جنگ علیه ایران: موضع کمونیست‌ها چیست؟

این مقاله به قلم ”آلن وودز“ Alan Woods نخستين بار به تاريخ ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ / ۹ اسفند ۱۴۰۴ در این پیچ منتشر شد،

صبح شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، تهران با انفجارهای مهیبی لرزید؛ انفجارهایی که در پی اصابت موشک‌های آمریکا و اسرائیل به پایتخت ایران رخ داد. ستون‌های دود از تهران، قم و دیگر شهرهای کشور برخاست و آغاز جنگ را اعلام کرد.

لحظه‌ای، که در آن نمایش مضحک و بی‌پایان مذاکرات بی‌معنی ناگهان با فراروی واقعیت روبرو شد.

ماه‌ها این نمایش مضحک در معرض دید افکار عمومی اجرا می‌شد، تا این توهم کاذب ایجاد شود که توافقی به زودی حاصل خواهد شد و صلح و دوستی برقرار می‌گردد.

بدر البوسعیدی، وزیر امور خارجه عمان — که کشورش تسهیل‌گر این مذاکرات بوده است — با آگاهی از نیات واشینگتن و نزدیکیِ یک حمله نظامی از سوی ایالات متحده، با عجله راهی واشینگتن شد تا در تلاشی فوری، گفتگوها را تا حد ممکن مثبت جلوه دهد. او در اقدامی غیرمعمول، حتی در شبکه CBS ظاهر شد و جزئیات مهمی از توافقِ در حال شکل‌گیری را فاش کرد و گفت که توافق صلح در دسترس است.

البوسعیدی اجازه یافت تنها با معاون رئیس‌جمهور، ”جی‌دی ونس“ JD Vance، دیدار کند؛ جایی که او استدلال کرد مذاکرات در آستانه یک گشایش بزرگ است. او تأکید داشت که توافق پیشنهادی از توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ — که دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۸ از آن خارج شد — فراتر خواهد رفت.

به گفته البوسعیدی، ایران شرایطی را پذیرفته بود که شامل امحای ذخایر اورانیوم با غنای بالا، تبدیل ذخایر موجود به مواد با غنای کمتر در داخل کشور و اجازه نظارت جامع توسط آژانس بین‌المللی انرژی اتمی (IAEA) می‌شد. وی افزود که احتمالاً به بازرسان آمریکایی نیز اجازه داده می‌شد تا در کنار آژانس در ایران فعالیت کنند. طبق شرایط پیشنهادی، ایران غنی‌سازی اورانیوم خود را صرفاً به سطوح لازم برای مقاصد انرژی هسته‌ای غیرنظامی محدود می‌کرد.

مجموعه‌ای از پیشنهادهای بسیار معقول، که قاعدتاً می‌توانست از سوی طرف آمریکایی پذیرفته شود — البته با این فرض که طرف آمریکایی کمترین علاقه‌ای به صلح داشته باشد.

و ”آمریکا“ به این پیشنهادهای معقول، با رگباری از بمب‌ها و موشک‌ها پاسخ داد.

”دمیتری مدودف“ Dmitry Medvedev، نایب‌رئیس شورای امنیت روسیه، ترامپ را به دلیل حمله به ایران به باد انتقاد گرفت و با اشاره به تاریخ نسبتاً کوتاه ۲۵۰ ساله ایالات متحده در برابر تمدن ۲۵۰۰ ساله ایران، این پرسش را مطرح کرد که کدام یک از طرفینِ جنگ قدرت پایداری بیشتری دارند.

مدودف گفت: «آن "صلح‌طلب" بار دیگر چهره واقعی خود را نشان داد. تمام مذاکرات با ایران یک عملیات پوششی بوده است. هیچ‌کس در این باره شک نداشت. هیچ‌کس واقعاً نمی‌خواست درباره چیزی مذاکره کند.»

همان‌طور که یک کانال تلگرامی ایرانی بیان کرد: «یک بار دیگر، در حالی که ایران به دنبال دیپلماسی بود، ایالات متحده حمله کرد. بار دیگر ثابت شد که دیپلماسی با دولت تروریست آمریکا کارساز نیست.»

تکرار نمایش پیشین

این اولین بار نیست که شاهد چنین نمایش مضحکی هستیم. دقیقاً همین بازی دیپلماتیک تابستان گذشته نیز اجرا شد. فیلم‌نامه همان بود. بازیگران، کم‌وبیش همان‌ها بودند. و پایان ماجرا نیز از همان ابتدا به همان اندازه قابل پیش‌بینی بود. مردِ ساکنِ کاخ سفید اکنون شکایت می‌کند که مذاکرات به این دلیل شکست خورد که ایرانی‌ها آماده نبودند ”با حسن نیت“ مذاکره کنند. این یک دروغ است. اگر کسی با سوءنیت مذاکره می‌کرد، نه ایرانی‌ها، بلکه آمریکایی‌ها بودند که تعمداً از پوشش مذاکرات ساختگی استفاده کردند تا عزم خود را برای حمله به ایران و سرنگونی دولت آن پنهان کنند.

این بار اما، تفاوت‌های مهمی در این بازی قایم‌باشک دیپلماتیک وجود دارد.

