سوسیالیسم در یک کشور: تحریف مارکسیسم توسط استالین Share Tweetلنین همواره بر این باور بود که پیروزی نهایی انقلاب روسیه در گرو پیروزی انقلاب جهانی است. بینش انترناسیونالیستی (بینالمللیگرایی) او ادامهای مستقیم اندیشههای مارکس و انگلس بود. اما استالین در سال ۱۹۲۴( ۱۳۰۳ خورشیدی) با ارائهی نظریهی واپسگرای «سوسیالیسم در یک کشور» از این سنت انقلابی فاصله گرفت. در این مقاله، ”نیکلاس آلبین سونسون“ توضیح میدهد که چرا مارکسیستهای واقعی دنبالهرو بینش انترناسیونالیسم هستند، استالین چگونه از اصول مارکسیسم فاصله گرفت، و اینکه این انحراف چه پیامدهای فاجعهباری را برای چندین دهه در پی داشت.این مقاله نخستینبار در شمارهی ۴۷ مجلهی در دفاع از مارکسیسم – نشریهی نظریِ فصلی انترناسیونال کمونیست انقلابی - منتشر شده است، که نسخه اصلی آن از این پیچ در دسترس استکمونیستها همواره انترناسیونالیست (بینالمللیگرا) بودهاند. کارل مارکس و فریدریش انگلس مانیفست حزب کمونیست را با این جملهی تأثیرگذار به پایان رساندند: »کارگران جهان، متحد شوید!« این شعار بر پرچم انترناسیونال اول، دوم و سوم کمونیستی نقش بسته بود.این اصل انترناسیونالیسم در اندیشههای لنین و انقلاب اکتبر جایگاه محوری داشت. اما ۱۰۰ سال پیش، در پاییز ۱۹۲۴ (۱۳۰۳ خورشیدی)، استالین نظریه »سوسیالیسم در یک کشور« خود را ارائه داد که نشاندهندهی انحراف اساسی از مارکسیسم بود و پایههای نظری انحطاط و در نهایت انحلال انترناسیونال کمونیستی در سال ۱۹۴۳ را بنا نهاد.تأثیر این نظریهٔ نادرست هنوز هم محسوس است. همزمان با روی آوردن نسل جدید به ایدههای کمونیسم، ضروری است که ما سنت واقعی و بینالمللی مارکس، انگلس و لنین را درک و از آن دفاع کنیم.انترناسیونالیسمبینالمللگرایی مارکسیستی صرفاً یک شعار یا اصل اخلاقی نیست؛ بلکه بازتابیست از یک ضرورت عینی.مارکس و انگلس همواره تأکید داشتند که کمونیسم تنها یک نظریه مطلوب نیست که به جهان تحمیل شود، بلکه اساس کمونیسم را باید در شرایط واقعی و مادیای موجود در سرمایهداری یافت.در رأس این شرایط، این واقعیت قرار دارد که سرمایهداری نظامی جهانیست. هر کشوری به بازار جهانی وابسته و تحت سلطهٔ آن است، که خود از اصول بدیهی برای مارکسیستهاست. از طریق بازار جهانی، خودِ تولید نیز خصلتی جهانی مییابد؛ کارخانهای در بخشی از جهان، کالاهایی را با بهرهگیری از مواد خامی که در نقطهای دیگر استخراج شدهاند و با استفاده از ماشینآلاتی که در جایی دیگر ساخته شدهاند، تولید میکند.فرآیند تولید شامل دهها و حتی صدها هزار کارگر، با تخصص و مهارتهای خاص از گوشه و کنار جهان، و همچنین به همراه منابع طبیعی، از سراسر جهان است. این به هم پیوستگی رو به رشد اقتصاد جهانی چیزی بود که در زمان مارکس به شکل جنینی وجود داشت. مارکس و انگلس تحلیل زیرین را در مانیفست حزب کمونیست ارائه میدهند :»…، جای گوشهگیری و خودکفائی محلی و ملی کهن را آمدوشد و ارتباطات همه جانبه و وابستگی همه جانبهٔ ملتها با یکدیگر میگیرد.«[i]بورژوازی دولت-ملت را در تقابل با محلیگرایی و منطقهگرایی نظام فئودالی برپا کرد و از محدودیتهایی که امیرنشینهای محلی بر توسعه نیروهای مولد تحمیل میکردند، نقشی مترقی ایفا نمود، و از آن سد گذر کرد. اما طی ۱۵۰ سال گذشته (از حدود ۱۲۷۰ خورشیدی)، حتی دولت-ملت نیز ناکافی بوده است. اینک سرمایهداری خود به مانعی عظیم بر سر راه رشد بیشتر نیروهای مولده و پیشرفت نوع بشر بدل شده است.ظهور امپریالیسم مدرن در واقع منعکس کننده تضاد میان ماهیت بینالمللی تولید و مبادله در سرمایهداری از یک سو و دولت-ملت بورژوایی از سوی دیگر است.