.

به دور از امکان نیست، که برخی از اقداماتی مانند « تعرفه‌هایی که توسعه صنعتی در ایالات متحده را به ضرر کشورهای دیگر ترویج می‌کنند» تأثیری زودگذر داشته باشند. بسیاری نیز با تردید به ترامپ فرصت خواهند داد. او همچنین می‌تواند از این استدلال استفاده کند، که "دولت پنهان" به او اجازه اجرای سیاست‌های خود را نمی‌دهد.

اما زمانی که واقعیت آشکار شود و این توهمات از میان بروند، روحیه‌ی عمیقاً ضد‌نظامِ حاکم که ترامپ را به قدرت رساند، به تغییر شدیدی به سمتِ دیگرِ طیف سیاسی منجر خواهد شد. ممکن است شاهد نوسانی به همان اندازه تند و پرتنش، اما این بار به سوی چپ باشیم.

در مقاله‌ای از تروتسکی با عنوان "اگر آمریکا کمونیستی شود" (If America Should Go Communist)، او درباره‌ی خُلق‌و‌خوی آمریکایی سخن می‌گوید، که آن را «پرانرژی و خشن» توصیف می‌کند. او می‌نویسد: "این برخلاف سنت آمریکایی است که تغییری بزرگ بدون موضع‌گیری صریح و شکستن سرها صورت گیرد."

کارگر آمریکایی عمل‌گرا و خواهان نتایج ملموس و عینی است. در عین حال او آماده عمل برای دست‌یابی به هدف خود می‌باشد "فارل دابز" (Farrell Dobbs)، رهبر اعتصاب بزرگ کامیونداران "مینیاپولیس" Minneapolisدر سال ۱۹۳۴ (۱۳۱۳ خورشیدی)، مستقیماً از یک جمهوری‌خواه به رهبری تروتسکیستی روی آورد. او در روایت خود از این اعتصاب توضیح می‌دهد که چرا چنین تحولی در او رخ داد. از نظر او، این تروتسکیست‌ها بودند که در مقابله با مشکلاتی که کارگران با آن روبه‌رو بودند، عملی‌ترین و مؤثرترین راه‌حل‌ها را ارائه می‌دادند

 

وضعیتی بحرانی و انفجاری: گرایش روزافزون جوانان به رادیکالیسم

 

در واقع شرایط امروزی، وضعیت جهانی را سرشار از پتانسیل انقلابی ساخته است.
موج خیزش‌های مردمی در سال‌های ۲۰۱۹-۲۰۲۰ (۱۳۹۸-۱۳۹۹ خورشیدی) تا حدودی با قرنطینه‌های ناشی از همه‌گیری کووید-۱۹ متوقف شد، اما شرایطی که باعث انباشت این پتانسیل و شیوع برخی از طغیان شده بود، همچنان در زیر سطح وجود دارد.

در سال ۲۰۲۲ (۱۴۰۱ خورشیدی)، قیام مردمی سریلانکا منجر به سقوط رئیس‌جمهور شد و توده‌ها به کاخ ریاست‌جمهوری یورش بردند. در سال ۲۰۲۳ (۱۴۰۲ خورشیدی)، اعتصابات گسترده در فرانسه علیه ضداصلاحات بازنشستگی، دولت را به مرز تسلیم کشاند. در سال ۲۰۲۴ (۱۴۰۳ خورشیدی)، توده‌های مردم کنیا به رهبری جوانان انقلابی، مجلس را تصرف کردند و دولت را مجبور به عقب‌نشینی از لایحه مالیاتی کردند. در بنگلادش نیز جنبش دانشجویی که با سرکوب وحشیانه مواجه شده بود، به یک قیام سراسری انجامید و منجر به سرنگونی رژیم منفور حسینه شد.

یکی از ویژگی‌های مشترک همه این جنبش‌ها، نقش رهبری جوانان است. هر فرد زیر ۳۰ سال، تمام زندگی آگاهانه سیاسی خود را در شرایطی گذرانده است که با بحران ۲۰۰۸، همه‌گیری کووید-۱۹، جنگ در اوکراین و قتل عام در غزه مشخص شده است.