تابستان گذشته، ایران با یک حمله خائنانه غافلگیر شد؛ حمله‌ای که ناگهانی و بدون هیچ هشداری، دقیقاً در میانه مذاکراتی که ظاهراً پیشرفت خوبی داشت، آغاز شد.

این بار اوضاع بسیار متفاوت بود. طرف ایرانی دیگر به حسن نیت آمریکایی‌ها در مذاکره اعتمادی نداشت. آن‌ها به‌ویژه به ”دونالد ترامپ“ بی‌اعتماد بودند و از پیش هشدار داده بودند که غافلگیر نخواهند شد و به هر حمله‌ای با پاسخی کوبنده واکنش نشان خواهند داد.

دومین تفاوت مهم با گذشته در این بود که علی‌رغم تمام لفاظی‌های جنگ‌طلبانه، اولویت ادعایی ترامپ تلاش برای دستیابی به توافق (که ارزان تمام می‌شود) در مقابل به‌راه‌انداختن جنگ (که از جهات مختلف پرهزینه است) بوده است.

در ژوئن گذشته، پس از حدود یک هفته، زمانی که آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها متوجه شدند در هدف اصلی خود یعنی سرنگونی نظام شکست خورده‌اند، موازنه قوا را دوباره بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که در موقعیتی نیستند که جنگ را بیش از این طولانی کنند.

به‌رغم بمباران‌های شدید در مراحل اولیه، ایران جان سالم به در برد و وارد فاز تهاجمی شد و اسرائیل را با موشک‌هایی هدف قرار داد که شروع به نفوذ در لایه به‌اصطلاح «گنبد آهنین» کردند؛ سیستمی که قرار بود نفوذناپذیر باشد.

و در حالی که ایران ذخیره بزرگی از موشک‌ها را در طول دورانی طولانی انبار کرده بود، ذخایر موشک‌های پدافند هوایی به‌ویژه در اختیار ایالات متحده و اسرائیل، برای ادامه جنگ در مدت‌زمانی طولانی کافی نبود.

بنابراین، دونالد ترامپ وقتی دید که ادامه کار خطرناک خواهد بود، تصمیم گرفت به خصومت‌ها پایان دهد. از این رو، او به آنچه بعدها «جنگ دوازده‌روزه» نامیده شد، پایان داد.

اما امروز وضعیت چگونه است؟

مسلم است که ایالات متحده نیروی نظامی عظیمی را در منطقه گرد آورده است که توسط نیروی دریایی قدرتمند آمریکا پشتیبانی می‌شود.

اما این قدرت ظاهری، ضعف نهفته‌ای را پنهان می‌کند که جدید نیست و خطر بسیار جدی را متوجه کل عملیات می‌سازد.

اخیراً رئیس‌جمهور آمریکا نشستی با نمایندگان ارشد نیروهای مسلح ایالات متحده و سازمان سیا برگزار کرد. او از آن‌ها خواست تا امکان یک حمله موفقیت‌آمیز به ایران و ریسک‌های احتمالی درگیر در آن را ارزیابی کنند.

این نشست به‌صورت محرمانه برگزار شد، اما با قضاوت بر اساس برخی درزهای خبری در مطبوعات، او از پاسخ‌هایی که دریافت کرد خشنود نبود. هیچ‌یک از فرماندهان نظامیِ گردآمده نتوانستند تضمینی برای پیروزی به او ارائه دهند. آن‌ها همچنین نتوانستند به او اطمینان دهند که این جنگ می‌تواند با همان سرعت و سهولتِ جنگ سال گذشته به پایان برسد.

علاوه بر این، به او گفته شد که نیروهای آمریکایی به‌خوبی ممکن است متحمل تلفات شوند — تلفاتی که در چنین درگیری‌ای می‌تواند بسیار سنگین باشد.

برای مردی که عمیقاً شیفتهٔ جایگاه خود در نظرسنجی‌هاست، این آن چیزی نبود که انتظار شنیدنش را داشت. مطبوعات گزارش دادند که رئیس‌جمهور خشمگین و کلافه جلسه را ترک کرد.

این گزارش‌ها می‌بایست دونالد ترامپ را به تأمل وامی‌داشت. اما آقای ترامپ، کمتر از هر کسی، مردی اهل اندیشهٔ جدی است. برعکس، او تصویری از مردی ارائه می‌دهد که تحت تأثیر انگیزه‌ها و غرایز آنی عمل می‌کند و از آخرین فردی که با او دربارهٔ موضوعی سخن گفته، اثر می‌پذیرد — به‌ویژه در موضوعاتی که دربارهٔ آن‌ها دیدگاه‌های بسیار قاطعی دارد. این موضوع شامل ایران نیز می‌شود؛ کشوری که او هرگز نتوانسته بیزاری عمیق و پایدار خود را نسبت به آن کاملاً پنهان کند.

ترامپ در بیانیه‌ای حیرت‌انگیز که هم‌زمان با حملهٔ صبح امروز آمریکا به ایران صادر شد، فهرستی طولانی از جنایاتی ارائه کرد که ادعا می‌شود طی دهه‌ها از سوی ایران علیه شهروندان بی‌گناه ایالات متحده صورت گرفته باشد.