لنین در کتاب خود، امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایهداری، توضیح میدهد، که چگونه رشد تولید سرمایهداری منجر به سلطه جهانی انحصارها و بانکهای غولپیکر فراملی شده است، که یکپارچه برای تسلط در زنجیره تولید جهانی، از استخراج مواد اولیه گرفته تا تصرف بازارها و زمینههای سرمایهگذاری، تلاش میکنند. به این ترتیب، سرمایهداری در حالیکه بر محدودیت دولت-ملت ”غلبه میکند“، تضادهای کل سیستم را نیز تا حد غیرقابل تحملی تشدید میکند. در نتیجه این تضادها نابرابری سرسامآور، بحرانهای عمیق و جنگهای امپریالیستی را به همراه دارند.انحصاریشدن بازار جهانی و گسترش زنجیرههای تأمین در سراسر دنیا نشان میدهد که نیروهای مولده مدتهاست از بازارهای ملی فراتر رفتهاند. این نیروها اکنون در بند مرزهایی هستند که دولتهای ملی برپا داشتهاند. آنچه در دهههای اخیر »جهانیسازی« خوانده میشود، معنایی برابر با گسترش تجارت آزاد دارد، که خود تلاشی برای غلبه بر همین محدودیت بود.این مسئله برای کمونیستها حائز اهمیت است، زیرا جامعه سوسیالیستی تنها میتواند بر پایه پیشرفتهترین سطح توسعه نیروهای مولد که تحت سرمایهداری محقق شده است، بنا شود - و این تنها در مقیاسی بینالمللی قابل دستیابی است. همانگونه که مارکس و انگلس باری دیگر در «ایدئولوژی آلمانی» تأکید کردند:»… این توسعه نیروهای مولد (که خود مستلزم وجود عینی و تجربی انسانها در جایگاه جهانی-تاریخیشان، به جای جایگاه محلیشان است.) پیشفرضی عملی و مطلقاً ضروری محسوب میشود، چرا که بدون آن، کمبود به پدیدهای همگانی تبدیل میشود و با گسترش فقر، مبارزه برای ضروریات و تمام آن کثافتکاریهای قدیمی [Scheiße] لاجرم بازتولید خواهد شد.« (نقل قول ”ایدئولوژی آلمانی“ نسخه انگلسی صفحات ۲۶۰- ۲۶۱)تنها بر اساس افزایش بهرهوری کار، میتوان روز کاری را کوتاه کرد و طبقه کارگر را قادر ساخت تا به طور کامل در اداره جامعه مشارکت داشته باشد. این پیشنیاز مادی لازم برای لغو جامعه طبقاتی است. بنابراین یکی از وظایف اصلی انقلاب سوسیالیستی، دقیقاً رهایی نیروهای مولد از تنگنای دولت-ملت است - خواه در زمینه اشتراکگذاری علوم، دانش فنی و یا کالاها باشد. این امر همکاری واقعی بین کارگران، دانشمندان و صنایع را در سراسر جهان ممکن میسازد:»وابستگی همهجانبه - این شکل طبیعی همکاری جهانی-تاریخی افراد - با انقلاب کمونیستی به کنترل و تسلط آگاهانه برقدرتهای اقتصادی تبدیل خواهد شد؛ قدرتهایی که تاکنون زاییده کنش متقابل انسانها بر یکدیگر بودهاند، اما همچون نیروهایی کاملاً بیگانه بر انسانها حکومت کردهاند.« (همانجا صفحه ۲۶۰)مارکس و انگلس در ادامه توضیح میدهند که رشد نیروهای مولد که تحت سرمایهداری محقق شده است، »هر ملتی را وابسته به انقلابهای دیگر ملل میکند.« (همانجا صفحه ۲۶۱)به عبارت دیگر، بینالمللگرایی جزئی لاینفک از نقش تاریخی طبقه کارگر است و نمیتواند غیر از این باشد. وقتی مارکس و انگلس از »نداشتن میهن« توسط طبقه کارگر سخن میگفتند، دقیقاً به همین معنا اشاره داشتند.در مانیفست حزب کمونیست - سند بنیادین جنبش کمونیستی - میخوانیم:»تفاوتها و ستیزهای ملی میان مردمان، روز به روز بیشتر ناپدید میشوند، در نتیجهی توسعهی بورژوازی، آزادی بازرگانی، بازار جهانی، یکسانی در شیوهی تولید و شرایط زندگی متناظر با آن. فرمانروایی پرولتاریا آنها را با شتابی بیشتر محو خواهد کرد. کنش مشترک، دستکم در کشورهای مترقی متمدن، یکی از نخستین شرایط رهایی پرولتاریاست.