اخیراً شاهد جنبش‌های توده‌ای قابل توجهی در ترکیه، صربستان و یونان بوده‌ایم. در مورد یونان، خشم علیه لاپوشانی فاجعه ریلی در "تمپی" Tempi ، همراه با خشم انباشته شده از فقر گسترده ناشی از ریاضت اقتصادی دائمی و بن‌بست عمیق سرمایه‌داری یونان، منجر به یک اعتصاب عمومی گسترده و بزرگترین تظاهرات اعتراضی در این کشور از زمان سقوط دیکتاتوری شد. ماهیت گسترده اعتصاب عمومی، که نه تنها طبقه کارگر بلکه سایر اقشار جامعه (صاحبان مشاغل کوچک و غیره) را نیز درگیر کرد، توازن واقعی نیروها را در جامعه سرمایه‌داری مدرن نشان می‌دهد. وقتی طبقه کارگر به حرکت درمی‌آید، می‌تواند تمام اقشار ستمدیده را با خود همراه کند.

در صربستان، جنبش اعتراضی بر سر فرو ریختن سایبان ایستگاه "نووی ساد" Novi Sad (شهر مرزی با رومانی)، بحرانی انقلابی ایجاد کرده و بزرگترین تظاهرات اعتراضی در تاریخ این کشور را رقم زده است. دانشجویان نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرده‌اند، دانشگاه‌ها را اشغال کرده‌اند و از طریق پلنوم‌های دانشجویی (مجامع) سازماندهی کرده‌اند. این اعتراضات تاکنون دولت را سرنگون کرده است. دانشجویان آگاهانه تلاش می‌کنند تا با تشکیل "زبورووی" (کمیته‌ها = zborovi) ، تجمعات توده‌ای در شهرها و همچنین در برخی از محل‌های کار، این جنبش را به طبقه کارگر و عموم مردم گسترش دهند.

هر دو این جنبش‌ها دو ویژگی کلیدی وضعیت کنونی را آشکار می‌سازند: از سویی، توان بالقوه عظیم طبقه کارگر و وزن اجتماعی مسلط آن، و از دیگر سو، ضعف شدید عامل ذهنی.

علاوه بر این، بخش‌هایی از نسل جوان نیز بر سر مسائل مرتبط با حقوق دموکراتیک رادیکالیزه شده‌اند. در این باره می‌توان از نمونه‌هایی مانند جنبش گسترده زنان علیه خشونت و تبعیض (در مکزیک و اسپانیا)، مبارزه برای کسب یا دفاع از حق سقط جنین (در آرژانتین، شیلی، ایرلند و لهستان)، حمایت از حق ازدواج هم‌جنس‌گرایان (در ایرلند)، و همچنین جنبش اعتراضی گسترده علیه خشونت پلیس نسبت به سیاه‌پوستان (در ایالات متحده و بریتانیا) نام برد.

بحران اقلیمی همچنین به عاملی رادیکالیزه‌کننده برای این نسل از جوانان تبدیل شده است که به شدت و کاملاً به حق احساس می‌کنند که اگر اوضاع به طور اساسی تغییر نکند، حیات روی زمین تهدید می‌شود و نظام مستقر مسئول این بحران می‌باشد.

ریاکاری و معیارهای دوگانه امپریالیسم در قبال قتل‌عام غزّه، "قوانین بین‌المللی" به اصطلاح موجود و سرکوب پلیسی جنبش همبستگی با فلسطین، چشمان بسیاری را به ماهیت واقعی دولت‌های سرمایه‌داری، رسانه‌های بورژوایی و نهادهای بین‌المللی گشوده است.

بخش رو به رشدی از جوانان، ایده‌های کمونیستی را به عنوان رادیکال‌ترین جایگزین علیه نظام سرمایه‌داری می‌شناسند. این ایده، حتی در میان جوانان، از یک اکثریت برخوردار نیست، اما مطمئناً تحولی مهم است.