او سخنرانی تند و اهانت‌آمیز خود را با اشاره به «تصرف خشونت‌آمیز سفارت آمریکا در تهران و گروگان‌گیری ده‌ها آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز» آغاز کرد. این حادثه در ۴ نوامبر ۱۹۷۹ (۱۳ آبان ۱۳۵۸ خورشیدی) رخ داد؛ زمانی که دانشجویان ایرانی به سفارت آمریکا حمله کردند.

یعنی رویدادی که تقریباً نیم قرن پیش رخ داده است. با این حال، رئیس کاخ سفید آن را چنان روایت می‌کند که گویی همین دیروز اتفاق افتاده است. ظاهراً این واقعه از آن زمان تاکنون همچون استخوانی در گلو، ذهن او را می‌آزارد.

و در نهایت، با به پایان رساندن فهرست خود، پیروزمندانه می‌افزاید: «و این حماس، نمایندهٔ ایران، بود که حملات هولناک ۷ اکتبر (۱۵ مهر) به اسرائیل را آغاز کرد.»

او به‌راحتی از این واقعیت چشم‌پوشی می‌کند که خودِ سیا گزارشی منتشر کرده که به‌صراحت بیان می‌کند این حمله هیچ ارتباطی با ایران نداشته، ایران از آن اطلاعی نداشته و در آن دخیل نبوده است.

اما هرگز نباید اجازه داد حقایق، یک روایتِ جذاب را مخدوش کنند. در ذهنِ تب‌آلود رئیس‌جمهور آمریکا، ایران به مظهر شرّ بر روی زمین بدل شده است: رژیمی تروریستی، مسئولِ فهرستی طولانی از جنایات هولناک، منشأ تمام مشکلات و آشوب‌ها در خاورمیانه و تهدیدی علیه امنیت — و حتی موجودیت — ایالات متحده.

فیلم‌نامه‌ای قابل‌توجه؛ متنی که برای آن نوع درام‌های تلویزیونی که سخت مورد علاقهٔ مردِ کاخ سفید است، کاملاً مناسب به نظر می‌رسد.

با این حال، در واقعیت، مانند بسیاری از درام‌های مشابه، نسبت آن با حقیقت بسیار سست است و چه‌بسا در مواردی حقیقت را وارونه جلوه می‌دهد.

اگر قرار باشد انگشت اتهام به سوی رژیمی نشانه رود که در دهه‌های گذشته بیشترین سهم را در جنگ‌ها، آشوب‌ها، مرگ و ویرانی در مقیاس جهانی داشته است، این انگشت نه باید به سوی ایران، بلکه باید به سوی ایالات متحدهٔ آمریکا نشانه رود.

در بیان این مطالب، ما به هیچ وجه قصد نداریم جنایات مرتکب شده توسط رژیم آخوندها در تهران را کم‌رنگ جلوه دهیم. نه، بلکه در مقام مقایسه، این جنایات در برابر کارنامهٔ هولناکِ تروریسم گسترده، جنگ‌های تجاوزکارانه، کشتار و ویرانی‌ای که از سوی امپریالیسم آمریکا رقم خورده، ناپُخته‌تر جلوه می‌کند.

و اگر در پیِ شناسایی عامل اصلیِ بسیاری از آشوب‌ها، جنگ‌ها و اقدامات تروریستی در خاورمیانه باشیم، بدون تردید باید به متحد و نمایندهٔ اصلی آمریکا در منطقه — اسرائیل — اشاره کنیم.

سال‌هاست که ایالات متحده عملاً به حکومت اسرائیل آزادی عمل داده تا سیاست‌های توسعه‌طلبانه و تجاوزکارانهٔ خود را در خاورمیانه پیش ببرد.

ایالات متحده آن کشور را تا بنِ دندان مسلح کرده و با حمایت‌های مالی و اقتصادی، امکان داده است که جاه‌طلبی‌های تهاجمیِ خود را بدون مانع جدی پیش ببرد.

حتی اگر جنگ ویرانگرِ جاری در غزه و سرکوب فلسطینیان در کرانهٔ باختری را نادیده بگیریم، اسرائیل در سال‌های اخیر پیوسته دست به اقدامات مکرر و غالباً بی‌دلیل علیه کشورهای همسایه — از جمله لبنان، سوریه، یمن، عراق و در نهایت خودِ ایران — زده است.

بدیهی است که جنگِ تحمیل‌شده بر ایران از سوی ایالات متحده و شرکای اسرائیلی‌اش، در امتداد سیاست‌های تهاجمیِ بنیامین نتانیاهوِ جنگ‌طلب قرار دارد؛ سیاست‌هایی که در شرایط نارضایتی فزایندهٔ داخلی در اسرائیل، به نظر می‌رسد با هدف تحکیم موقعیت سیاسی او دنبال می‌شود.

تردیدی نیست که فشارهای نتانیاهو در شکل‌گیری تصمیم ترامپ برای اعلام جنگ علیه ایران نقش داشته است، هرچند — با وجود تمام لفاظی‌های جنگ‌طلبانه — در اسناد و ارزیابی‌های رسمی تاکنون نشانه‌ای از تهدید مستقیم ایران علیه ایالات متحده ثبت نشده است.