«[ii] دلیل این امر نه تنها شکستن محاصره و مداخله نظامی اجتنابناپذیر کشورهای سرمایهداری متخاصم است، بلکه نکته بسیار مهم این است: ساختن حتی »مرحله اول جامعه کمونیستی« - که معمولاً به عنوان سوسیالیسم شناخته میشود - نیازمند پیشرفتهترین نیروهای تولیدی توسعهیافته تحت سرمایهداری است که ذاتاً بینالمللی هستند. این واقعاً در اصل موضع مارکسیسم است. این حقیقت صدچندان بیشتر از دوران نگارش مانیفست کمونیست صادق است.انقلاب دائماین به هیچ وجه بدان معنا نیست که کارگران چندین کشور باید دقیقاً در یک زمان قیام کرده و قدرت را به دست گیرند. وجود واقعی دولت-ملتها، هرکدام با مبارزات طبقاتی ملی خود در سطوح مختلف توسعه، به این معناست که کارگران نه به صورت همزمان در همه کشورها، بلکه ابتدا در یک کشور، طبقه حاکم را شکست خواهند داد.مارکس و انگلس در در مانیفست حزب کمونیست چنین تحلیل میکنند:»اگرچه نه در ذات، بلکه در شکل، مبارزه پرولتاریا با بورژوازی در ابتدا مبارزهای ملی است. پرولتاریای هر کشور باید البته پیش از هر چیز با بورژوازی خود تسویه حساب کند.«[iii]مارکس و انگلس همچنین تشخیص دادند که ممکن است کارگران در کشوری نسبتاً عقبمانده، قبل از کارگران در پیشرفتهترین کشورها، قدرت را به دست گیرند. اما برای ساختن سوسیالیسم، گسترش انقلاب به سایر کشورها و مهمتر از همه به پیشرفتهترین مراکز سرمایهداری امری ضروری بود.مارکس در سال ۱۸۵۰ میلادی (۱۲۲۹ خورشیدی) در سخنان خود درباره انقلاب آینده در آلمان - در آن زمان این حیطه جغرافیا متشکل از حکومتهای نیمه فئودالی خرد بود، و بخش بزرگی از طبقه کارگر هنوز تحت نظام صنفی فعالیت میکرد - خطاب به کمیته مرکزی اتحادیه کمونیستها چنین بیان داشت:»در حالی که خردهبورژوازی دموکرات میخواهد انقلاب را در سریعترین زمان ممکن به پایان برساند [...] این علاقه و وظیفه ماست که انقلاب را دائمی کنیم، تا زمانی که تمامی ”طبقات“ کموبیش مالک از جایگاه مسلط خود خلع شده باشند، تا زمانی که پرولتاریا قدرت دولتی را بهدست گیرد، و اتحادیههای پرولتری نه تنها در یک کشور، بلکه در تمام کشورهای مسلط جهان به حدی پیشرفت کند که رقابت میان پرولتاریای این کشورها پایان یابد، و حداقل نیروهای مولد تعیینکننده در دستان پرولتاریا متمرکز شده باشند.«[iv]منظور مارکس از ”دائمی“ کردن انقلاب، تداوم انقلاب و گذار از مرحلهٔ وظایف بورژوا-دموکراتیک (نظیر وحدت ملی در آلمان آن زمان) به وظایف سوسیالیستی است، که به معنای سلب مالکیت از بورژوازی، تسخیر قدرت سیاسی توسط پرولتاریا و سپس گسترش آن از یک کشور به دیگر کشورها است.انقلاب روسیهبرای انقلابیون روسیه، شرایط عقبمانده یک چالش بزرگ بود. چگونه میشد این درک کلی را که سوسیالیسم باید بر پیشرفتهترین نیروهای مولد بنا شود، در مورد روسیه به کار برد؟ به وضوح روسیه به تنهایی آماده برپایی سوسیالیسم نبود.تروتسکی همسو با استراتژی انقلابی ترسیم شده توسط مارکس پاسخ این سؤال را در سال ۱۹۰۵ (۱۲۸۴ خورشیدی) داده بود. با اشاره به توسعه جهانی سرمایهداری که جهان را به یک ارگانیسم واحد اقتصادی و سیاسی تبدیل کرده بود، تروتسکی چنین توضیح داد:»این تحول بلافاصله به رویدادهای جاری ویژگی بینالمللی میبخشد و افق گستردهای میگشاید. رهایی سیاسی روسیه تحت رهبری طبقه کارگر، این طبقه را به جایگاهی بیسابقه در تاریخ خواهد رساند، قدرت و منابعی عظیم در اختیارش خواهد گذاشت و آن را به پیشگام انحلال سرمایهداری جهانی تبدیل خواهد کرد - امری که تاریخ تمام شرایط عینی آن را فراهم ساخته است.