ما اکنون سی و پنجمین سال فروپاشی استالینیسم را پشت سر می‌گذاریم. تبلیغات طبقه حاکم درباره "شکست سوسیالیسم" معنای زیادی ندارد. آنچه که این نسل نگران آن است و مستقیماً از آن رنج می‌برد، شکست سرمایه‌داری، یعنی نظام موجود است!

نیازی مبرم به یک رهبری انقلابی

انباشتی قابل اشتعال در سراسر جهان در حال وقوع است. بحران نظام سرمایه‌داری در تمامی جلوه‌هایش، یکی پس از دیگری، خیزش‌های انقلابی را برانگیخته است. نظم به‌اصطلاح لیبرال جهانی که برای دهه‌ها شکل‌دهنده ساختار جهان بود، اکنون در برابر چشمان ما در حال فروپاشی است. گرایش به حمایت‌گرایی اقتصادی و جنگ‌های تجاری، آشفتگی عظیمی در عرصه اقتصادی به‌وجود آورده است.

سؤالی که باید از خود بپرسیم این نیست که آیا در دوره‌ای که پیشِ‌رو داریم، جنبش‌های انقلابی به وقوع خواهند پیوست یا نه — این امر قطعی است. سؤال اصلی این است که آیا این جنبش‌ها به پیروزی طبقه کارگر منجر خواهند شد؟

ما در طول ۱۵ سال گذشته شاهد چندین جنبش‌ و قیام‌های انقلابی بوده‌ایم. این جنبش‌ها، شور و قدرت عظیم انقلابی توده‌ها را هنگامی که شروع به حرکت می‌کنند، نشان داده‌اند. آن‌ها توانسته‌اند بر سرکوب وحشیانه، وضعیت‌های اضطراری، قطع اطلاعات و سرکوبگرترین رژیم‌ها غلبه کنند. اما در نهایت، هیچ یک از آن‌ها طبقه کارگر را به قدرت نرسانده است.

کمبود آنچکه در هر یک از این موارد به یقین إحساس می‌شد، یک رهبری انقلابی بود که بتواند جنبش را به نتیجه منطقی خود برساند. انقلاب سال ۲۰۱۱ (بهار عربی) در خاورمیانه و شمال آفریقا به رژیم‌های سرکوبگر بناپارتیستی (مصر، تونس) یا حتی بدتر از آن، جنگ‌های داخلی ارتجاعی (لیبی و سوریه) منجر شد. قیام شیلی دوباره به کانال امن مشروطه بورژوازی هدایت شد. انقلاب سودان نیز به یک جنگ داخلی کاملاً ارتجاعی انجامید.

تروتسکی در "برنامه انتقالی" می‌نویسد، که «بحران تاریخی بشریت به بحران رهبری انقلابی تقلیل یافته است.» سخنان او اکنون بیش از هر زمان دیگری صادق است. عامل ذهنی - یعنی سازمانی از کادرهای انقلابی که ریشه در طبقه کارگر داشته باشند - در مقایسه با وظایف عظیم پیش روی تاریخ، بسیار ضعیف است. دهه‌هاست که ما برخلاف جریان آب مبارزه می‌کنیم و جریان‌های عینی قدرتمند ما را به عقب پرتاب کرده‌اند.

این امر ناگزیر به این معنی است که جنبش‌های انقلابی آینده در کوتاه‌مدت حل نخواهند شد. بنابراین، ما با یک دوره طولانی از فراز و نشیب‌ها، پیشرفت‌ها و شکست‌ها روبرو هستیم. اما از طریق همه این فرآیندها، طبقه کارگر به مرور مجرب خواهد شد و پیشتازان این جنبش‌ها تقویت. اما اموج تاریخ به سوی ما در حرکت هستند و ما قادر خواهیم بود در جزر و مد شنا کنیم، نه در خلاف جهت آن.

وظیفه ما مشارکت در جنبش‌ها، در کنار توده‌های طبقه کارگر، و پیوند برنامه کامل انقلاب سوسیالیستی برای یک دگرگونی انقلابی است.