در حال حاضر نیز ایران تهدید فوری و مستقیمی علیه اسرائیل یا دیگر کشورهای منطقه ایجاد نکرده است. فارغ از داوری‌های ارزشی دربارهٔ ماهیت نظام سیاسی ایران، شواهد نشان می‌دهد که این کشور کوشیده است از ورود به جنگی مستقیم با ایالات متحده پرهیز کند. بنابراین، برای درک علل جنگ کنونی، باید نگاه را بیش از هر چیز متوجه واشینگتن و اورشلیم دانست، نه صرفاً تهران.

اهداف جنگی آمریکا چیست؟

در هر جنگی، قدرت‌های متخاصم باید دو پرسش اساسی را به‌طور جدی در نظر داشته باشند: اهدافشان چیست و نتیجهٔ نهاییِ مورد انتظار کدام است؟

فقدان چنین اهداف روشنی، معمولاً زمینه‌ساز پیچیدگی‌های پایان‌ناپذیر، تناقضات درونی و در نهایت شکست خواهد بود.

با این حال، به نظر می‌رسد دونالد ترامپ همچون فردی سرگشته، بی‌آنکه تصویر روشنی از مقصد داشته باشد، به درون این جنگ کشیده شده است.

شیوهٔ عمل (modus operandi) او ظاهراً اتکا به تصمیم‌های آنی و واکنشی است. اما چنین رویکردی در قبال جنگ به‌هیچ‌وجه قابل قبول نیست.

به نظر می‌رسد او بر این باور است که به‌کارگیری نیروی نظامی گسترده می‌تواند در مدتی کوتاه نتیجهٔ مطلوب را به بار آورد. بنا به دلایلی که بعداً به آن‌ها خواهیم پرداخت، او تمایل دارد به هر قیمت از طولانی شدن درگیری‌ها جلوگیری کند.

اما هدف اصلی چیست؟ این پرسش هرگز به‌روشنی پاسخ داده نشده است. دقیق‌تر آن است که بگوییم در مقاطع مختلف، اهداف متفاوت و گاه متناقضی مطرح شده‌اند.

در جریان اعتراضات گسترده اخیر علیه نظام، او تهدید کرد که اگر رژیم دست به سرکوب معترضان بزند، اقدام نظامی خواهد کرد.

چنان‌که پیش‌بینی می‌شد، سرکوب رخ داد و شماری از معترضان به دست رژیم ایران کشته شدند. ارقامی که ترامپ ارائه می‌کند احتمالاً اغراق‌آمیز است، زیرا نه او و نه هیچ منبع دیگری نمی‌تواند با قطعیت رقم دقیق را تعیین کند.

با این حال، این موضوع چندان تعیین‌کننده نیست؛ زیرا نه در جریان اعتراضات و نه بلافاصله پس از آن، اقدام نظامی‌ای صورت نگرفت. امروز نیز این مسئله عملاً به حاشیه رانده شده و به‌ندرت — اگر اصلاً — به آن اشاره می‌شود.

به یقین، سرنوشت تظاهرکنندگان در فهرست اولویت‌های ترامپ و دستگاه او جایگاه بالایی نداشت. او اکنون به آن‌ها توصیه می‌کند از خیابان‌ها دوری کنند و در خانه بمانند، زیرا در غیر این صورت ممکن است نه به دست رژیم، بلکه بر اثر بمباران‌های آمریکایی کشته شوند؛ همان بمباران‌هایی که ادعا می‌شد برای حمایت از آن‌ها انجام می‌شود.

هدف دیگری که مطرح شده، نابودی ذخایر موشک‌های دوربرد ایران است که در سال‌های اخیر به‌طور قابل‌توجهی افزایش یافته است.

اما در جریان مذاکرات، هیچ احتمال واقع‌بینانه‌ای وجود نداشت که ایران چنین درخواستی را بپذیرد؛ چرا که این امر عملاً به معنای خلع سلاح یک‌جانبه در برابر تهدیدات اسرائیل است. به بیان دیگر، چنین درخواستی از ایران می‌خواهد ابزار بازدارندگی خود را کنار بگذارد.

از آنجا که پذیرش این شرط بعید بود، و با توجه به اینکه ایالات متحده و اسرائیل نیز قادر به نابودی کامل توان نظامی ایران نبودند، دشوار است این گزینه را هدفی جنگی و قابل تحقق بدانیم.

همین ملاحظه دربارهٔ درخواست قطع حمایت ایران از متحدان منطقه‌ای‌اش — از جمله حماس در غزه، حزب‌الله در لبنان و حوثی‌ها در یمن — نیز صادق است. پذیرش چنین شرطی به معنای چشم‌پوشی از اهرم‌های نفوذ منطقه‌ای در لحظه‌ای حساس است؛ بنابراین، انتظار موافقت با آن واقع‌بینانه نبود.

درخواست کنار گذاشتن کامل برنامهٔ هسته‌ای نیز به همان اندازه با موانع سیاسی و حاکمیتی روبه‌روست.

در عمل، هیچ دولتِ دارای حاکمیت ملی به‌آسانی نمی‌تواند شروطی را بپذیرد که به‌منزلهٔ محدودسازی اساسی حقوق و اختیارات راهبردی آن تلقی می‌شود.