«صرف نظر از عقبماندگی موجود در روسیه، پیششرطهای سوسیالیسم در مقیاس جهانی وجود داشت. بنابراین، کارگران روسیه میتوانستند انقلاب جهانی را آغاز کنند که سپس میتوانست در اروپا تکمیل شود. استراتژی تروتسکی از یک سو آمادگی اقتصاد جهانی برای سوسیالیسم و از سوی دیگر تفاوت در میزان رشد و سرعت مبارزه طبقاتی در کشورهای مختلف و به ویژه روسیه را با هم متحد میکرد.زیر فشار غیرقابل تحمل جنگ جهانی اول، سرمایهداری در ضعیفترین حلقهاش یعنی امپراتوری تزاری فروپاشید. انقلابی علیه جنگ و نظام سلطنتی در فوریه ۱۹۱۷ (بهمن ۱۲۹۵ خورشیدی)، شعلهور و تزار با یک ”دولت موقت“ بورژوا-دموکراتیک جایگزین شد. همزمان، کارگران و سربازان شوراهای انقلابی خود را تحت نام روسی ”سوویتها“ تشکیل دادند.حزب منشویک که در آن زمان از حمایت اکثریت کارگران روسیه برخوردار بود، با این ادعا که وظیفه کارگران اکنون حمایت از ایجاد یک دولت دموکراتیک است، نه مبارزه برای قدرت، وارد دولت موقت شد.آنها این سیاست را بر این اساس توجیه میکردند که روسیه برای ساختن سوسیالیسم بسیار عقبمانده است. بنابراین، استدلال میکردند که فقط بورژوازی میتواند قدرت را به دست گیرد. آنها استدلال میکردند که تنها در آن زمان، پس از یک دوره طولانی و نامشخص توسعه سرمایهداری، روسیه سرانجام برای انقلاب سوسیالیستی آماده خواهد شد. در عمل، این به معنای دفاع از بورژوازی ضعیف و منحط روسیه، حمایت از جنگ امپریالیستی، توقف اصلاحات ارضی و آماده شدن برای خلع سلاح کارگران بود. به طور خلاصه، منشویکها خود را در اردوگاه ضدانقلاب قرار دادند.لنین در برابر این خیانت به طبقه کارگر، شعار ”تمام قدرت به سوویتها!“ را مطرح کرد. این شعار به معنای چیزی جز تصرف قدرت توسط کارگران و دهقانان، و سرنگونی دولت بورژوایی نبود. لنین در آوریل ۱۹۱۷ (فروردین ۱۲۹۶ خورشیدی) چنین توضیح داد:»ویژگی خاص وضعیت کنونی روسیه این است که کشور از مرحله اول انقلاب - که به دلیل عدم بلوغ طبقاتی و سازمانیافتگی ناکافی پرولتاریا، قدرت را به دست بورژوازی سپرد - به مرحله دوم آن گذار میکند؛ مرحلهای که باید قدرت را به دست پرولتاریا و فقیرترین اقشار دهقانان بسپارد.«[v]با این دیدگاه، حزب بلشویک اکثریت را در شوراها به دست آورد و کارگران تحت رهبری لنین و تروتسکی در ماه اکتبر قدرت را به دست گرفتند.اما نه لنین و نه تروتسکی ناگهان ایدهآلیست نشدند و فکر نمیکردند که با به دست گرفتن قدرت در روسیه میتوانند سوسیالیسم را بدون پیششرطهای مادی لازم بسازند. آنها کاملاً آگاه بودند که برنامهشان فقط در چارچوب انقلاب جهانی معنا پیدا میکند.در قطعنامه »در مورد وضعیت کنونی« که در کنفرانس مهم آوریل بلشویکها تصویب شد، لنین انقلاب روسیه را در بستر بینالمللی آن قرار داد: »انقلاب روسیه تنها اولین مرحله از اولین انقلابهای پرولتری است که نتیجه اجتنابناپذیر جنگ هستند.«[vi] در همان روحیه بینالمللگرایی، حزب کمونیست روسیه به همراه نمایندگان ۳۳ کشور دیگر، انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) را در مارس ۱۹۱۹ (اسفند ۱۲۹۷ خورشیدی) تأسیس کردند. این نهاد دقیقاً با هدف گسترش انقلاب جهانی فراتر از مرزهای دولت نوپای کارگری ایجاد شد.