تأسیس انترناسیونال کمونیست انقلابی در سال ۲۰۲۴ گامی بسیار مهم بود و ما نباید آنچه را که به دست آورده‌ایم، دست کم بگیریم: یک سازمان بین‌المللی که محکم بر نظریه مارکسیستی استوار است. در دوره اخیر، تعداد ما به طور قابل توجهی افزایش یافته است. با این وجود، باید حس تناسب را حفظ کنیم: نیروهای ما هنوز برای وظایف پیش رو کاملاً ناکافی هستند.

ضعف عامل ذهنی به این معناست که در دوره‌ی پیشِ‌رو، رادیکالیزه شدن توده‌ها به‌ناگزیر خود را در ظهور و افول شکل‌گیری‌ها و رهبران جدید اصلاح‌طلب چپ بروز خواهد داد. برخی از آن‌ها ممکن است حتی از زبانی بسیار رادیکال استفاده کنند، اما همگی در برابر محدودیت‌های بنیادی اصلاح‌طلبی قرار خواهند گرفت، که در ناتوانی‌ در طرح پرسش اساسیِ سرنگونی نظام سرمایه‌داری و به‌قدرت رساندن طبقه‌ی کارگر خلاصه می‌شود. از این‌روست که خیانت در ذات اصلاح‌طلبی نهفته است. با این‌حال، در یک بازه‌ی زمانی، برخی از این نیروها و رهبران خواهند توانست شور و شوق ایجاد کنند و از حمایت گسترده‌ی توده‌ای برخوردار شوند.

حس فوریت می‌بایست در ساخت سازمان در همه جا وجود داشته باشد. در لحظه‌ی وقوع خیزش‌های توده‌ای، داشتن یک‌صد، یک‌هزار و یا ده‌هزار عضو، به هیچ‌وجه یکسان نیست. اگر در آغاز انقلاب بولیواری در ونزوئلا، سازمانی با هزار کادرِ آموزش‌دیده وجود می‌داشت، یا اگر در زمان پیروزی کوربین در رهبری حزب کارگر بریتانیا، سازمانی با پنج‌هزار کادرِ ریشه‌دار در طبقه‌ی کارگر فعال می‌بود، این‌ها می‌توانستند وضعیت را دگرگون کنند. دست‌کم، با سیاست و رویکردی صحیح نسبت به جنبش توده‌ای، چنین سازمان‌هایی می‌توانستند به نیرویی قابل‌توجه در درون جنبش کارگری تبدیل شوند و به مرجع و نقطه‌ی اتکایی برای لایه‌های وسیع‌تری بدل گردند.

در شرایط مناسب و در گرما‌گرم رویدادها، حتی یک سازمان نسبتاً کوچک می‌تواند به سازمانی بسیار بزرگ‌تر تبدیل شود و برای به‌دست گرفتن رهبری توده‌ها مبارزه کند. این امر مربوط به آینده است. وظیفه‌ی کنونی، کار صبورانه‌ی جذب نیرو، و از همه مهم‌تر، آموزش و تربیت کادرها به‌ویژه در میان جوانان طبقه‌ی کارگر و دانشجو می‌باشد.

سازمانی که عمیقاً در میان توده‌ها ریشه داشته باشد و به تئوری مارکسیستی مسلح باشد، خواهد توانست به‌سرعت به دگرگونی‌ها و چرخش‌های تندِ اوضاع پاسخ دهد. اما رهبری انقلابی را نمی‌توان به‌صورت فی‌البداهه و در لحظه‌ی بروز رویدادهای انقلابی شکل داد — این رهبری باید از پیش آماده شده باشد. و این، فوری‌ترین وظیفه‌ای است که امروز در برابر ما قرار دارد. تمام وضعیت نهایتاً به موفقیت یا شکست ما بستگی خواهد داشت. این ایده باید نیروی محرکه‌ی اصلی تمام کار، فداکاری و تلاش‌های ما باشد. با اراده و پایداری لازم، می‌توانیم و حتماً موفق خواهیم شد.

Join us

If you want more information about joining the RCI, fill in this form. We will get back to you as soon as possible.