از این‌رو، در نهایت تنها یک هدف روشن باقی می‌ماند — هدفی که اکنون به‌صراحت از سوی رئیس‌جمهور ایالات متحده مطرح شده است:

هدف اصلی، و شاید تنها هدف راهبردیِ ایالات متحده، تغییر رژیم در ایران است.

سرنگونی نظام، در واقع، از همان ابتدا هدف اصلی بود. این هدف مدت‌هاست در دستور کار اسرائیل و نیز برخی محافل سیاست‌گذاری در ایالات متحده قرار داشته است.

ضربه اولیه اسرائیل به ایران در جریان جنگ دوازده‌روزه، تلاشی برای فلج‌سازی ساختار حاکمیت از طریق یک «حمله قطعِ رأس» (decapitation strike) بود. آنان موفق شدند شماری از مقام‌های ارشد نظامی ایران را هدف قرار دهند و به قتل برسانند، اما هدف نهاییِ بی‌ثبات‌سازی یا فروپاشی ساختار قدرت تحقق نیافت.

حکومت دوام آورد و با حملات موشکی متقابل پاسخ داد؛ حملاتی که اسرائیل را در موقعیتی حساس قرار داد. بر همین اساس — دست‌کم بنا بر این روایت — ترامپ در آن مقطع اعلام توقف درگیری را ترجیح داد.

اکنون چنین به نظر می‌رسد که همان الگو در حال تکرار است، هرچند شرایط منطقه‌ای و بین‌المللی متفاوت است و بنابراین پیامدها نیز ممکن است متفاوت باشد.

هدف قرار دادن رهبران ایران

گزارش‌ها و برخی تصاویر ماهواره‌ای حاکی از آن است که مقر رهبر ایران، علی خامنه‌ای، هدف حمله قرار گرفته و آسیب جدی دیده است؛ با این حال، در زمان نگارش این سطور، اطلاعات تأییدشده‌ای دربارهٔ حضور یا عدم حضور او در آن محل منتشر نشده است. آنچه روشن به نظر می‌رسد این است که آمریکا و اسرائیل در این مرحله، تمرکز خود را بر هدف قرار دادن چهره‌های کلیدی ساختار حاکمیت ایران گذاشته‌اند.

در همین حال، منابع رسمی اسرائیل مدعی شده‌اند که سرلشکر محمد پاکپور، فرماندهٔ نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و همچنین رئیس نهاد اطلاعاتی و وزیر دفاع ایران، احتمالاً در حملات صبح امروز در ایران کشته شده‌اند.

با این حال، تاکنون هیچ یک از این ادعاها قابل تأیید نیست.

در این میان، گزارش‌ها حاکی از افزایش تلفات غیرنظامیان در ایران است.

در یکی از حملات اسرائیل، یکی از بمب‌ها به یک مدرسه ابتدایی دخترانه در میناب، شهری در استان هرمزگان در جنوب ایران، اصابت کرد و بیش از ۸۰ دانش‌آموز (تا زمان نگارش) کشته شدند. با افزایش آمار تلفات، خشم و انزجار عمومی نیز شدت خواهد گرفت.

این واقعیت به هیچ وجه نشان نمی‌دهد که حملهٔ آمریکا به‌زودی منجر به تغییر رژیم خواهد شد. اگرچه بخش بزرگی از مردم از رژیم ناراضی و بیزارند، اما بیزاری آن‌ها از امپریالیسم آمریکا و اسرائیل به مراتب بیشتر است.

به‌نظر نمی‌رسد که آن‌ها این قدرت‌ها را به‌چشم آزادی‌خواهان احتمالی ببینند — و اساساً نباید چنین باشد.

پاسخ ایران

ابراهیم عزیزی، رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس ایران، هشدار داد که ایران پاسخی «کوبنده» خواهد داد. او در رسانه‌های اجتماعی نوشت: «ما به شما هشدار داده بودیم! اکنون در مسیری گام برداشته‌اید که پایان آن دیگر در کنترل شما نیست.»

کمتر از یک ساعت پس از آغاز حملات، ایران موشک‌های تلافی‌جویانه خود را شلیک کرد. در حالی که سیستم‌های پدافند هوایی اسرائیل در تلاش برای سرنگونی موشک‌های ورودی بودند، انفجارهایی در سراسر اسرائیل از جمله در تل‌آویو، اورشلیم و حیفا رخ داد.

همچنین گزارش شده است که موشک‌های ایرانی به سمت پایگاه‌های نظامی ایالات متحده در سراسر منطقه شلیک شده‌اند؛ از جمله پایگاه هوایی العدید در قطر، پایگاه هوایی السالم در کویت، پایگاه هوایی الظفره در امارات متحده عربی و مقر ناوگان پنجم ایالات متحده در بحرین. در ریاض، پایتخت عربستان سعودی نیز صدای انفجارهایی شنیده شد.

در یمن، حوثی‌ها اعلام کردند که به زودی حملات موشکی علیه اسرائیل را از سر خواهند گرفت. هم‌زمان، یک گروه شبه‌نظامی در عراق که همسو با ایران است، اعلام کرد که «به زودی در پاسخ به حملات آن‌ها، یورش به پایگاه‌های آمریکایی را آغاز خواهد کرد.»