در همان سال، لنین در اثر جدلی خود به نام »انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد«، موضع اصیل بینالمللگرایانه در قبال جنگ امپریالیستی را چنین بیان کرد:»اگر جنگ، جنگی ارتجاعی و امپریالیستی باشد [...] وظیفه من به عنوان نماینده پرولتاریای انقلابی، آمادهسازی برای انقلاب جهانی پرولتاریاست که تنها راه رهایی از وحشت کشتار جمعی جهانی است. استدلال من نباید از منظر 'کشور خودم' باشد (چرا که این استدلال ملیگرایان حقیر، احمق و خردهبورژوایی است که نمیفهمند تنها مهرهای در دستان بورژوازی امپریالیستی هستند)، بلکه باید از منظر سهم من در آمادهسازی، تبلیغ و تسریع انقلاب جهانی پرولتاریا باشد.«[vii]به عبارت دیگر، لنین نه تنها برای انقلاب در روسیه، بلکه برای انقلاب در سراسر جهان آماده میشد. او ادامه میدهد: »تاکتیکهای بلشویکها صحیح بود؛ آنها [...] نه بر اساس ترس بزدلانه از انقلاب جهانی، نه بر اساس "بیاعتقادی" خردهبورژوایی به آن [...] بلکه بر پایه ارزیابی درست (و پیش از جنگ و پیش از ارتداد شووینیستها و صلحطلبان اجتماعی، ارزیابیای همگانیپذیرفتهشده) از وضعیت انقلابی در اروپا استوار بود. این تاکتیکها، تنها تاکتیکهای بینالمللگرایانه بودند، چرا که حداکثر ممکن را در یک کشور برای توسعه، حمایت و بیداری انقلاب در تمام کشورها انجام دادند.«[viii]و در واقع، موج انقلابی پس از انقلاب روسیه، در آلمان، ایتالیا، اتریش-مجارستان و سایر کشورها آغاز شد. با این حال، طبقه حاکم و سوسیال دموکراسی موفق شدند یا این جنبشها را سرکوب کنند و یا آنها را به کانالهای ”امنتری“ هدایت کنند.تا پیش از آنکه بیماری او را از کار بیندازد، لنین همواره اصرار داشت که ساخت سوسیالیسم در اتحاد شوروی بدون پیروزی انقلاب سوسیالیستی در دیگر کشورها - به ویژه کشورهای پیشرفته سرمایهداری - غیرممکن است. او در مقاله »کمتر، اما بهتر« ۱۹۲۳ برابر با ۱۳۰۲ خورشیدی نوشت:»ویژگی کلی وضعیت کنونی ما این است: ما صنعت سرمایهداری را نابود کردهایم و نهادهای فئودالی و مالکیت ارضی را از بیخ برکندهایم، و در نتیجه دهقانان خردهپا و بسیار خردهپایی به وجود آوردهایم که از پرولتاریا پیروی میکنند چون به نتایج کار انقلابی آن ایمان دارند. اما برای ما دشوار است که تنها با تکیه بر این ایمان، تا زمان پیروزی انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفتهتر به پیش برویم، زیرا ضرورت اقتصادی - به ویژه تحت NEP (New Economic Policy)سیاست نوین اقتصادی- بهرهوری کار دهقانان خردهپا را در سطحی به غایت پایین نگه میدارد.«[ix] در آنجا لنین با اهمیت ویژهای اضافه میکند: »... ما نیز از تمدن کافی برای گذار مستقیم به سوسیالیسم محرومیم، هرچند پیششرطهای سیاسی آن را دارا هستیم.«[x]به عبارت دیگر، وقتی لنین در مورد گامهایی به سوی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی صحبت میکرد، همیشه منظورش حفظ دولت کارگری (ضرورت سیاسی سوسیالیسم) تا زمانی بود که انقلاب بتواند به غرب گسترش یابد. ساختن سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی و انقلاب جهانی دو سیاست متمایز و رقیب نبودند؛ یکی ذاتاً با دیگری گره خورده بود.تجدید نظر استالین در مارکسیسمپس از مرگ لنین، وضعیت به شرح زیر بود: قدرتهای امپریالیستی نتوانسته بودند اتحاد جماهیر شوروی را در هم بشکنند و سرمایهداری را احیا کنند، زیرا بحرانهای داخلی خودشان و جنبشهای قدرتمند طبقه کارگر مانع از انجام این کار شده بود. این امر یک تعادل جدید، موقت، اما ذاتاً ناپایدار ایجاد کرد.اتحاد جماهیر شوروی بر اثر جنگ داخلی و انزوا از بازار جهانی در شرایط عقبماندگی شدید اقتصادی بهشدت تضعیف شده بود. طبقه کارگر به جمعیتی حتی کمتر از پیش از انقلاب کاهش یافته بود و کارگران بهدلیل شرایط سخت زندگیشان نمیتوانستند بهطور کامل در شوراها (سوییتها) مشارکت کنند.