بی‌اهمیتی اروپا

این رویدادها نشان‌دهنده بی‌اهمیتی کامل اروپا در امور جهانی است. اروپایی‌ها نه در جریان مشورت قرار گرفته بودند و نه از پیش در مورد نقشه‌های آمریکا هشداری دریافت کرده بودند. فون در لاین با لحنی انتقادی گفت:

«تحولات در ایران بسیار نگران‌کننده است. ما در تماس نزدیک با شرکای خود در منطقه باقی می‌مانیم. ما تعهد تزلزل‌ناپذیر خود را به صیانت از امنیت و ثبات منطقه‌ای مجدداً تأیید می‌کنیم. تضمین امنیت هسته‌ای و جلوگیری از هرگونه اقدامی که بتواند تنش‌ها را افزایش دهد یا رژیم جهانی منع اشاعه را تضعیف کند، از اهمیت حیاتی برخوردار است. ما از همه طرف‌ها می‌خواهیم حداکثر خویشتن‌داری را به خرج دهند، از غیرنظامیان محافظت کنند و به قوانین بین‌المللی احترام بگذارند.»

این نوع سخنان، در بهترین حالت، تکرار بی‌معنای عباراتی توخالی است.

با این حال، وزیر امور خارجه نروژ با تأکید بر اینکه حملات به ایران قوانین بین‌المللی را نقض کرده‌اند، خواستار راه‌حل دیپلماتیک برای بحران شد و تا حدودی صفوف را درهم شکست.

در مقابل، بیانیه‌های متناقض از لندن نشان می‌دهد که اروپا در واکنش به این رویدادها در وضعیت آشفتگی کامل قرار دارد.

بیانیه اولیه توسط یک سخنگوی نامشخص دولت بریتانیا اعلام شد: «ما نمی‌خواهیم شاهد تشدید تنش‌ها به یک درگیری منطقه‌ای گسترده‌تر باشیم.»

اما در بیانیه‌ای بعدی، نخست‌وزیر ”استارمر“ تلویحاً اشاره کرد که بریتانیا هواپیماهای جنگی به منطقه اعزام خواهد کرد — هرچند مشخص نیست با چه هدفی.

به هر حال، کاملاً روشن است که این روزها کسی توجه چندانی به آنچه اروپایی‌ها می‌گویند، ندارد.

حالا چه خواهد شد؟

ناپلئون گفته بود، که جنگ پیچیده‌ترینِ تمام معادلات است. پیش‌بینی نتیجهٔ هر جنگی همیشه دشوار است، زیرا عوامل ناشناخته بی‌شماری وجود دارند که دانستن آن‌ها پیشاپیش، اگر غیرممکن نباشد، بسیار دشوار است.

درگیری کنونی نیز از این قاعده مستثنی نیست. بسته به موازنهٔ واقعی قوا که تنها در جریان خود درگیری مشخص خواهد شد، نتایج متعددی ممکن است حاصل شود.

این نتایج لزوماً با نیات ذهنی طرف‌های درگیر هم‌خوانی نخواهند داشت. در واقع، این دو مورد غالباً با یکدیگر در تضاد خواهند بود.

نیت آشکار دونالد ترامپ دستیابی به تغییر رژیم در ایران است. اما اکنون دیگر نمی‌تواند در توهم باشد که گفتن این کار آسان‌تر از انجام دادنش است. ژنرال‌های او به وی هشدار داده‌اند که چنین نتیجه‌ای اصلاً قطعی نیست.

بدتر آنکه، آن‌ها تأکید کرده‌اند که تحقق این هدف در بازهٔ زمانی کوتاه، به هیچ وجه تضمین‌پذیر نیست. در حالی که زمان، دقیقاً چیزی است که آمریکایی‌ها به مقدار کافی در اختیار ندارند.

برخلاف باور عمومی در غرب مبنی بر اینکه آمریکا منابع اقتصادی و نظامی نامحدودی دارد، واقعیت داستان کاملاً متفاوت است.

در نتیجهٔ درگیری‌های مداوم و گسترده در سال‌های اخیر، ذخایر تسلیحاتی آمریکا به شدت کاهش یافته است. کمبودهای متعددی وجود دارد — به ویژه کمبود شدید موشک‌های پدافند هوایی، مانند پاتریوت.

به‌ویژه، درگیری در اوکراین به‌عنوان عاملی مهم در تخلیهٔ منابع آمریکا عمل کرده است — هم از نظر مالی و هم نظامی.

نتیجه اکنون روشن است: طبق برخی برآوردها، آمریکا تنها می‌تواند جنگ با ایران را برای دوره‌ای بین پنج تا ده روز ادامه دهد — نه بیشتر.

چند روز پیش، روزنامه فایننشال تایمز مقاله‌ای با عنوان «کمبود مهمات دفاعی، شکل‌دهندهٔ حمله به ایران خواهد بود» منتشر کرد.

این مقاله با اطلاع‌رسانی آغاز می‌شود که «ایالات متحده و اسرائیل در طول جنگ ۱۲ روزه سال گذشته، با سرعتی بی‌سابقه از موشک‌های رهگیر استفاده کردند و آن‌ها را سوزاندند.» و سپس نتیجه‌گیری می‌کند:

«به گفته مقامات و تحلیلگران، ذخایر محدود مهمات دفاعی حیاتی برای محافظت از نیروهای آمریکایی و متحدانش در برابر موشک‌های تهران، احتمالاً شکل‌دهنده تهاجم نظامی علیه ایران خواهد بود.»