ضرورت گسترش انقلاب اقتصادی، به ویژه در این اقتصاد عقبمانده، به طرز بیرحمانهای احساس میشد. همانطور که مارکس پیشبینی کرده بود، »مبارزه برای مایحتاج اولیه« در واقع ادامه یافت و حتی وخیمتر شد.اتحاد شوروی برای تحریک تولید ناچار به دادن امتیازاتی به بازار شد. این سیاست تحت عنوان سیاست اقتصادی جدید (NEP) شناخته شد. لنین توضیح داد که درست بهدلیل عقبماندگی کشور، ضروری است که تا زمان پیروزی طبقه کارگر در کشورهای پیشرفتهتر، از روشهای سرمایهداری بهره گرفته شود. هم لنین و هم تروتسکی به طور پیوسته درباره خطرات این سیاست هشدار دادند.سیاست اقتصادی جدید (NEP) توسعه نابرابری را تسریع کرد. این به معنای آن بود که به سرمایهداری اجازه داده شد در کشاورزی گسترش یابد و به نفع ثروتمندترین دهقانان، «کولاکها»، تمام شود. در صنعت و تجارت، طبقه کوچکی از سرمایهداران، که به «نپمَنها» معروف شدند، ایجاد شدند.این نابرابری همچنین بوروکراسی دولتی را که بنا به ضرورت مجبور به اداره آن بود، تقویت کرد. این دستگاه بوروکراتیک میتوانست بر این لایههای بورژوایی تکیه کند و علیه طبقه کارگر صفآرایی کند.شکست انقلاب آلمان در پاییز ۱۹۲۳، که دوره پیشرفت انقلابی پس از جنگ جهانی اول را به پایان رساند، این مشکل را پیچیدهتر کرد.خستگی تازهای حاکم شد. تردیدهایی در مورد برنامه انقلاب جهانی رخنه کرد، که با خستگی کارگران در اتحاد جماهیر شوروی پس از سه سال جنگ جهانی، دو انقلاب و سه سال جنگ داخلی مطابقت داشت.در همین حال، در ژانویه ۱۹۲۴ (دی ۱۳۰۲ خورشیدی)، لنین به طرز غمانگیزی درگذشت. این رویداد فرصتی را برای ظهور گرایش سیاسی جدیدی در عرصه عمومی گشود.[xi]فشارهای طبقاتی بیگانه از سوی دهقانان ثروتمندتر و ”نپمنها“ به طور فزایندهای در حزب کمونیست حاکم، و به ویژه جناح راست آن، منعکس میشد. این گرایش با نیکولای بوخارین نمایان میشد.او ادعا میکرد که سوسیالیسم را میتوان با "سرعت لاکپشتی" و بر پایهای "فنی و عقبمانده" ساخت. به عبارت دیگر، میشد سوسیالیسم را بر سطح پایینی از نیروهای مولد بنا کرد. این ادعا کاملاً در تضاد با درک ماتریالیستی از تاریخ بود، اما به خوبی با اتحاد لایههای بورژوازی و بوروکراسی سازگاری داشت؛ کسانی که بیزاری مشترکی از طبقه کارگر و انقلاب داشتند و به درستی آن را تهدیدی علیه خود میدیدند.بر اساس این استدلال، دیگر نیازی به عبور از دشواریهای انقلاب جهانی نبود؛ نیازی به تلاطم بیشتر وجود نداشت؛ ما میتوانستیم به وضعیت ”عادی" بازگردیم. در عمل، تنها کاری که برای پیروزی سوسیالیسم باقی مانده بود، این بود که بوروکراسی را به حال خود بگذاریم تا کارش را انجام دهد.در پاییز سال ۱۹۲۴ (۱۳۰۳ خورشیدی)، استالین مجموعهای از سخنرانیها را برای فعالان جوان حزبی ایراد کرد که بعداً در قالب جزوهای با عنوان «مبانی لنینیسم» منتشر شد. در نسخه اولیه این جزوه (آوریل ۱۹۲۴)، این جمله به چشم میخورد:»برای سرنگونی بورژوازی، تلاش یک کشور کافی است — همانگونه که تاریخ انقلاب خودمان گواهی میدهد. اما برای پیروزی نهایی سوسیالیسم و سازماندهی تولید سوسیالیستی، تلاش یک کشور، بهویژه کشوری دهقانی مانند کشور ما، کافی نیست — برای این منظور، به تلاش پرولتاریای چندین کشور پیشرفته نیاز داریم.«[xii]اگرچه این جزوه عموماً حملهای به تروتسکی و اپوزیسیون چپ (که در سال ۱۹۲۳ شکل گرفته بود) محسوب میشد، اما همچنان موضع مارکس، انگلس و لنین را حفظ کرده بود.