در طول جنگ دوازده‌روزه، ایران بیش از ۵۰۰ موشک به سمت اسرائیل شلیک کرد. حدود ۳۵ موشک موفق شدند از پدافند هوایی چندلایه اسرائیل عبور کنند. این موضوع شوکی روانی برای بسیاری از اسرائیلی‌ها ایجاد کرد، زیرا پیش‌تر باور داشتند برنامهٔ پدافند هوایی موسوم به «گنبد آهنین» نفوذناپذیر است.

ایران اکنون ذخیره‌ای از چندین هزار موشک در اختیار دارد که به آن امکان می‌دهد برنامه بمباران شدید اسرائیل را برای دوره‌ای بسیار طولانی‌تر از آنچه آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها — با توجه به محدودیت‌های تولید سلاح در ایالات متحده — توان مقابله با آن را دارند، ادامه دهد.

بنابراین، ترامپ روی جنگی کوتاه قمار کرده است که بتواند آن را به سرعت پایان دهد، همان‌طور که سال گذشته انجام شد. اما به هیچ وجه نمی‌توان قطعی دانست که او اکنون قادر باشد به این هدف دست یابد.

او هم‌اکنون از یک «حمله محدود» سخن می‌گوید، به این امید که ایرانی‌ها مانند سال گذشته در واکنش خود خویشتن‌داری نشان دهند.

ایران هشدار داده‌است که این بار، ترامپ ممکن است جنگی را آغاز کند، اما قادر نخواهد بود زمان پایان آن را تعیین کند. این تصمیم در دستان ایرانی‌ها خواهد بود، که هیچ عجله‌ای برای همراهی با رئیس کاخ سفید ندارند — و اساساً چرا باید چنین کنند؟

طولانی شدن درگیری و کمبود شدید موشک در آمریکا و اسرائیل فشارهای سختی را بر اسرائیل تحمیل خواهد کرد. دیر یا زود، ترامپ مجبور به عقب‌نشینی‌ای تحقیرآمیز خواهد شد.

این امر پیامدهای بسیار منفی برای شهرت او در آمریکا به همراه خواهد داشت؛ موضوعی که در آستانهٔ انتخابات میان‌دوره‌ای، اهمیت حیاتی دارد.

ترامپ اکنون خود را در موقعیتی دشوار می‌بیند. سیاست اقتصادی او در دستیابی به نتایج مطلوب شکست خورده و نارضایتی در پایگاه هواداران «ماگا» (MAGA) رو به افزایش است.

دقیقاً همین مسئله او را متمایل کرد تا وارد ماجراجویی کنونی در خاورمیانه شود — کاری که پیش‌تر وعده داده بود هرگز انجام ندهد.

به عنوان یک مرد قمارباز، ترامپ تصور کرد که روی یک جنگ کوتاه و آسان با ایران شرط‌بندی می‌کند که به پیروزی ختم شود و امیدوار بود فروپاشی نظام ایران و روی کار آمدن یک دولت طرفدار آمریکا در تهران را ببیند.

اما همان‌طور که اغلب برای قماربازان حرفه‌ای رخ می‌دهد، شرط‌بندی‌ها همیشه موفقیت‌آمیز نیستند و اغلب به فاجعه ختم می‌شوند.

یک جنگ فاجعه‌بار در خاورمیانه می‌تواند پایان جاه‌طلبی‌های دونالد ترامپ را رقم بزند و مسیر نزولی او به سوی شکست تحقیرآمیز، از دست دادن مقام، اعتبار و هر آن چیزی که برایش اهمیت دارد، آغاز شود.

گزینه‌های احتمالی

گزینه‌ای که دونالد ترامپ به آن امید بسته، شامل جنگی کوتاه و موفقیت‌آمیز است که منجر به فروپاشی نظام، قیام مردمی و روی کار آمدن یک رژیم طرفدار آمریکا در ایران شود.

در حالی که وقوع چنین نتیجه‌ای را نمی‌توان به طور کامل رد کرد، تحت شرایط فعلی احتمال آن تقریباً صفر است. صراحتاً می‌توان گفت که این گزینه منتفی است.

ضمناً، حتی اگر آمریکایی‌ها در سرنگونی رژیم فعلی موفق شوند، نتیجه لزوماً مطابق میل آن‌ها نخواهد بود. کافی است به نمونه‌های پیشین نگاه کنیم: تلاش‌های آمریکا برای تغییر رژیم در عراق، سوریه و لیبی بلافاصله به بحران و فاجعه منجر شدند.

سرنگونی نظام فعلی ایران احتمالاً وضعیتی از هرج‌ومرج ایجاد خواهد کرد، وضعیتی که در آن تضادهای نهفته در جامعه ایران به شکل خشونت، درگیری‌های ملی و فرقه‌ای و آشوب‌های گسترده بروز خواهد کرد — مشابه کابوسی که در کشورهای دیگر پس از مداخلهٔ آمریکا دیده‌ایم.