اما تنها چند ماه پس از آن، این نسخه از چرخه توزیع خارج شد و نسخه جدیدی منتشر گردید که در آن، عبارت قبلی با متن زیر جایگزین شده بود:»اما سرنگونی قدرت بورژوازی و برقراری قدرت پرولتاریا در یک کشور، به معنای تضمین پیروزی نهایی سوسیالیسم نیست. پرولتاریای کشور پیروز، پس از تثبیت قدرت خود و هدایت دهقانان، میتواند و باید جامعه سوسیالیستی را بسازد. اما آیا این بدان معناست که به این ترتیب به پیروزی کامل و نهایی سوسیالیسم دست یافته است؟ یعنی آیا میتواند صرفاً با نیروهای یک کشور، سوسیالیسم را بهطور قطعی تثبیت کرده و کاملاً در برابر مداخلات خارجی - و در نتیجه در برابر بازگشت نظام پیشین - مصونیت ایجاد کند؟ نه، چنین نیست. برای این منظور، پیروزی انقلاب در حداقل چندین کشور ضروری است.«[xiii]به این ترتیب، به جای دستیابی به سوسیالیسم از طریق انقلاب جهانی، اولویت کارگران در یک دولت کارگری - در این مورد اتحاد جماهیر شوروی - به ساختن سوسیالیسم توسط خودشان تغییر یافت. مبارزه برای سرنگونی سرمایهداری در سطح جهانی (حداقل در آن زمان) حفظ شد، اما حالا تنها به عنوان تضمینی برای مصونیت جامعه سوسیالیستی در برابر مداخلات خارجی مطرح میگردید.استالین در اثر »درباره مسائل لنینیسم« به شرح نقائص موضع پیشین پرداخت و چنین توضیح داد:»نقص این موضع در آن است که دو پرسش کاملاً متمایز را درهم میآمیزد: از یک سو پرسش درباره امکان ساختن سوسیالیسم به کوششهای یک کشور - که باید به آن پاسخ مثبت داد - و از سوی دیگر این پرسش که آیا کشوری که در آن دیکتاتوری پرولتاریا برقرار است میتواند خود را کاملاً در برابر مداخلات خارجی مصون بداند...«[xiv]بدین ترتیب، درک مارکسیستی و ماتریالیستی از ساختمان سوسیالیسم دستخوش تحریف شد. استالین هر اشاره ای به عقب ماندگی روسیه و ضرورت گسترش انقلاب به کشورهای پیشرفته را حذف کرد. سازماندهی یک اقتصاد تماماً سوسیالیستی اکنون - به روایت استالین - نه تنها در محدوده یک کشور، بلکه حتی در کشوری عقب مانده و فقیر همچون روسیه دهه ۱۹۲۰ نیز ممکن تلقی میشد.رویگردانی از انقلاب جهانیاستالین در مبانی تعریفی خود بازتابیافته در ”مبانی لنینیسم“ تا حدودی اذعان کرد که در حال تجدیدنظر در این موضع است:»پیشتر، پیروزی انقلاب در یک کشور غیرممکن تلقی میشد، با این فرض که برای غلبه بر بورژوازی، اقدام مشترک پرولتاریای تمام یا حداقل اکثریت کشورهای پیشرفته لازم است. اکنون این دیدگاه، دیگر با واقعیتها سازگار نیست.«[xv]استدلال استالین کاملاً غیرصادقانه است و عمداً مسئله تسخیر قدرت توسط طبقه کارگر را با مسئله ساخت سوسیالیسم درهم میآمیزد. بحث هرگز بر سر این نبود که پرولتاریا میتواند در یک کشور قدرت را به دست بگیرد یا خیر. مارکس، انگلس، لنین و تروتسکی استدلال میکردند که انقلاب باید از کشوری به کشور دیگر گسترش یابد - که مستلزم آن است که جایی آغاز شود. پرسش مطرحشده این بود که آیا سوسیالیسم صرفاً بر پایه منابع مادی یک کشور قابل ساخت است یا خیر. این بود تجدیدنظر استالین.این استدلال پوشالی پس از مرگ لنین به عنوان ابزاری علیه تروتسکی و اپوزیسیون چپ مورد استفاده قرار گرفت. استالین با این ادعا که تروتسکی و اپوزیسیون چپ این ایده پوچ را داشتند که کارگران نمیتوانند انقلابی را در کشور خود آغاز کنند مگر اینکه این انقلاب به طور همزمان در همه جا اتفاق بیفتد، میتوانست استدلال کند که انقلاب روسیه استدلال آنها را رد کرده است و در این فرآیند میتوانست نقل قولهای مختلفی را که لنین چنین ایدهای را به سخره گرفته بود، پیدا کند.این تحریف ایدههای اساسی نظریه مارکسیستی برای اهداف جناحی به یک سنت ریشهدار استالینیسم تبدیل شد.استالین حتی در پانزدهمین کنفرانس حزب کمونیست در نوامبر ۱۹۲۶ (آبان-آذر ۱۳۰۵ خورشیدی) استدلال کرد که موضع مارکس و انگلس تنها به «مرحله ابتدایی توسعه سرمایهداری» قابل اعمال بود. به گفته او، «در دوران امپریالیسم» - با وجود تضادهای شدید میان قدرتهای امپریالیستی - پیروزی سوسیالیسم در «کشورهای منفرد» از طریق ایجاد «شکاف در جبهه امپریالیستی» امکانپذیر بود.[xvi] این تحریف آشکار واقعیت بود. برعکس، وابستگی متقابل شدید اقتصاد جهانی امروز به وضوح نشان میدهد که تحلیل مارکس و انگلس نه تنها کهنه نشده، بلکه در عصر حاضر به مراتب انطباقپذیرتر از دوران خودشان است.در سال ۱۹۲۸ (۱۳۰۷ خورشیدی)، تروتسکی استدلال کرد که تنگنظری ملی در سیاست »پیششرط اجتنابناپذیر برای اشتباهات آیندهی ملی-رفورمیستی و میهنپرستی اجتماعی« خواهد بود.[xvii] روند تاریخ حقانیت تروتسکی را اثبات کرده است.پذیرش نظریهی رویزیونیستی (تجدیدنظرطلبانهی) »سوسیالیسم در یک کشور« به رویگردانی از انقلاب جهانی توسط رهبری اتحاد شوروی انجامید. در دستان آنها، انترناسیونال کمونیست چیزی بیش از ابزاری برای سیاست خارجی هدایتشده از مسکو نبود. و در سال ۱۹۴۳ (۱۳۲۲ خورشیدی)، انترناسیونال به عنوان امتیازی به متفقین منحل شد. حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی که توسط لنین بنیان گذاشته شده بود، به کلی نابود شده بود.امروز بیش از هر زمان دیگری ضرورت دارد که بنیانهای محکمی برای جنبش جدید کمونیستی گذاشته شود و به انترناسیونالیسم (بینالمللگرایی) مارکس، انگلس، لنین و تروتسکی بازگردیم. تنها با تجهیز مجدد جنبش کارگری به این افکار خواهیم توانست پیروزی انقلاب سوسیالیستی جهانی را تضمین کنیم.[i] مانیفست حزب کمونیست صفحه ۶ نسخه انگلیسی Wellred Books 2013[ii] همانجا صفحه ۲۰[iii] همانجا صفحه ۱۳[iv] مارکس، ف. انگلس، «خطاب به اتحادیه از سوی مرجع مرکزی»، مجموعه آثار کارل مارکس، فریدریش انگلس، جلد ۱۰، انتشارات پروگرس، ۱۹۷۸، صفحات ۲۷۷-۲۷۸ (نسخه انگلیسی)، تأکید از ماست[v] لنین، «وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی»، مجموعه آثار لنین، جلد ۲۴، ۱۹۷۴، صفحه ۲۲ (نسخه انگلیسی)،[vi] مجموعه آثار لنین، جلد ۲۴ صفحه ۳۱۰ نسخه انگلیسی[vii] لنین، «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»، مجموعه آثار لنین، جلد ۲۸، ۱۹۶۵، صفحات ۲۸۶-۲۸۷ (نسخه انگیسی)[viii] همانجا صفحه ۲۹۲[ix] لنین، «کمتر اما بهتر»، مجموعه آثار لنین، جلد ۳۳، ۱۹۶۶، صفحه ۴۹۸ (نسخه انگلیسی)، تأکید اضافه شده است.[x] همانجا صفحه ۵۰۱[xi] مرگ لنین راه را برای ظهور گرایش استالینیستی با نظریه "سوسیالیسم در یک کشور" هموار کرد که به سرعت در تقابل با سنت بینالمللگرایانه بلشویکی قرار گرفت.[xii] نقل شده در ”انقلابی که به آن خیانت شد“، نوشته لئون تروتسکی، انتشارات ولرد، ۲۰۱۵، صفحه ۲۱۱، نسخه انگلیسی[xiii] استالین، ”مبانی لنینیسم“، انتشارات بینالمللی، ۱۹۷۰، صفحه ۴۵، نسخه انلیسی[xiv] «درباره مسائل لنینیسم»، آثار استالین، جلد ۸، انتشارات زبانهای خارجی مسکو ۱۹۵۴، صفحه ۶۶، نسخه انگلیسی[xv] استالین، مبانی لنینیسم، انتشارات بینالمللی مسکو، ۱۹۷۰، صفحه ۴۴ نسخه انگلیسی[xvi] آثار استالین، «انحراف سوسیال دموکراتیک در حزب ما»، گزارش ارائه شده در پانزدهمین کنفرانس سراسری حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (بلژیک)،، جلد ۸، انتشارات زبانهای خارجی مسکو، ۱۹۵۴، صفحه ۲۶۱ نسخه انگلیسی[xvii] تروتسکی، بینالملل سوم پس از لنین، انتشارات Pathfinder سال ۱۹۷۰ صفحه ۲۱۲ نسخه انگلیسی