این امر به نوبه خود باعث جنگ‌ها و بحران‌های گسترده در سراسر خاورمیانه خواهد شد و سناریویی کابوس‌وار برای مردم منطقه رقم خواهد زد که ممکن است دهه‌ها ادامه یابد.

گزینه دوم، مقاومت رژیم در برابر هجوم اولیه است؛ حتی با وجود تلفات و خسارات آشکار ناشی از بمباران‌ها، خساراتی که قابل توجه اما تعیین‌کننده نخواهند بود.

به بیان روشن: یا ایالات متحده و اسرائیل به پیروزی سریع دست می‌یابند، یا اگر جنگ به درازا بکشد، خود را در دشواری‌های جدی و پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی خواهند یافت.

در جریان جنگ ویتنام، هنری کیسینجر زمانی خاطرنشان کرد: «ما داریم می‌بازیم، چون پیروز نمی‌شویم؛ و آن‌ها (ویتنامی‌ها) پیروز می‌شوند، چون شکست نمی‌خورند.»

همین استدلال اکنون با قوتی حتی بیشتر درباره ایران صدق می‌کند. تمام کاری که رژیم باید انجام دهد، تاب آوردن، حفظ انسجام و انتظار است؛ در عین حال، ضربه زدن به اهدافی که می‌توانند به ایالات متحده آسیب جدی وارد کنند، و این کار کاملاً در توان ایران است.

بدیهی‌ترین هدف، بستن تنگه هرمز است؛ یکی از حیاتی‌ترین شریان‌های تجارت جهانی، که انسداد آن تأثیری فاجعه‌بار بر اقتصاد جهانی خواهد داشت.

در نهایت، ایالات متحده مجبور خواهد شد شکست را بپذیرد و به دنبال نوعی سازش باشد. در واقع، کاملاً منتفی نیست که در پشت صحنه، مذاکرات محرمانه‌ای میان آمریکایی‌ها و ایرانی‌ها در جریان باشد تا راهی برای اجتناب از بدترین سناریو پیدا کنند.

با این حال، در حال حاضر چنین چیزی بسیار بعید به نظر می‌رسد. اوج گرفتن لفاظی‌های متقابل، اتهامات و اهانت‌ها، آرایش گسترده نیروهای نظامی و به ویژه لجاجت رئیس کاخ سفید، همه نشانه تشدید درگیری‌ها هستند.

به نظر می‌رسد همین محتمل‌ترین نتیجه باشد. اما چه کسی می‌تواند با قطعیت آن را پیش‌بینی کند؟ دنیای تیره و تار دیپلماسی مخفی بین‌المللی همیشه پشت درهای بسته جریان دارد و تحت شرایط خاص، ممکن است توافقاتی به ظاهر ناممکن حاصل شود.

بنابراین، این پرسش باید باز بماند؛ زیرا پیش‌بینی دقیق نتیجه جنگ اساساً ممکن نیست.

موضع ما در قبال جنگ

موضع کمونیست‌ها در قبال جنگ همیشه یک پرسش عینی است. این موضع بر اساس ملاحظات اخلاقی یا احساسی تعیین نمی‌شود، بلکه در هر مورد خاص صرفاً بر اساس منافع عمومی انقلاب جهانی پرولتاریا مشخص می‌گردد.

موضع ما هرگز بر اساس پرسش‌های فرمالیته‌ای مانند «چه کسی نخست حمله کرده است» تعیین نمی‌شود. بسیار پیش می‌آید که کشورهایی که به‌ظاهر درگیر یک جنگ تدافعی هستند، ناچار شوند ابتدا به حالت تهاجمی روی آورند.

بگذارید یک موضوع را صریح بگوییم: ایالات متحده آمریکا هیولایی‌ترین، مرتجع‌ترین و ضدانقلابی‌ترین نیرو بر روی کرهٔ زمین است.

وظیفهٔ ما به عنوان انترناسیونالیست‌ها، مبارزه‌ای آشتی‌ناپذیر با تمام ابزارهای در دسترس علیه این هیولا و نمایندگان اسرائیلی آن است.

اگر نمونه‌ای از اقدام تجاوزکارانه و بی‌دلیل علیه کشوری وجود داشته باشد، مورد حاضر بی‌شک چنین است.

«انترناسیونال کمونیست انقلابی» باید موضع خود را کاملاً صریح و بدون ابهام اعلام کند: ما طرفدار دفاع بدون قید و شرط از ایران در برابر اقدامات تجاوزکارانه امپریالیسم آمریکا و نمایندگان اسرائیلی آن هستیم.

این حمایت به هیچ وجه به معنای تأیید یا حمایت از رژیم تهران نیست. وظیفه برخورد با این رژیم بر عهده مردم ایران و تنها مردم ایران است. تحت هیچ شرایطی، آن‌ها نمی‌توانند برای حل مشکلات خود به امپریالیسم آمریکا چشم بدوزند.

بیش از هر چیز، ما علیه جنگ‌های مرتجعانه امپریالیستی و در دفاع از اتحاد تمام زحمت‌کشان علیه دشمن واقعی ایستاده‌ایم؛ دشمن واقعی، امپریالیسم غارتگر و نظام سرمایه‌داری است که پشت آن نهفته است.

Join us

If you want more information about joining the RCI, fill in this form. We will get back to you as soon as possible.